
ناندو سالوا
فیلم “نیمه ماه” ساخته کارگردان کرد، بهمن قبادی، از آن دسته فیلم هایی بود که علاقه مندان به سینما در این تابستان انتظارش را می کشیدند؛ فیلمی که در جشنواره سینمایی سن سباستین جایزه بزرگ صدف طلایی را از آن خود کرد و در سینماهای اسپانیا از آن استقبال زیادی شد.
بهمن قبادی 38 ساله، اهل شهر بانه در استان کردستان در مصاحبه ای به بحث پیرامون این فیلم و ایده های خود می پردازد.
در فیلم جدید شما، مرگ یک حضور دائمی دارد… دلیل آن چیست؟
به این دلیل است که من شخصاً بی نهایت از مرگ می ترسم و این ترس در زندگی روزمره ام وجود دارد: زمانی که در خیابان قدم می زنم و کار می کنم یا حتی زمانی که سر بر بالین می گذارم، فکر می کنم روز بعد چه کاری باید انجام دهم. آیا آخرین روز زندگی ام خواهد بود؟ هر بار که به منزلم در تهران بازمی گردم، همیشه احساس می کنم که اتفاقات بدی روی خواهد داد؛ زلزله، حمله امریکا، بمباران…
در این فیلم، مرگ با مسأله دیگری یعنی مرز و سرحدات عجین شده و این موضوع در تمامی ساخته های شما نیز وجود دارد. آیا به این دلیل است که شما کرد هستید؟
مرز مسأله ای است که همیشه مرا به فکر فرو می برد و وجود آن به نظرم مسخره می آید، زیرا در واقع معتقدم که وجود آن کاملاً ناپایدار و سؤال برانگیز است. من صرفاً از مرزهای فیزیکی صحبت نمی کنم. شخصیت های فیلم من به ویژه از مرزهای ذهنی و عاطفی رنج می برند. بله، شاید به این دلیل باشد که من کرد هستم.
ممکن است مردم فکر کنند که کارگردان این فیلم یک ایرانی است و نه یک کرد…
برای من فرقی نمی کند، زیرا یک کرد ایرانی هستم. ما کردها تبعید شده هستیم، ولی در ذهن من کشوری برای ما وجود دارد؛ یک کشور مجازی و زاده ذهن و نه فیزیکی. از یک طرف، در ایران فیلمسازان درجه یک بسیاری هستند و من نمی خواهم به طور سنجیده خود را جدا از موج سینمای ایرانی بدانم، ولی از طرف دیگر، من یک کارگردان کرد هستم که برای کردها فیلم می سازم.
آیا این مسأله، ادامه فیلمسازی شما را زیر سؤال می برد؟
خیر، من باید فیلم هایم را مطابق با شیوه زندگی مردم کرد بسازم و مشکلات و نگرانی هایی را که آنها پیش رو دارند مطرح کنم.
شما در بخشی از شیوه فیلمسازی خود به دنبال زیبایی هایی هستید که در موقعیت های غم انگیز و تراژیک وجود دارد. آیا همین طور است؟
خواهر من شاعر بود و اشعار او همیشه تأثیر زیادی بر من می گذاشت، به ویژه زمانی که جوان بودم. این یک مسأله فرهنگی است: اگر شما به کردستان بروید، متوجه خواهید شد که شعر و فضای شاعرانه در زندگی روزمره مردم دیده می شود. آنها همیشه علیرغم سختی های زندگی لبخند بر لب دارند و همیشه در جستجوی جنبه زیبای مسایل هستند. در واقع با توصیف یکچنین واقعیت تلخی، آن هم به زیبایی، می توان از آنها تقدیر کرد.
درست به مانند فیلمسازان دیگری همچون عباس کیارستمی و جعفر پناهی. آیا به نظر شما بخشی از این واقعیت به وضعیت زنان در ایران مربوط نمی شود؟
ببینید، هنر و موسیقی در جامعه ایران حضور پررنگی دارند و زنان هنرمند بسیاری هستند که آواز بخشی از خلاقیت بیانی آنها محسوب می شود و در واقع آواز به زندگی آنها معنا می بخشد، ولی خواندن در ملاء عام برای آنها ممنوع شده، یعنی مردها نباید صدای آنها را بشنوند. این موضوعی است که در این فیلم مطرح و محکوم شده.
فکر می کنم در کشور شما، ساخت فیلم هایی که به نوعی واقعیات جامعه را محکوم می کنند کار ساده ای نباشد…
من یک صحنه بسیار زیبا را که در آن گروهی زن آواز می خواندند فیلمبرداری کردم، ولی در نهایت خودم آن را حذف کردم، زیرا مطمئناً دولت من این صحنه را نمی پذیرفت. و جالب اینکه در نهایت با وجود بریدن بسیاری از صحنه ها، این فیلم در کشورم ممنوع اعلام شد. مرا به این مسأله متهم کرده اند که قصد تحریک جدایی طلبی کردها را داشته ام که واقعاً حرف نامعقول و غیرمنطقی است.
آیا از اینکه احتیاط کرده اید پشیمان هستید؟
درحال حاضر از این پشیمانم که چرا تا این حد محتاط بودم. ولی حداقل اکنون می دانم که نباید از حرکت بایستم. فکر می کنم فیلم بعدی ام را در تهران درست کنم، حتی اگر به صورت مخفی باشد. من شش پروژه در ذهن دارم و می خواهم قبل از مرگم همه آنها را تحقق بخشم. زمانی که آن روز فرا رسد، می خواهم حداقل 20 فیلم ساخته باشم. من در سن 17 سالگی دو جنگ، یک انقلاب و مرگ بسیاری از دوستان و خویشاوندان را تجربه کردم. می خواهم در مورد این مسایل صحبت کنم.
منبع: ال پریودیکو، 6 ژوئیه 2007
مترجم: علی جواهری