بوف کور

نویسنده

حرف هایی که فقط می شود نوشت

آهو مستان

اتوموبیلها، ساختمانهای ناموزون و رنگباخته، چهارچوب پر زرق و برق پوستر ها شناور در مه، نیمروز خاکستری. دقیقا در کدام لحظه پرو خود را به…داده بود؟ “ پشت میز آشپزخانه می نشینی. جرعه ای از فنجان کوچک قهوه ات می نوشی، دو گوشه لبت کمی به سمت پایین می رود و سرت را چند بار بالا و پایین می کنی. دست راستت را روی صفحات کتاب باز شده نگه می داری، با دست چپ کمی لرزان فنجان قهوه را کمی به عقب هل می دهی. روی کتاب خم می شوی گویی در حال خواندنی و به من چشم می دوزی گویی با من صحبت می کنی. چند اسم و چند سرزمین، نمی شود گفت از کتاب می خوانی یا در باره کتاب می گویی و باز سرت روی کتاب خم می شود و “آیدا برانگیخته می شد… ” و سرت بالا می آید و “و شقیقه هایش تند تر می تپید، وضعش بهتر از پرو بود…” از این قصه هایت منم که روایت می شوم “و طره ای مو می رقصید، که زیر فرمان یک ژنرال متعفن، و وقتی حرف می زد بر پیشانیش تاب می خورد…”. زن همه قصه هایت می شوم. “و مشت های کوچکش بر میز می کوبید، ناراحت، بی قرار، گوش به زنگ، سایه های پنهانکار…” و انگشت اشاره دست راستت با جمله ها بالا و پایین می شود. سرت را باز بلند می کنی و چشم می دوزی. غرق در چشمانم می شوی و نمی شنوم. مردی که حرف می زند می شوی و می ترسم. کلمات بزرگ می شوند. بوی صدایت آشپزخانه را پر می کند. صدایت از لابه لای درزها بیرون می رود. کوچه را پر می کند. روایت من کوچه را پر می کند. بلند و بلند تر می شود. مثل تب. مثل کلمات در تب. می شنوم. مردم کوچه جمع. چشم به لبانت دوخته. کلمات تو. کلمات درهم. مثل تب. می شوند. حرف می زنی. مردم کوچه گرداگردت. حرف. می نشینند. راه نیست. کلمات بزرگ. راهی به تو نیست. مثل تب. نخوان. بلند. بس است. کتاب را می بندم. نگاه پرسش گرت دوخته می شود به لبان به هم دوخته ام. این حرف ها را هیچ وقت نمی شود گفت.

سرت روی کتاب خم می شود “او از همه احساساتی تر بود، خودش را به دست عواطفش می سپرد، فکر می کند، جسور تر از همه…” دستانت را به من بده، جسارت دستانم از آن تو. این لحظه جاودانه می شود. این لحظه جاودانه تکرار می شود. زندگی تکرار اینلحظه می شود. سرانگشتان یخ کرده ات به کف نرم و سرخ دستم می خورد، آنجا توقف می کنی، تمام راز بدنم در کف دستانم است. انگشتانت می لرزند. تردید. دستت می لرزد. دستانم از لابه لای دستانت که بیرون بلغزد روایتی نو خواهد شد. اثری هنری مخلوق ذهن تو. هر روز به تماشایش خواهم نشست. جاودانه. دم روایت گرت در دستانم حبس شده و تنها با بازدم من آزاد می شود. وگرنه تماشای دستی که همیشه بوده نفس تنگی نمی آورد. بکارت دستانم جایش را به رگه هایی از لرزش دستان هنرمندت داده است.

زنگ که می زنی بویی مشامم را پر می کند. بویی که تنگی نفس می آورد. “چیزی ازت می پرسم، قیافه من به حرامزاده ها می خورد؟” چشمانت خیلی نزدیک، فنجان قهوه را به عقب هل می دهی. بویی… تنگی نفس می آورد. نگاهم را می دزدم از ترس. دمی دیگر رها خواهم کرد. “پس تو می دانی چه وقت و چه جوری خودت را به… دادی. حاضر بودم هرچه دارم بدهم و من هم بفهمم” در چشمانت چیزی هست که انگار همیشه بوده. نه که آن چیز همیشه بوده، چشمانت انگار همیشه بوده. نزدیکتر. چشمها راه می افتند. در هم می شود و باز دو تا می شوند. صورتم را کمی به چپ، خال کوچکی دارم با کمی کرک. با بند هم نمی رود. کمی به چپ. چون خال در طرفی است و تو در طرف دیگر. به راست. آینه نیست. لمس می کنم. آینه نیست. حالا چشمانت دوخته به خال من. به چین کنار بینی ام هم. خال من روایتی نو خواهد شد از چشمان تو. چشمانی که حالا باز حرکت می کند. دستانت می لغزد بر پوستم. با تردید. دستانت می لرزد. به چه می خندم؟ خندم؟ تو زندگی می شوی و من رها می کنم. زندگی تکرار این لحظه می شود. این حرفها را هیچ وقت نمی شود گفت.

پشت میز آشپزخانه می نشینی. جرعه ای از فنجان کوچک قهوه ات می نوشی، دو گوشه لبت کمی به سمت پایین می رود و سرت را چند بار بالا و پایین می کنی. دست راستت را روی صفحات کتاب باز شده نگه می داری، با دست چپ کمی لرزان فنجان قهوه را کمی به عقب هل می دهی. روی کتاب خم می شوی گویی در حال خواندنی و به من چشم می دوزی گویی با من صحبت می کنی. قصه می گویی. قصه من نیست. قصه امیر سرزمین های دور. می گویی دوستت. خال من نیست. نازنین دیگری همسر امیر شده است. افسانه نیست. می گویی دوستت. “به یک جور چیزها اهمیت می دادیم، از یک جور چیزها بدمان می آمد، سر هیچ مساله ای توافق نداشتیم…“امیر عاشق. تو امیر می شوی. امیر خوشبخت. تو دوست می شوی. امیر ساعتها پای پیاده تا در منزل معشوق. تو امیر می شوی. و می رسد. تو دوست می شوی. من نازنین امیر می شوم و تو امیر نمی شوی. حسادت هست، حسادت نیست. احساس خطر. سرت روی کتاب خم می شود “من مثل آن جانور های کوچکم که تا احساس خطر می کنند خوشان را جمع می کنند و بی حرکت می مانند، منتظر این که لگدشان کنند”.

می گویی دیوار است. دیوار نیست. بین ما دیوار نیست. دستت به لاله نمی رسد. دور است. دیوار نیست. دستت می لرزد و نمی رسد به گلدان حتا. دیوار اما نیست. تو می گویی هست. و من باز بی زبان می شوم در برابر روایت تو از لاله ام. نگاهت می کنم. در آرزوی خواب آشفته ای که دیشب ها می دیدم. می بینم. هر شب می بینم حالا. انگار در هم شدنمان نه بر من، که بر تو داغی می زند که نخواهی رفت. خواب می بینم. در هم می شویم. من تو می شوم. تو من نمی شوی. تو راوی من می شوی. من کلمه می شوم. از دهانت. خلقت. می گویند زن از دنده مرد. بگویند زن از کلام مرد.“…” من از کلام تو خلق می شوم. حالا تو کلمه کم می آوری. مرد یک کلمه اش کم است. می گویی دیوار است. دیوار نیست. کلمه نداری. دستت اما هنوز می لرزد. من تمنا. می گویی. چشمانم تمنا. وا بده. چشم من به تردید دستانت. این تردید جاودانه می شود. نگو. باشد. دیوار است. این حرف ها را هیچ وقت نمی شود گفت.

پشت میز آشپزخانه می نشینی. جرعه ای از فنجان کوچک قهوه ات می نوشی، دو گوشه لبت کمی به سمت پایین می رود و سرت را چند بار بالا و پایین می کنی. دست راستت را روی صفحات کتاب باز شده نگه می داری، با دست چپ کمی لرزان فنجان قهوه را کمی به عقب هل می دهی. روی کتاب خم می شوی گویی در حال خواندنی و به من چشم می دوزی گویی با من صحبت می کنی.. این بار من هم قصه ای دارم. صبر کن. می گویم. صبر نمی کنی. قصه می گویی. قصه امیر سرزمین های دور. می گویی دوستت. قصه های پایان خوشت کجاست؟ چهل روز جشن و تا آخر عمر با خوبی و خوشی کجا؟ نگو. نازنینی که انگور در دهان امیر می گذاشت. “فقط پیری نیست… فکر می کند: او هم پاک گا…” پایان خوشی باید برای هر افسانه ای. من باید بشوم در هر قصه ات تا آن قصه شود. قصه نیست. می گویی رفیقم است. نمی فهمم. کدام زنی افسانه رفیقم است می فهمی را فهمیده است؟ نگو. با من بیا. بیا می خواهم حرف هایی با تو بگویم. چیزی نشانت دهم. دیوار ها پنجره شده اند. باز شده اند. ببین لاله ها را. دیگر دیواری نیست. مال تو. می گویی این چه وصالی که رفیق را این گونه پریشان. “چیزی مچاله شده پشت صدا، چیزی که می لغزید، می شتافت، می گریخت… ” حرف می زنی. امیر سرزمین های دور از همسر عزیزش. اشک در چشمانم. زندگی تکرار این اشک می شود. می گویی تو چرا؟ اشک من برای رفیق نیست. برای پنجره هاست. پایان ناگفته قصه ات را می دانم. اگر امیران افسانه ها از وصال به طلاق، دلیلی برایت نمانده است. دستانت حتا نمی لرزند. دستانت را به من بده. “فکر می کند، این غرور نبود، کینه نبود، یا تحقیر شدگی، حتا حسادت هم نبود…” بگذار قصه ام را من بگویم این بار. بگذار پنجره ای بگشاییم شاید باد بهار افسانه های پایان ناخوش از یادمان ببرد. ببین حالا که دستت را می گیرم. آینه نیستم. ببین. بگو راستی قصه ات را بگو. بگو چهل روز جشن می گیری. حالا که دستانت نمی لرزد چیزی بگو. دستانت را به من بده. زندگی تکرار این تحقیر می شود. می گویی چیزی نمی گویی؟ نمی گویم. این حرف ها را هیچ وقت نمی شود گفت.

پانویس: نقل قول های داخل گیومه از کتاب “گفتگو در کاتدرال” نوشته ماریو بارگاس یوسا، ترجمه عبدالله کوثریچاپ لوح فکر می باشد

منبع : مجله ی ادبی پیاده رو