با اشک از ایران تا نروژ

اشک داهلن
اشک داهلن

در سال ۱۳۵۱ وقتی مسؤولان شیرخوارگاه نارمک نام این بچّۀ گریان را “اشک” گذاشتند، نمیدانستند که سالها بعد “دکتر داهلن” در رشتۀ زبان های ایرانی از دانشگاه معروف اپسالا (Uppsala) در سوئد فارغ التحصیل خواهد شد.

هفت ماه پس از آنکه معلّمی به نام مرتضی یوسفی نژاد، پسرک نوزاد را که مقابل درب خانه اش رها شده بود، به شیرخوارگاه تحویل داد و رفت، یک زن و شوهر بافرهنگ سوئدی به نام “داهلن” سرپرستی وی را پذیرفتند و او را با انجام تشریفات قانونی لازم، با خود به استکهلم بردند.

پسر بی نام و نشان ایرانی در جست وجوی هویت گمشدۀ خویش بی هیچ تماس و آشنایی با ایران و ایرانی، آنچنان به زبان فارسی دل سپرد که سرانجام از دانشگاه اپسالا دکترای زبان فارسی گرفت و استاد ایرانشناسی در نروژ شد و با مانا آقایی شاعر و محقق ایرانی ازدواج کرد. وی هم اکنون در کار تحقیق و تدریس در زمینۀ ایرانشناسی، به ویژه تاریخ و ادبیات، در دانشگاه اسلو است.

 اشک در رابطه به اولین برخوردش با زبان فارسی می گوید:

تا جایی که می توانم به یاد بیاورم، همیشه عجیب شیفتۀ فرهنگ ایران بودم. هفده سال داشتم و دورۀ دبیرستان را می گذراندم که برای نخستین بار با چند دانش آموز هم سن و سال ایرانی آشنا شدم. آشنائی با فرهنگ آنها برای من بسیار هیجان آور بود، به ویژه از این رو که نخستین بار بود که با افرادی که از نظر ظاهری به من شباهت داشتند، برمی خوردم. این احساسات بطور دقیق قابل توضیح نیست اما حتّی از لحاظ رفتاری و عاطفی بین خودم و آنها وجوه اشتراک بیشتری می دیدم.

اشک در ۲۵ سالگی شاید برای جستن سرنخی از پدرومادر ایرانیش به دنبال کشش‌های هویتی شناسا و ناشناس درونیش به ایران سفر می کند:

هشت سال بعد که برای اولین بار به ایران سفر کردم، این حس نزدیکی و قرابت بیشتر در من تقویت شد. حس می کردم که من به دو کشور تعلق دارم، یعنی هم سوئدی هستم و هم ایرانی. این حس، حس فوق العاده خوبی بود.

به هر حال، در آن دبیرستان خانمی بود معلم زبان فارسی که به دانش آموزان ایرانی آموزش زبان مادری می داد. این خانم به من بسیار محبت کرد و از وقت و نیروی خود مایه گذاشت تا به من خطّ و نحو و واژگان ساده فارسی را یاد داد. ایشان مرا متوجه آهنگ و لطافت زبان فارسی کرد و پنجره ای به جهانی تازه روبروی من گشود. ازکودکی علاقۀ بسیار به نوشتن داشتم و تصمیم گرفته بودم که روزنامه نگار بشوم. پس از دبیرستان به خدمت نظام وظیفه رفتم و سپس در رشتۀ زبان های ایرانی دانشگاه اپسالا ثبت نام کردم. داشتم برنامه ریزی می کردم که تابستان آن سال به ایران مسافرت کنم و کمی مکالمۀ فارسی یاد بگیرم. باور نمی کردم که ده سال بعد در همان رشته، یعنی زبانهای ایرانی، دکترا بگیرم و سپس مشغول تدریس شوم.

تازه ترین کار دکتر داهلن ترجمۀ کتاب “چهار مقاله” نظامی عروضی است که یکی از شاهکارهای ادبیات کلاسیک ایران بشمار می رود و تصویر بی نظیری از وضعیت علم و فرهنگ و ادب ایران زمین در اوج رستاخیز زبان فارسی بدست می دهد. یک مقالۀ بلند دربارۀ کوروش بزرگ نیز دارد که به مناسبت “روز کوروش”، یعنی ۲۹ اکتبر مطابق با ۷ آبان، منتشر خواهد شد.

دکتر اشک داهلن یک کتاب دستور زبان فارسی هم به زبان سوئدی زیر چاپ دارد. این نخستین دستور زبان فارسی به یک زبان اسکاندیناوی است، که در ۴۵۰ صفحه نوشته شده و بخش هایی ویژه دربارۀ فرمهای کلاسیک و گویش‌های فارسی ایرانی، افغانی و تاجیکی دارد.

معلّم فارسی در دانشگاه یک بار به من گفت که دانشجوهای رشتۀ زبانهای ایرانی یا عشقی یا مشرقی هستند، یعنی یا عاشق یک پسر یا دختر فارسی زبان هستند یا شیفتۀ شرق هستند. من اما هر دوی آن بودم. بهتر است بگویم یک رابطۀ فیزیولوژیکی با زبان فارسی داشتم. زبان گمشدۀ من بود، زبانی بود که مادر و پدر ایرانی ام به آن زبان صحبت می کردند و “دوستت دارم” می گفتند. من از آن ریشه، از آن اصل دور بودم و آرزوی بازگشت به آن ریشه را داشتم. شاید آن بیت معروف مولانا که می گوید “هر کسی کو دور ماند از اصل خویش، باز جوید روزگار وصل خویش!” مصداق حال من هم باشد.

به هر حال، در دورۀ دانشجویی من، آقای پروفسور بو اوتاس (Bo Utas) استاد زبان فارسی دانشگاه اپسالا بود. ایشان یک دانشمند فوق العادّه باسواد و بادقّت است که نه تنها به زبانهای فارسی و پهلوی و اوستایی تسلّط کامل دارد، بلکه در زمینۀ تاریخ تمدّن “ایران بزرگ” و تکامل تاریخی ادبیات فارسی و زبانهای ایرانی هم دانش وسیع وعمیقی دارد. کلاسهای ایشان مرا به ادامه تحصیل در این رشته تشویق کرد. طی مطالعات پیگیرانه ام متوجه شدم که ایران نه تنها کشوری با فرهنگ و تمدّنی بی‌همتا و با شکوه است بلکه یک ایده است که در طول تاریخ زنده مانده و به کمک نویسندگان و هنرمندانی بزرگ مانند رودکی، فردوسی و نظامی، در دوره های گوناگون تولدی نو یافته است.

بو اوتاس برای من روشن کرد که زبان کلید دستیابی به فرهنگ های بیگانه است. این را من وقتی بیشتر با لایه‌های معنایی سخن فارسی، اصطلاحات، کنایات رمز و راز و قابلیت تاویل‌پذیری این زبان آشنا شدم، دریافتم. به گمان من زبان فارسی، ورای پیشینه بیش از دوهزار و پانصد ساله اش، یکی از غنی‌ترین زبان‌های بشر نیز است.

 

از دکتر داهلن می پرسیم: آثار متعددی از شما در سوئد به چاپ رسیده و آنطور که من می دانم با استقبال هم مواجه شده، اگر ممکن است ابتدا آثارتان را معرفی کنید تا بعد به چرایی استقبال از آنها بپردازیم؟

 همان گونه که می دانید، شعر از دیرگاه جایگاه ویژه ای در فرهنگ ایرانی داشته است. من از همان آغاز که با ادبیات فارسی، و البتّه از راه نوشته های ایرانشناسان اروپایی، آشنا شدم، این نکته را که شعر فارسی هم از لحاظ معنا و محتوی و هم از لحاظ صورت و سبک (genre) دارای غنای خاصی ست، دریافتم. وقتی در سال ۱۳۷۴ برای اولین بار همراه یک گروه دانشجویی سوئدی به ایران سفر کردم، متوجه شدم که ادبیات کلاسیک هنوز میان مردم زنده است. هرجا که رفتم از میوه فروش سر کوچه و دیزی سرای محل گرفته تا جشنهای خصوصی و گمرک فرودگاه، افراد عادی قطعه هایی از شاعران کلاسیک را بلد بودند و از بر می خواندند. من هم چند بیت از غزل معروف “اگر آن ترک شیرازی…” از حفظ کرده بودم و هربار که در جمعی می خواندم مورد تشویق قرار می گرفتم. اینها جزء بهترین خاطرات من از مسافرتهای متعددی ست که به ایران داشته‌ام.

  می خواهم یک خاطره ای تعریف کنم که شاید برای خوانندگان شما جالب باشد. در اولیم مسافرتم به ایران یک شب رفتم به یک دیزی سرا در تهران تا چلو کباب بخورم. صاحب رستوران از من پرسید: “آقا پسر گوجه هم می خواهی؟” من که تنها با گوجه فرنگی آشنا بودم پرسیدم: “کدوم گوجه؟ گوجه فرنگی؟” بدیهی ست که تمام مهمانها به قهقهه زدن افتادند و کنجکاو شدند ببینند من اهل کجا هستم و چرا فارسی را مثل “آمریکایی ها” صحبت می کنم. من که درست نمی دانستم چه اشتباهی کرده ام، از آن همه توجه خجالت کشیدم و نفس راحتی کشیدم وقتی صاحب دیزی سرا از مشتری ها خواست مرا بحال خودم بگذارم و بگذارند غذایم را در آرامش بخورم.

برگردیم به پرسش اصلی. پیوند عاطفی من با شعر کلاسیک فارسی با خواندن مولوی آغاز شد. من اول شیفتۀ جنبۀ عرفانی و همگانی (universal) غزلیات او بودم ولی این پیوند خیلی زود به یک فرایند خودشناسانه و حتّی می شود گفت روند عشقی تبدیل شد. در این دوره این شاعر پرشور و شوق قرن هفتم، همۀ احساسات به زبان نیامدۀ درونی من مانند غربت معنوی، حس بی تعلق بودن و اشتیاق وصل را تعریف کرد و به آنها معنی بخشید.

حاصل برخورد من با مولانا، ترجمۀ گزیدۀ اشعار او به سوئدی همراه با چند مقالۀ کوتاه دربارۀ زندگی و جهانبینی این عارف بزرگ بود. این کتاب سال ۱۳۸۰ منتشر شد و با استقبال فوق العادّه خوبی از منتقدین روزنامه های بزرگ سوئد روبرو شد. در همین رابطه من از جمله جایزۀ “دهکده جهانی” خانۀ اشراف سوئد را دریافت کردم. سال پیش هم این کتاب توسط شورای فرهنگ سوئد به عنوان یکی از کتاب های ﺁموزشی دبیرستان های کشور برگزیده شد و در مجموعه ای به نام “شاهکارهای ادبی جهان” دوباره منتشر گردید.

من در سال ۱۳۸۱ از دانشگاه اپسالا دکترا گرفتم و همان سال از طریق “بنیاد استینت”، یعنی بنیاد همکاری بین المللی تحصیلات و پژوهش سوئد به ایران رفتم و یک دورۀ دو سالۀ فوق دکترا را در انجمن فلسفۀ ایران که پیشتر به دانشگاه تهران وابسته بود، گذراندم. همزمان در کتابخانۀ ملک هم سرگرم پژوهش در بارۀ “لَمَعات” اثر فخر الدین عراقی بودم. این عارف ژرف اندیش قرن هفتم شاهکاری در زمینۀ سیر عرفانی و عشق الهی نوشته است که متاسفانه چنانکه باید و شاید شناخته نشده است. برای مثال، از دیدگاه عراقی، عشق زمینی و عشق الهی یکی است. و عشق آتشین که میان دو انسان (عاشق و معشوق) به وجود می آید مانند پله ای یا نردبانی است که فرد را به حضور ذات خدا (عشق مطلق) می رساند. آثار عراقی براستی نخستین نمونه از سنتِز (synthesis) بین مکتبهای احمد غزالی و ابن عربی در تاریخ عرفان ایرانی است. به هر حال کتاب لمعات را به زبان سوئدی برگرداندم  و سال ۱۳۸۴ به چاپ رساندم. حالا که از راه آشنایی با عرفان نظری و عملی به زبان خود عارفان “پخته شده بودم”، حس می کردم آماده ام تا “حضور انس”ام با حافظ را شروع کنم.

پس از برگشتنم به سوئد در فرهنگستان علوم این کشور به عنوان پژوهشگر استخدام شدم و همزمان به تدریس زبان فارسی در دانشگاه استکهلم پرداختم. این فرصتی طلائی بود که باعث شد بتوانم عمیق تر دربارۀ شعر و زبان استعاره (metaphorical language) حافظ تحقیق و آن را ارزیابی و بررسی کنم. سال ۱۳۸۵ گزیده ای ازغزلیات حافظ را به سوئدی ترجمه و منتشر کردم که این کتاب با استقبال بسیار گرم منتقدین و خوانندگان روبرو شد. بشکلی که چاپ اول کتاب در مدتی کوتاه بفروش رفت و بازتجدید شد. این کتاب شامل چند مقالۀ کوتاه دربارۀ زندگی، جهان بینی، شیوۀ شاعری و زبان استعاره حافظ است که به تاثیر این شاعر بر ادبیات اروپا هم می پردازد. گوته می گوید “اشعار حافظ گوهری در تاریخ ادبیات جهان است” و به نظر من بی دلیل نیست که او از دید ایرانیان محبوب ترین شاعر این سرزمین به شمار می آید.  

 

چهره ای که امروز غرب و نسل جوان آن از ایران دارند با خشونت ادغام شده، در این فضا شما به چاپ آثاری پرداخته اید که چهره ای دیگر و چهرۀ حقیقی ایران را به نمایش می گذارد. برخورد جامعه سوئد با این مسئله چگونه بود، در واقع چه بازخوردی بعد از نشر آثارتان دریافت کردید؟

آشنایی نویسندگان و روشنفکران سوئدی با ادبیات ایران سابقه ای صدساله دارد. در اوائل قرن نوزدهم خوشبختانه تعداد زیادی از آثار کلاسیک ادبیات فارسی، از جمله “مثنوی معنوی”، “تذکرة اولالیا” و “منطق الطیر” به سوئدی ترجمه شد. این کار سترگ را مدیون شخصیت فوق العادّه با استعدادی به نام “اِریک هِرمِلین” (Eric Hermelin) هستیم که زبان فارسی را در هند آموخته و جز  فارسی به ده زبان زنده دیگر نیز تسلط داشت. هرملین به عرفان شاعران ایرانی بسیار علاقمند بود و این ترجمه ها، بسیاری از شخصیت های نامدارادبیات معاصر سوئد، مانند آقایان “گونَر اِکِلوف” (Gunnar Ekelöf) و “ویلی شیرکلوند” (Willy Kyrklund) را در زمینۀ کنایه و استعاره و حتّی جهانبینی تحت تاثیر قرار داد.

هرملین هیچ وقت فرصت سفر کردن به ایران را پیدا نکرد اما دولت پهلوی از راه سفیر وقت استکهلم به وی نشان شیر و خورشید اهدا کرد و از خدمات فرهنگی ایشان قدردانی بعمل آورد. در این باره باید یاد آوری کرد که در قرن پیش هم چند ایرانشناس بلند آوازه سوئدی داشتیم که کتابهای عامیانه ای دربارۀ ایران نوشتند. آنها خدمت بزرگی به فرهنگ ایرانی و به ویژه تمدن ایران باستان انجام دادند و بر سهم ایرانیان در تاریخ تکامل تمدن بشر تاکید نمودند. مشهورترین ایرانشناس سوئد آقای “هِنریک ساموئل نیبرگ” (Henrik Samuel Nyberg) بود که عضو پیوستۀ شورای فرهنگستان سوئد بود. ایشان اثر پژوهشی ارزشمندی دربارۀ ادیان ایران باستان از خود بجا گذاشته و چند کتاب هم دربارۀ اوستا، زبان پهلوی و ادبیات زرتشتی منتشر کرده است.

به این سبب می شود گفت که نسل پیشین سوئدی اطلاعات و منابع خوبی دربارۀ فرهنگ ایرانی در دست داشت. حتّی اگر در زمینۀ پژوهش های ایرانشناسی سوئد را با ابرقدرت های اروپایی آن زمان، مانند آلمان، انگلستان و فرانسه، مقایسه کنیم می بینیم که چیزی کم نداشته است. نتیجۀ دیگری که می توانیم از این واقعیت بگیریم این است که نام ایران، هرچند از دیدگاه سوئدی های امروزی بیشتر با تنش های سیاسی ارتباط داده می شود، آن شکوه و عظمت تاریخی، ادبی و هنری خود را از دست نداده است. ایران دارای یک فرهنگ چند هزار ساله است که به راحتی نمی شود آن را نادیده گرفت. این فرهنگ، روشنفکران و اندیشمندان بلند آوازه ای مانند زرتشت، مانی، بزرگمهر، فردوسی، بیرونی، رازی و ابن سینا را در آغوش خود پرورش داده است.

گذشته از این ما امروز در یک دنیای “جهان وطنی” (cosmopolitan) زندگی می کنیم. سوئد یک جامعۀ باز است و سوئدی ها در زمینه های گوناگون، از فرهنگ غذایی گرفته تا رفتارهای اجتماعی، از فرهنگ های دیگر الهام می گیرند. یک درصد جمعیت سوئد امروز فارسی زبان است. بیشتر از صد و بیست هزار ایرانی، افغانی و تاجیک در این کشور زندگی می کنند. آنها نه تنها به ساختن این جامعه کمک می کنند بلکه سهم عظیمی در جهانی کردن و غنی کردن فرهنگ سوئد هم دارند. به نظر من تعلق داشتن به دو فرهنگ مزیت بزرگی است. انسان تک فرهنگی افق دید و جنبۀ فکری محدودی دارد. در زمینۀ ادبیات و فرهنگ هم همین گونه است. برخی از نویسندگان سوئدی، ادبیات فارسی را از لحاظ شیوۀ سخن، جهان بینی، خزانۀ اصطلاحات و کنایات دارای جنبه های بکر و بدیع دانسته و آن را الهام بخش آثار خود می دانند. آنها با شاعران فارسی گو همذات پنداری کرده، از آنها حکمت، پند و اندرز گرفته و با آنها به مقام ذوق و شوق و عشق و مستی می رسند. یکی از منتقدان، در معرفی گزیدۀ غزلیات حافظ به ترجمۀ من، نوشته بود که شعر سوئدی به کمک حافظ تولد تازه خواهد یافت.

 

امروزه بحثی تحت عنوان “ملیت های تحت ستم در ایران” وجود دارد. به عنوان یک ایران شناس و زبان شناس تعریفی که به عنوان یک ملت وجود دارد چیست؟

واژۀ “ملیت” (nationality) در تعریف امروزه به معنای شهروندی در یک کشور یا دولت ملی (nation state) بکار گرفته می شود. در اروپای قرن پیشین شکل گیری ملیت ها با ظهور ناسیونالیسم ارتباط داشت. در برخی کشورها، مانند سوئد و دانمارک، مفهوم ملیت بر یک نژاد و زبان مشترک استوار می باشد در حالیکه در کشورهایی مانند ایران و هندوستان مبتنی بر تاریخ و فرهنگ مشترک است.گذشته از این، موضوع  ملیت و ملت با مسئلۀ هویت مربوط است. ما ایرانیان یک هویت ملی (national identity) چهارگانه داریم. بنیاد هویت ما زبان فارسی و تمدن ایران باستان است. این تمدن پس از هجوم اعراب به ایران، با وجود کتابسوزی و تحمیل زبان عربی بر دستگاه های حکومتی مدیریتی و آموزشی مردم ما، به حیات خود ادامه داد و تازه برخلاف آنچه تصور می رفت در قرن سوم و چهارم به رستاخیز تازه ای دست یافت. این بخش، بنیاد هویت ایرانی همۀ شهروندان کشور ایران و فارسی زبانان جهان است.

بخش دوم هویت امروزین ایرانیان دین اسلام است چون بیشتر جمعیت کشور پیروی همان دین هستند. اسلام و فرهنگ عربی بر فرهنگ بومی اقوام ایرانی تاثیر گذاشته که خط و واژگان وامی عربی، پاره ای از آن است. این مسئله چه خوشمان بیاید چه نیاید، غیر قابل تکذیب و انکار است. البته اینجا باید افزوده شود که اقلیتهای مذهبی در ایران، مانند زرتشتیان، کلیمیان و مسیحیان، هویت دینی خود را دارند. و خصوصا دین مزدایسنا (زرتشتی) جایگاهی ویژه در دل همۀ اقوام ایرانی دارد نه تنها از این جهت که زرتشت ایرانی بود بلکه به خاطر پیام صلح آمیز او که بر اندیشه، آزادی و کردار نیک استوار است.

بخش سوم هویت ملی ایرانیان بخش قومیت (ethnicity) است. در ایران اقوام گوناگونی کنار هم زندگی می کنند و برخی از آنها زبان مادری دیگری دارند مانند آذری ها، بلوچی ها، کردها و غیره. به نظر بیشتر کارشناسان، ملیت و قومیت دو مفهوم کاملا جداگانه هستند که می توانند با هم در ستیزه و تضاد باشند. قومیت، فقط بخشی از هویت ملی هر فرد است. همانطور که یک نفر از منظر ملّیت می تواند سوئدی باشد و از دید قومیت سامه (Sami) بشمار بیاید، در ایران نیز جمعیت بزرگی هستند که متعلّق به اقلیتهای قومی می باشند، اما همگی ملیت ایرانی دارند. مجموع اقوام، ملت ایران را تشکیل می دهند. کثرت گرایی قومی و نژادی (ethnical pluralism) ویژگی سرشتی هویت ملی ما محسوب می شود و به گمان من این امر، باید مایۀ سربلندی مردم ایران باشد. بدبختانه برخی افراد از روی ناآگاهی، واژه های ملیت و قومیت را یکی و بشکل مترادف یکدیگر استفاده می کنند درصورتیکه این دو واژه به هیچ وجه به یک معنی نمی باشند. گروهی هم مغرضانه و با تلاش برای جا انداختن این اشتباه در جامعه، رویای ملیت سازی برای اقوام ایرانی را در سر می پرورانند. به هر حال این نکته اشتباه است و می تواند برآمدهای ناخواسته ای داشته باشد.

البته مسئلۀ اقلیت های قومی و دینی نه تنها در ایران بلکه در اکثر کشورهای جهان یک مسئلۀ بسیار حساس است. ما ایرانیان باید در این زمینه جامعۀ خود را ارزیابی کنیم و از خودمان بپرسیم که آیا همۀ اقوام و پیروان همۀ ادیان در کشور ما با هم برابر هستند و حق و حقوق مساوی دارند یا نه. همچنین باید از خود سؤال کنیم که آیا قوانین کشور ما از همۀ شهروندان به گونۀ یکسان حمایت می کند یا خیر. گفتمان باید از اینجا آغاز شود. ما تنها از راه ارزیابی کمبودها و ریشه کن کردن نابرابری ها می توانیم به یک جامعۀ باز، آزاد و پویا برسیم که همۀ شهروندان در آن بتوانند به ایرانی بودن خود افتخار کنند. و در این رابطه نباید فراموش کنیم که نخستین اعلامیۀ حقوق اقلیت ها در تاریخ بشر را بنیان گذار پادشاهی هخامنشی، یعنی کوروش بزرگ، تدوین کرد.

مسئلۀ دیگری که گاهی در گفتمان ها محل سوءتفاهم بوده، پیوند و تداخل واژگان “ایران” و “فارسی” با یکدیگر است. بسیاری به اشتباه این دو واژه را مترادف هم می دانند درصورتیکه این به هیچ وجه درست نیست. واژه ایران که همان “ایریانام ویجه” ( vaējamairyānā) زبان پارسی کهن و “ایرانشهر” (ērānshahr) زبان پهلوی دورۀ ساسانیان است، سابقه ای حداقّل سه هزار ساله دارد.

این واژه، نه تنها کشور امروزی ایران، بلکه به معنای عام تمام سرزمین‌هایی را که زبان‌های ایرانی و فرهنگ ایرانی در آن گسترش پیدا کرده است، شامل می شود. زبان فارسی تنها یکی از زبان های گوناگون ایرانی می باشد و فارس، یا “پارسه” دورۀ هخامنشی، تنها بخشی از سرزمین ایران بزرگ را تشکیل می دهد. فارس ها (یا پارسیان) هم تنها یکی از اقوام ایرانی هستند که در آن مرز و بوم زندگی می کنند. به غیر از فارسها اقوام ایرانی دیگر مانند افغانی ها، تاجیک ها، کردها، بلوچ ها، لرها، پشتون ها، اوستی ها، و غیره نیز وجود دارند.

به این معنا یک کرد یا یک افغانی و یا یک پشتون به همان اندازه ایرانی است که یک فرد فارس یا بلوچ. و این نباید  با شهروند کشور ایران بودن اشتباه گرفته شود. زیرا ایرانیت چیزی بس بزرگتر از مرزهای جغرافیای کشور ایران است. در نتیجه هیچ کدام از اقوام نامبردۀ بالا از جمله فارس ها نمی توانند ادعا کنند که فقط آنها ایرانی هستند. حتّی آذری ها هم از لحاظ نژادی ایرانی هستند هرچند پس از ورود قبایل اوغوز (Oghuz) به فلات ایران در دورۀ سلجوقیان ترک زبان شده اند. همین گونه که می دانید قوم آریایی در آسیای مرکزی ریشه دارد و هنوز که هنوز است اقوام ایرانی آن منطقه تعصّب خاصّی بر زبان ایرانی شان دارند. چکیدۀ سخن این است که هویت قومی یک فرد، بخشی از هویت ملی او است و معادل آن نمی تواند باشد.

بخش چهارم و هویت ایرانی، فرهنگ غرب است که از دورۀ ناصر الدین شاه وارد  فرهنگ و تمدن ایرانی شده است. امروزه تاثیر غرب را نه تنها در حوزه های فرهنگی مانند ادبیات، موسیقی و هنرهای نمایشی به روشنی می بینیم، بلکه در سیاست و زندگی اجتماعی هم شاهد نفوذ آن هستیم.

 

با نظر گرفتن اینکه کثرت گرایی قومی و نژادی ویژگی سرشتی هویت ملی ایرانیان محسوب می شود، چرا فارسی به عنوان زبان رسمی در ایران شناخته شده است؟

 ببینید اینکه فارسی زبان ملی و رسمی کشور ایران است، دلایل تاریخی دارد و شاید در پیوند با موضوع ملیت خوب است که به آن اشاره شود. زبان فارسی باستان از زمانی که قوم پارس توسّط سلسلۀ شاهنشاهی هخامنشی به فرمانداری رسید، جایگاه ویژه ای میان مردمان فلات ایران داشته است.

در دورۀ باستان زبانهای عیلامی و آرامی مقام و اهمیت خاصی در ادارۀ کشور داشتند اما با این حال می بینیم که از زمان داریوش بزرگ به بعد، زبان فارسی باستان به رسمیت شناخته شد و از آن پس نقش مهمی در گسترش فرهنگ ایرانی ایفا کرد. وقتی گفته می شود که ساسانیان احیاکنندۀ فرمانداری، فرهنگ و زبان هخامنشی بودند، غرض همین است.

در قرن سوم و چهام وقتی که عربی به عنوان زبان رسمی خلافت استفاده می شد، درست همین واقعیت را می بینیم، یعنی آنچه رستاخیز زبان و ادبیات فارسی نامیده می شود. وقتی که اقوام ایرانی، فرهنگ و ادبیات و هنر بومی را احیا نمودند بر زبان فارسی نو (New Persian) تکیه کردند و از آن بعنوان زبان مشترک میان خود بهره گرفتند. چون ناحیۀ مرکزی فلات ایران تحت تسلط خلافت بود نامدارترین شاعران فارسی گو مانند رودکی و دقیقی در آسیای مرکزی، یعنی در ازبکستان و تاجیکستان امروز، بر صحنۀ ادبی ظاهر شدند. ضمنا زبان فارسی از اوایل قرن سوم، در جادۀ ابریشم به عنوان زبان تجارت بکار گرفته شد و کهَن ترین سندی که به فارسی نو در دست داریم نوشتۀ یک بازرگان کلیمی اهل بخارا است. همچنین در قرون وسطی زبان فارسی، زبان “لینگوا فرانکا” (lingua franca) یا به تعبیر زبانشناسان “کوینه” (koine) اشتراکی همۀ مردمان فلات ایران، آسیای مرکزی، قفقاز، آناتولی و شمال هندوستان بود. در میان شاعران فارسی گوی هند می توانیم به امیر خسرو دهلوی و محمد داراشکوه اشاره کنیم که جزو نامدارترین روشنفکران زمان خود بشمار می رفتند.

طی هزار سال اخیر، زبان فارسی گسترش جغرافیایی بسیار وسیعی داشته و نفوذ آن بر فرهنگ و زبانهای آسیا و بویژه ایرانی غیرقابل انکار است. تا صد سال پیش فردی که می خواست تحصیل علم کند، زبان فارسی می آموخت. تاریخ ادبیات نشانگر این واقعیت است که نه تنها دانشمندان و ادبا در گسترش زبان و ادب فارسی ایفای نقش نموده اند، بلکه تمامی جامعه اعم از شاه و گدا در این روند مشارکت داشته اند. برای نمونه، در دورۀ پادشاهی صفویان، شاهان ایران، امپراتوری عثمانی و گورکانیان هندوستان به زبان فارسی مکاتبه می کردند و شعر می سرودند هرچند همۀ آنها ترک نژاد بودند. امروزه اگرچه زبان فارسی جایگاه پیشین خود را در جهان از دست داده است، به خاطر لطافت و زیبایی اش هنوز در میان مردمان کشورهای گوناگون آسیا به “قند پارسی” معروف است و تشبیه “فارسی شکر است” هنوز توسط این مردمان بکار گرفته می شود.داستان تاریخ زبان فارسی با شاهان هخامنشی آغاز می شود و در دربارها و میخانه ها و خانقاه های شهرهای نیشاپور، شیراز، سمرقند و قونیه به اوج می رسد. و این داستان هنوز ادامه دارد.

منبع: مرکز مطالعات شرقhttp://www.hf.uio.no/ikos/english/people/aca/ashkd/index.html