لابیرنت وولف در ارلاندو

نویسنده
کسری رحیمی

» صفحه ۲۰/ کتاب هفته

اشاره: صفحه ۲۰ محملی است تا در آن، اهالی کتاب، خاطره های خود را از کتاب هایی که خوانده اند به همراه حواشی آن مرور کنند. این بحث در سینما بسیار متداول است و مخاطبان حرفه ای سینما، اغلب صحنه های مورد علاقه شان را از فیلم هایی که دیده اند برای هم نقل می کنند. کاری که به عنوان نمونه، کاراکترهای جوان و عشق سینمایِ فیلم “خیالباف ها” ساخته برتولوچی می کنند. عنوان صفحه ۲۰ و این که چرا صفحه بیستم هر کتاب را این جا می آوریم، به خاطر بار معنایی عدد بیست، به معنای عالی و برترین است، و این که مشتی نمونه خروار باشد که در انتها بتوان صفحات بیست کتاب های مختلف را کنار هم گرد آورد که هرکدام تلاشی از حسرت است و تابلویی از ادبیات و فرهنگ و هنر.

 

صفحه ۲۰ از کتاب “ارلاندو” نوشته ویرجینیا وولف:

“چنین از پلکان ذهن او بالا می رفتند – که چون اتاقی جادار بود – این مناظر به همراه صداهای باغ، صدای کوفتن سندان، صدای بریدن چوب، چنان آشوب و سیلابی ازاحساسات را در اورلاندو بر می انگیخت که هر شرح حال نویس خوبی از آن ها بیزار است. اما ادامه دهیم – اورلاندو آهسته سر خم کرد، پشت میز نشست و نیمه هوشیارانه به کاری مشغول شد که هر روز در چنین ساعتی به آن می پرداخت، دست نویسی را برداشت، “آتل برت: یک تراژدی در پنج پرده” و قلم کهنه پر غاز را در مرکب فرو برد.

دیری نپایید که بیش از ده صفحه را با شعر پر کرد. به وضوح روان می نوشت، اما ذهنی انتزاعی داشت. رذیلت، جنایت و مصیبت شخصیت های داستان او بودند؛ ملکه ها و پادشاهان بر سرزمین هایی خیالی فرمان می راندند، طرح دسیسه های هولناک بر آنان چیره می شد، احساسات شریف بر آن ها غلبه می کرد، واژه هایی را به کار می گرفت که خود هرگز به کار نمی برد، لیک چنان شیوا و زیبا می سرود که برای سن و سال او شگفت انگیز بود – هنوز هفده سال تمام نداشت – و چند سالی به پایان قرن شانزدهم مانده بود. باری، سرانجام بازایستاد. طبیعت را وصف می کرد، مثل همه شاعران جوان، و برای آن که رنگ سبز را به دقت توصیف کند (و این بار بیش از هر زمان دیگری جسارت به خرج داد) به بیرون نگاه کرد و تصادفا درخت غاری را دید که زیر پنجره روییده بود. طبیعی است که پس از آن دیگر نتوانست بنویسد. سبز در طبیعت یک چیز است، سبز در ادبیات چیزی دیگر. طبیعت و ادبیات از اساس با هم در تضادند، آن ها را کنار هم بگذار، یکدیگر را می درند. آن رنگ سبزی که اکنون ارلاندو می دید وزن و قافیه شعر او را به هم می ریخت….”

 

ارلاندو

ویرجینیا وولف

ترجمه فرزانه قوجلو

نشر قطره

 

یخبندان، استعاره ای از جنگ

ویرجینیا وولف، آن طور که از نخستین نامه هایش بر می آید، در اکتبر ۱۹۲۷ طرح اولیه ارلاندو، یک زندگینامه را در ذهن خود آماده کرد. او که از این طرح و عنوان به وجد آمده و مسحور شده بود، بی درنگ قلم بر کاغذ نهاد و نگارش این رمان آغاز شد، چنان که از بامداد تا واپسین دقایق شب می نوشت. وولف اساس داستان این رمان را با الهام از ویکتوریا و خانواده او شروع کرد اما رمان منحصر به یک خاندان باقی نماند و چون درختی شاخ و برگ گسترد و بخشی از تاریخ ادبیات انگلیس را زیر سایه خود گرفت. ویرجینیا چهار روز بعد در نامه ای دیگر به ویکتوریا می نویسد چنان در “ارلاندو” غرق شده که به هیچ چیز دیگری نمی تواند بیندیشد. این رمان برعکس سه اثر قبلی وولف کمتر تجربی بود و مثل هر اثر هنرمندانه دیگری آن گاه که از ذهن خلاق نویسنده خود جدا شد موجودیتی مستقل یافت و نویسنده را نیز به راهی کشاند که خود می خواست. به تدریس رمان هزلی شد از چهره های شاخص ادبیات انگلیس. شاید بتوان گفت که ارلاندو رمان “سیاسی-ادبی” وولف بود که نگاهی تلخ و گزنده به جامعه فرهنگی اجتماعی آن دوران داشت. در این رمان، اشرافیت در یک سوی قرار می گیرد و زندگی مردم عادی در سویی دیگر، وولف آن ها را در تقابل یکدیگر می نهد اما هرگز خود به صراحت بین آن ها داوری نمی کند. شگفت آن که برای “ارلاندو"ی اشرافزاده زندگی معمولی و عادی جامعه جذابیت بیشتری دارد گرچه وولف به شیوه ای زیرکانه از قضاوت طفره می رود. تصویر او از اشرافیت با خوشگذرانی، بطالت، بوالهوسی، تظاهر و تصنع آمیخته است و ارلاندوی اشرافزاده که دلبسته ادبیات و کتاب است و در جستجوی همیشگی “حقیقت” و “زندگی” در این ورطه تنها می ماند. این رمان روابط متقابل تاریخ سیاسی و تخیلی را با نگاهی موشکافانه و هزل آمیز به شرایط فرهنگی انگلیس و برخی رویدادهای خاص سیاسی دهه ۲۰ می نمایاند. وولف ارلاندو را در پاییز ۱۹۲۷ آغاز کرد قرار بود زندگینامه باشد اما بر خلاف زندگی نامه های معمول، داستان رمان از سیصد سال بر می گذرد و در طی این مدت طولانی همه چیز دگرگون می شود، حتی جنسیت قهرمان اصلی رمان. آن چه اغلب از نگاه منتقدان دور مانده آن است که ارلاندو رابطه ای پویا بین شرح حال و هویت، گذشت زمان و توصیف مکان ایجاد می کند و بدین نحو زندگی نامه های معمول را به مقابله می خواند.

وولف قصد داشت ارلاندو هزل باشد و آن را در نامه ای به ویکتوریا “سراسر شوخی”، “تعطیلات نویسنده” توصیف می کند. اما ارلاندو سراسر شوخی باقی نماند، بلکه دل مشغولی مداوم وولف با تاریخ و تاریخ نگاری را به تصویر کشید. ارلاندو در نمایاندن روابط متقابل و تنگاتنگ بین جدل روشنفکرانه، نوآوری و سیاست، رمانی بس در خور اهمیت است.

در حقیقت یخبندان بزرگ در قرن هفدهم می تواند قیاسی باشد با جنگ جهانی. تاکید بر شرح یخبندان، نابودی موجودات، مرگ های ناگهانی و اجساد یخ زده به وضوح خطوط مقدم جبهه را به ذهن متبادر می کند.

اما اگر یخبندان می تواند استعاره ای برای جنگ باشد، کارناوال روی رودخانه تایمز استعاره ای از دهه بیست است، دهه دگرگونی و آزادی، مشروط بر آن که شهروند انگلیسی بداند که از نظر جغرافیایی، طبقاتی، سن و جنسیت در چه جایگاهی قرار دارد. در این چارچوب، انگلیسی ها هدف روایت های متعدد اجتماعی و ادبی قرار می گیرند. ارلاندو نقش تاریخ و رویدادهای هر دوره را در تشکیل هویت ملی به نمایش می گذارد. وولف در ارلاندو دل بسته نمایاندن “حقیقت”، سردرگم یافتن “زندگی” است و قهرمان او به دنبال درک معنای این دو واژه از قرنی به قرن دیگر می رود. در این سفر طولانی و شاید فرا زمانی نویسنده ما را وا می دارد تا “همدلانه” با شخصیت او همراه شویم و سراسر تاریخ و شاید به تعبیری تمام تبار بشریت را به جستجو بر آییم.

 

در هفت توی ارلاندو

بیهوده است اگر بخواهیم داستان ارلاندو را تعریف کنیم. در این رمان، داستان در داستان می آمیزد گویی در لابیرنتی گرفتار شده ایم. فقط می توان گفت که شخصیت اصلی رمان وولف در عصر ملکه الیزابت به دنیا می آید و هرگز نمی میرد بلکه در هر دوره و درهر قرن پوست می اندازد و چیز دیگری می شود تا یه عصر ما می رسد.

به همین دلیل، خواندن این کتاب، آسان تر از توصیف آن است. نویسنده حقایق تاریخی و خیالی، ممکن ها و ناممکن ها را با هم می آمیزد و در خصوص تاریخ و رفتار انسانی در جهانی حقیقی- رویایی به تفکری ژرف می پردازد. وولف در این رمان نه تنها “جریان سیال ذهن” را به نوعی رها کرده بلکه به شکلی مشخص از تئوری نسبیت انیشتین سود جسته است. در این رمان وولف دل مشغول تاثیر عنصر “زمان” در شخصیت و روابط انسانی است؛ تلفیقی از گذشته و آینده، از خودآگاه ذهنی و عینی. ارلاندو، تصویری از خیال است، از شیوه ای که گذشته در زمان حال حضور می یابد.

 

پایان در اعماق

آدلاین ویرجینیا استیون در سال ۱۸۸۲ در لندن به‌ دنیا آمد. از دست دادن ناگهانی مادرش در سیزده سالگی و به دنبال آن درگذشت خواهر ناتنی ‌اش دو سال بعد منجر به اولین حمله‌ از رشته حمله‌ های عصبی ویرجینیا وولف شد. با وجود این او بین سال های ۱۸۹۷ تا ۱۹۰۱، موفق شد در دانشکده زنان کالج سلطنتی لندن درس هایی (گاه تا حد مدرک) در زبان یونانی، لاتین، آلمانی و تاریخ بگذراند که مقدمات آشنایی او را با بعضی از پیشگامان مدافع آموزش زنان مانند کلارا پیتر، جرج وار و لیلیان فیتفول فراهم کرد.

ویرجینیا پس از مرگ پدرش در ۲۲ سالگی ‌اش، بعد از آن که توانست از زیر سلطه برادر ناتنی‌اش جورج داک ‌ورت آزاد شود، استقلال تازه ‌ای را تجربه کرد. برپایی جلسات بحث دوستانه همراه خواهرش ونسا، و برادرش توبی و دوستان آن ها تجربه نو و روشنفکرانه‌ ای برای آن ها بود. در این جلسه‌ ها سر و وضع و جنسیت افراد مهم نبود بلکه قدرت تفکر و استدلال آن ها بود که اهمیت داشت. علاوه بر این، ویرجینیا همراه خواهر و برادرش به سفر و کسب تجربه نیز می‌ پرداخت. استقلال مالی ویرجینیا در جوانی و پیش از مشهور شدن، از طریق ارثیه مختصر پدرش، ارثیه برادرش، توبی که در سال ۱۹۰۶ بر اثر حصبه درگذشت و ارثیه عمه ‌اش، کارولاین امیلیا استیون به دست آمد.

او در سال ۱۹۱۲ با لئونارد وولف کارمند پیشین اداره دولتی سیلان و دوست قدیمی برادرش ازدواج کرد و همراه با همسرش انتشارات هوکارث را در سال ۱۹۱۷ برپا کردند؛ انتشاراتی که آثار نویسندگان جوان و گمنام آن هنگام از جمله کاترین منسفیلد وتی اس الیوت را منتشر کرد.

ویرجینیا وولف طی جنگ های جهانی اول و دوم بسیاری از دوستان خود را از دست داد که باعث افسردگی شدید او شد و در نهایت در تاریخ۲۸ مارس ۱۹۴۱ پس از اتمام آخرین رمان خود به‌ نام بین دو پرده نمایش، خسته و رنجور از وقایع جنگ دوم جهانی و تحت تأثیر روحیه حساس و شکننده خود، با جیب ‌های پر از سنگ به “رودخانه اوز” در “رادمال” رفت و خود را غرق کرد.

او در آخرین یادداشت خود برای همسرش نوشت:

“عزیزترین، تردیدی ندارم که دوباره دچار جنون شده‌ ام. احساس می ‌کنم که نمی ‌توانیم یکی دیگر از این دوره‌ های وحشتناک را از سر بگذرانیم. و این بار بهبودی نخواهم یافت. شروع به شنیدن صداهایی کرده‌ ام و نمی ‌توانم تمرکز کنم. بنابراین کاری را می ‌کنم که به گمانم بهترین کار ممکن است. بهترین شادی ممکن را تو در اختیارم گذاشته ‌ای. هر‌آن چه می‌ توان بود برایم بوده‌ ای. گمان نمی ‌کنم تا پیش از شروع این بیماری وحشتناک هیچ دو نفری می ‌توانستند از این شادتر باشند. بیش از این توان مبارزه ندارم. می ‌دانم که دارم زندگی‌ ات را تباه می ‌کنم، می ‌دانم که بدون من می ‌توانی کار کنی و می ‌دانم که خواهی کرد. می ‌بینی؟ حتی نمی ‌توانم این را هم درست بنویسم. نمی‌ توانم چیزی بخوانم. می ‌خواهم بگویم همه شادی زندگی‌ام را مدیون توام. تو با همه چیز من ساخته ‌ای و به طرزی باورنکردنی نسبت به من مهربان بوده ‌ای. همه چیز جز اطمینان به نیکی تو مرا ترک گفته ‌است. دیگر نمی‌ توانم به تباه کردن زندگی ‌ات ادامه دهم. گمان نمی ‌کنم هیچ دونفری بتوانند آن قدر که ما شاد بوده‌ ایم شاد باشند…”