آنچه خطیب جمعه نگفت!

آیدا قجر
آیدا قجر

دیشب بزرگترین و برترین شب قدر بود، همه در درگاه خدا جمع بودند تا بزرگترین آرزوها و خواسته های خود را از خانه ی دلشان روانه ی خانه ی خدا کنند.

به سمت کعبه دست به دعا بودند یک شب پس از آنکه رهبر ایران از حکومت امام علی گفت اما از واقعیت ها گریخت، ردای عدالت وهم آلود بر تن خویش کرد و لباس نفاق بر تن فرزندان انقلاب و کتک خوردگان مظلوم این روزها پوشاند.
او از علی گفت که در چنین شبهایی تاب اشکهای زینب را نیاورد و همراه با او گریست و خطاب به او گفت تو اگر این شبها اینچنین بی تابی میکنی فردای عاشورا چه خواهی کرد؟
اما نگفت که از حکومت خویش برای ما “کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا” ساخته است! نگفت که این شبها زینب هایی هستند که بر بستر بی پدری می گریند و آغوشی نیست تا تسلای شان باشد.
نگفت که درست در روزهایی که باید لباس عدالت بر تن می کرد تا به داد شاکیان برسد خود را به مردم، عریان نشان داد تا ملت و حکومت، برای همیشه، رنگ خاکستری خود را ببازند و همه چیز سفید و سیاه شوند.
نگفت اما با همه ناگفته هایش، نوید شجاعت و شهامت به ملتی داد که همه، آنها را خواب می پنداشتند.
نگفت تا ما بگوییم که این ردای آوارگی که او بر تن فرزندان این مملکت پوشاند تا مثل “مسیح” ها منتظر فرزندشان باشند و یا مثل “حنیف”ها به فرزندان به دنیا نیامده شان نامه بنویسند، بسیار برازنده تر از ردایی است که او از سر ثبات سلطنت اش بر تن خود و یارانش کرده است و عزت این لباس که با خون مظلومان رنگین شده بسیار بیش از لباسی است که با دست قدرت، رنگ آمیزی اش کرده است.

حتی اگر آوارگان و خانه به دوشان این روزها گمنام باشند و از هر ده نفر ما تنها نام یکی از آنها را بدانیم.
نگفت تا ناگهان استعداد دانش آموزان “قلم” شکوفا شود و در کنار استادان و پیش کسوتان، قلم به راحتی در دستان شان به حرکت در آید و بدون لرزش، برای حق خواهی برادران و خواهران مظلوم شان بر صفحه ی تاریخ بنویسند.
نگفت تا امروز هر یک نفر به یک رسانه تبدیل شود و از این شکوفایی بر خود ببالد حتی اگر ستادها پلمپ، روزنامه ها توقیف و اطلاع رسانی محدود شود.
نگفت زیرا نمی تواند درک کند که امروز به ازای هر یک نفر که مظلومانه و پاک به آسمانها رفته ده اسم بر صفحه ی تاریخ به دادخواهی بلند شده و نمی تواند بفهمد که وقتی پیروان سرسپرده اش که قربة الی الله بر تنهای شریف پسران و دخترانی که مادرانی سر بر سجاده و پدرانی چشم انتظار دارند. میتازند چه وقیحانه دل به ظالم و تن به معصیت سپرده اند.
نگفت مثل همه معماهایی که ناگفته ماند از دخترانی که اعدامشان حلال و باکره ماندن شان حرام بود تا تماشاگرانی حرفه ای در لباس پیامبر که امروزبر تخت سلطنت تکیه داده اند.
خطیب جمعه از ترس گفت و آنها که از مخالفت های جهانی می ترسند را ملامت کرد، اما نگفت که چه کرده است که خود، این همه از مردمش می ترسد؟!
چرا مراسم مذهبی و مجالس ترحیم را لغو می کند و به عزاداران و سیاه پوشان اجازه ی سوگواری نمی دهد؟
چرا به جای کشف مسلخ جوانان، اسناد جنایت را می ربایند؟
چرا حکم به رودررویی ملت با ملت در روز قدس میدهند و سبزی این روز را با حضور همیشه سیاه خود سرخ می کنند و نمی گذارند سبزی چمن، خشکی بیابانهای شان را بیاراید؟
او از ترس گفت اما از شجاعت کسانی نگفت که آوارگی به تن می خرند و خاک و فرزند و همسر خود را به امید هم آغوشی دوباره، به خدایی می سپارند که با رئوفیّت و عدالت اش بیگانه است!
از شجاعت آنها که دست خالی در مقابل باتومهای پاسداران ولایت او با سری افراشته، چشم در چشم شان می دوزند، از شجاعت کسانی که قلم به ترس نمیفروشند، سبزپوشان امروز آوارگی و سرهای برافراشته و قلمشان مایه ی افتخارشان است و تن به ابطال و ردای کفر و حاکمیت نمیدهند.
آن که می ترسد اوست؛ ترس از روزی که عاشورای ملت سبزپوش ایران فرا برسد روزی که نه از سلاح ترسی دارند و نه از کلمات موهوم، نه از زندان و نه از شکنجه و بالاتر از همه نه از مرگ! دیشب بزرگترین و برترین شب قدر بود، همه در درگاه خدا جمع بودند تا بزرگترین آرزوها و خواسته های خود را از خانه ی دلشان روانه ی خانه ی خدا
کنند.

به سمت کعبه دست به دعا بودند و نتیجه ی همه گفته ها و ناگفته های خطیب جمعه را به خدا شکایت بردند تا اجابت دعای مظلومان و نفرین به ظالمان را تنها از او بگیرند.