احمدی نژاد نگومبا

ابراهیم نبوی
ابراهیم نبوی

po_nabavi_01.jpg

‏ به نوشته وب سایت های خبری نزدیک به دولت اخیرا مردم نیجریه روی کودکان خود نام ‏احمدی نژاد را می گذارند. که که لومو نگومبا زنی 25 ساله است که همراه با شوهر 30 ‏ساله اش یوسف نگومبا، نام فرزندشان را “ آمادی نژاد نه گومبا” گذاشته اند. آنان داستان های ‏این کودک را برای ما روایت می کنند..‏

احمدی نژاد به دنیا می آید‏

امروز در روستای گامبالی منطقه سوکوتو در شمال نیجریه فرزندمان احمدی نژاد به دنیا آمد. ‏مادرش “که که لومو” خیلی سعی کرده بود تا این اتفاق نیفتد، او می گوید: “ اشتباه شد، مردم ‏در بیرون کلبه سروصدا می کردند، از دست مان در رفت” ‏

بخاطر فشارهای من بود

پدرش می گوید: “ نه، اشتباه نبود، بخاطر فشار بیش از حد من بود، زنها باید بدانند که همیشه ‏نمی توانند جلو واقعیت ها را بگیرند.” یوسف نگومبا نگاهی به چهره احمدی نژاد می کند و ‏می گوید: نگاه به قیافه اش نکن، من از این هم بدتر بودم، ولی الآن حتی دشمنان هم از من ‏خوششون می آد. ‏

هفت تا پیرمرد با یک صندوق

دله آجیده همسایه خانواده نگومبا می گویند: “ روزی که احمدی نژاد اومد، هفت تا پیرمرد ‏اومدن اینجا و یک صندوق آوردن، بعد چند تا کامیون اومد، سربازها چکمه پوشیده بودند، ولی ‏بیخودی می خندیدن و دعا می کردن، مردم رفته بودن توی بیابون، یک عده هم زده بودن توی ‏جاده خاکی، خیلی ها هم توی خونه بودن، وقتی در صندوق رو باز کردن، احمدی نژاد از ‏توش بیرون اومد. وقتی بیرون اومد تا یک هفته دست تکون می داد و می خندید.” ‏

بخاطر حمله به دنیا آمد

آدانا آجیده زن همسایه خانواده نگومبا می گوید: من صندوق ندیدم، چون خواب بودم، اگر ‏نخوابیده بودم شاید بچه من به دنیا اومده بود. موقع به دنیا اومدن بچه نباید خوابید، خوب نیست. ‏مادرش - که که لومو- می گفت در این چهار سالی که این بچه رو حامله بوده، همه اش مورد ‏حمله قرار می گرفت، شب ها خواب های بد می دید، می گفت من اصلا این بچه رو نمی ‏خواستم، وقتی هم که به دنیا اومد پوتین پاش بود.‏

زن هفت تا پیرمرد رو خواب دیده بود که یکی شون جیغ می کشید و جلوی تعداد زیادی از ‏مردم سخنرانی می کرد، شیش تای دیگه داشتن روی کاغذ می نوشتن. از ترس از خواب پرید.‏

اون یکی خواب مونده بود

‏”مارتا آینوگبا” مامایی که احمدی نژاد را به دنیا آورده است، می گوید: “ سه قلو بودن، اول ‏یکی دیگه به دنیا اومد، اون از همه بزرگتر بود، وقتی به دنیا اومد ساکت بود و داشت پسته ‏می خورد، پدرش گفت اینو خفه اش کن، منم درش آوردم و انداختمش بیرون. بعد یکی دیگه ‏سرش بیرون اومد، خواب بود، هر چی با دست پشتش زدم از خواب بیدار نشد، با لگد بهش ‏زدم بیدار نشد، با سنگ زدم بیدار نشد، باباش اومد و گفت اون رو هم بندازم بیرون، تا اینکه ‏سر یه بچه دیگه اومد بیرون، احمدی نژاد بود. شیش تا پیرمرد در تمام مدتی که داشت به دنیا ‏می اومد، پشت در وایستاده بودن. وقتی به دنیا اومد، شیش تایی دعا کردن و رفتن. تازه اونی ‏که خوابیده بود بیدار شد و شروع کرد جیغ کشیدن و زد توی سرش.” ‏

آمادی نژاد غذا می خورد

یک سال و نیم بعد. “ که که لومو” مادر احمدی نژاد می گوید: بچه ام خیلی شلوغه. از وقتی ‏به دنیا اومده من پونزده کیلو لاغر شدم. دائم داره توی خیابون می دوه، یا روی پشت بوم جیغ ‏می کشه یا توی زیر زمین یک کارهای عجیب و غریب می کنه. وقتی شش ماهش بود، رفت ‏توی حیاط و شیر بشکه نفت رو که گوشه حیاط بود باز گذاشت، نفت تمام حیاط مون رو ‏برداشت. همه نفت هامون هدر رفت. وقتی نه ماهش شد، هر چی توی خونه داشتیم برداشت و ‏رفت توی حیاط و داد به بچه های کوچه، کفش های پدرش رو هم داد به پابرهنه هایی که از ‏توی کوچه می گذشتند. هر روز می رفت توی خونه همسایه، اینقدر می رفت خونه همسایه که ‏اونها بیشتر از ما دوستش داشتن. این بچه اصلا غذا نمی خوره، ما هم که می خواهیم غذا ‏بخوریم جیغ می کشه. اصلا هم نمی خوابه. روزی فقط سه ساعت می خوابه. گاهی اوقات سه ‏روز نمی خوابه و فقط جیغ می کشه. از تلویزیون خوشش می آد، دائم روشن می کنه و ‏نگاهش می کنه، حتی اگر چیزی توش نشون ندن. از تلویزیون مانند آینه استفاده میکنه دوست ‏داره همیشه خودشو تو تلویزیون نگاه کنه. اگر تو سرش هم بزنی اما بگی تلویزیون ساکت ‏میشه . هر چی ازش بخوای اما بگی دو دقیقه تو تلویزیون هستی قبول میکنه.‏

تپه های اطراف خانه که که لومو

مادرش ادامه داد: با وجود اینکه هیچی نمی خوره، ولی دائم شکمش کار می کنه، رفتم پیش ‏جادوگر قبیله گفتم این بچه هیچی نمی خوره ولی دائم پی پی می کنه، چی کارش کنم؟ گفت: ‏اسم بچه چیه؟ گفتم: احمدی نژاد. جادوگر قبیله گفت بخاطر همینه، بچه های دیگه هم در کشور ‏هستند که اسم شون همینه و غذا نمی خورن و دائم شکم شون کار می کنه، گفت باید اسمش رو ‏عوض کنی تا خوب بشه. من می خواستم اسمش رو عوض کنم، ولی باباش گفت نه، گفت: اسم ‏بچه رو عوض نکن، خوب می شه. گفتم آخه تپه گلکاری نشده برامون باقی نگذاشته، پدرش ‏گفت این جوری خوبه، عوضش از صبح تا شب حرکت می کنه.‏

‏( از مجموعه کودکی که نامش عوضی گذاشته شد.)‏