بوف کور - یک روز خوب

نویسنده
آهو مستان

یک روز خوب…

آفتاب از کنار پرده با شیطنت داخل میامد و نوار باریکی درست وسط میز صبحانه درست میکرد. قهوه‌‌ صبحانه‌اش را با کمی‌ نان و کره خورد. روز زیبایی بود. حدس میزد. یادش آمد که قرار بوده امروز کاری انجام دهد. اما یادش نیامد چه کاری. خودش را اذیت نکرد. می‌‌دانست که کمی‌ دیرتر یادش خواهد آمد و برای بیشتر کارهایی که باید انجام میداد هیچوقت خیلی‌ دیر نمی‌شد. فکر کرد نباید کار چندان مهمی‌ هم باشد چون بیشتر کارهای مهم زندگی‌‌اش را قبلا انجام داده بود. هنوز سر میز صبحانه نشسته بود که ترش کرد. میدانست که نباید قهوه بخورد. اما این عادت پنجاه و چند ساله بود. دوستش داشت. اما امروز فرق میکرد. حس کرد که دارد می‌‌میرد.

به اتاقش رفت. پاکت سیگار را از روی میز توالت برداشت. می‌خواست ترک کند. سالها بود سیگار را که دست می‌گرفت به خودش میگفت این سیگار آخر است. اما این سیگار آخر بود؟ لااقل میدانست که آخرین سیگار توی پاکت است. گفت دیگر نمیخرم. همیشه میگفت. آخرین سیگار را که می‌کشید دو روز طول می‌کشید تا پاکت بعدی را بخرد. سیگار را همانجا روشن کرد.دوست نداشت هنگام کشیدن سیگار چیزی دستش باشد. دوست نداشت فکرش مشغول باشد. زمان کشیدن سیگار فقط مخصوص دم و بازدم دود بود. به سر طوسی نارنجی سیگار خیره شدن و پک زدن و تماشای نارنجی که جلو میاید و طوسی که عقب میرود، دود را کمی‌ از بینی‌ بیرون دادن که مطمئن شود حواسش جمع است و سیگار را هول هولکی و از سر عادت دود نکرده و بقیه را از دهان بیرون دادن که سردرد نگیرد و مطمئن شود که همه دود را بیرون داده و اگر دهانش را ناخود آگاه باز کند دود بیرون نمیزند. روزی یک سیگار بعد از قهوه صبح نه کسی‌ را میکشت و نه سرطان ریه می‌‌آورد. این پنج دقیقه به علاوه منهای یک مال خودش بود. از پک سوم چشمانش را می‌بست و به اینکه هیچ کاری برای انجام دادن ندارد فکر میکرد و لبخند میزد و بعد چشمانش را باز میکرد.

با سیگار روشن به بالکن رفت و روی صندلی‌ چوبی‌اش نشست. پک سوم را که زد چشمانش را بست و به اینکه هیچ کاری برای انجام دادن ندارد فکر کرد. دلشورهٔ غیر منتظره‌ای به سراغش آمد. به زور و با چشم بسته لبخند زد شاید آرام بگیرد. یادش به ترش کردگی پیشترش افتاد.‌ها دارم می‌میرم. برای همین است که دلم شور افتاده. شاید فکر می‌کنم باید قبل از مرگ کاری بکنم. این بار نا خود آگاه اما و واقعی‌ لبخند زد. حتا اگر داشت می مرد کاری نداشت که انجام دهد. چشمانش را باز کرد. بالکن مشرف به خیابان باریکی بود که ماشینها معمولاً یک طرف پارک میکردند و از طرف دیگر عبور میکردند. این یک قرار داد بود وگرنه در کلّ خیابان نه تابلویی بود و نه هیچوقت پلیسی‌ از آن کوچه رد شده بود. حتا یک بار که مردی دختر نوجوانی را به قصد کشت زد پلیس سر کوچه پارک کرد. خودش به چشم خودش همه چیز را دید. مرد پسری را در خانه با دخترش غافل گیر کرده بود. پسرک از پنجره فرار کرد. مرد با کمر بند به جان دخترش افتاد. بعد دختر و مادر احتمالا همدستش را توی خیابان انداخت. پک چهارم یا پنجم بود. سالها بود این عادت زشت قاطی‌ همه چیز شدن را ترک کرده بود. حس مسخره و تنهای کمک به همنوع و مادری کردن برای همه را که فقط از سر دلسوزی برای بی‌ هدفی‌ و بی‌ مصرفی خودش می امد را شناخته بود. بر نیاز هرکاری از دستت بر می‌‌آید برای هرکسی بکن غلبه کرده بود و از لذت تاثیر گذاری و به درد بخوری گذشته بود. هیچ کس عوض نمی‌شد. هیچ چیز عوض نمی‌شد. همه یادشان میرفت. همه دوباره همان کار هارا میکردند. همه همان الگوهای اشتباهت همیشگی‌ را با خودشان یدک میکشدند. خودش هم.

حیاط خانه‌ها همه کوچک بودند و خانه‌های کوچه دو یا سه طبقه بیشتر نبودند. کوچه قدیمی‌ بود با درخت‌های بلند. زن همسایه پسرش را به درون هل داد تا او را نبیند. به همه اهل محل گفته بود خوبیت ندارد زنی نیمه عریان در ملا عام دود می کند. خودش را سبک میکرد مادرک. پسر از سه سالگی تا پانزده سالگی هر چه را که می‌خواست ببیند دیده بود. باز لبخند زد. پک آخر را کشید و سیگار را خاموش کرد. ترش کردگی باز بالا آمد. همه دهانش را گرفته بود. دارم می‌میرم. شاید واقعاً بهتر است کاری بکنم این دم آخری. فکر کرد میتواند حلالیت بطلبد. به چه کسی‌ بد کرده است؟ کسی‌ به ذهنش نیامد. از بستگان و دوستان و نه که اصلا به هیچکس بدی نکرده باشد. اما بدی‌های خیلی‌ کوچک و حالا که به گذشته نگاه میکرد حتا بچگانه. تازه بیشتر هم خوبی‌ کرده بود. پول قرض داده بود، دکتر برده بود، درد دل‌ گوش داده بود. بد تر از همه نامزد سابقش بود که بهش خیانت کرده بود. تازه خیانت که همه میکنند نمی‌‌کنند؟ دوستش هم گفته بود که انسان برای تک همسری خلق نشده است. شده است؟ گیرم که همه اینها درست، حالا زنگ بزند چه بگوید؟ ببخشید یادت هست چهل و چهار سال پیش به شما خیانت کردم، شما فهمیدی دلت شکست، ولی‌ گفتی‌ بخشیدی؟ حالا واقعاً بخشیدی؟ اگر هم نبخشیدی ببخش چون تقصیر خودت بود که فلان کردی و بهمان کردی. و باز دعوا کنند دم مرگی؟

به اتاق برگشت و خودش را در آینه بزرگ و قدی مخصوص بیماران نارسیسمی نگاه کرد. ترسید وقت برای حمام کردن نداشته باشد. تازه دیروز حمام کرده بود. اما دندان‌هایش را باید حتما می‌‌شست. هرچند که میدانست در مرده شور خانه آنها را در می‌‌آورند و میبرند برای مادر یا مادر بزرگشان و اگر نخورد برای خاله شان نگاه می‌دارند که هنوز سه تا دندانش مانده است. دلش می‌خواست موهای بدنش را هم بزند، اما پوستش خیلی‌ نازک شده بود، می‌ترسید با تیغ پوستش را ببرد. تازه به جز چند جای خاص دیگر موئی نداشت. کس و کار زیادی هم نداشت که از پنجره مردشور خانه نگاهش کنند. چند نفر دوست و فامیل و شاید نوه خاله‌اش هم بیاید. به یاد او که افتاد تیغ را برداشت و دست به کار شد. شاید هم نمی‌‌آمد. کار را در حد حفظ ظاهر تمام کرد. برهنه روبروی آینه برگشت. ترش کردگی دوباره بالا آمد. به گذشته که بر میگشت هیچ چیز نبود و این شادش میکرد. هیچ کاری نکرده بود و آن کارهایی هم که کرده بود از حد اتاقش فراتر نمی‌رفتند. به موسیقی علاقه داشت. یک ماه ارگ زده بود، نه ماه تار،  یک ساز دهنی داشت و بعد به هنر طراحی و نقّاشی رو آورد. در سه جلسه فهمید که استعداد خوبی‌ دارد و بعد از جلسه پنجم نمی‌‌دانست چی‌ شد که دیگر نقّاشی نکشید. پزشکی‌ را نصفه نیمه رها کرد و با زور و پول مدرک جانور شناسی‌ گرفت و از همان موقع ها بود که فهمید چطور زندگی‌ کند و بقیه‌اش دیگر خودش گذشته بود.

به بدنش نگاه کرد. پوستش انگار با گذر زمان سفید تر شده بود. هرچند نقاط اتصالش به گوشت کم شده بود اما برای سنّ و سالش بد هم نبود. جز کمی‌ چربی‌ دور شکم که همیشه داشت و همیشه میگفت همه دارند، هنوز هیکل خوبی‌ داشت. سینه‌ها درشت و به لطف تمرینات بدنی و ماساژ پوست هنوز سفت بودند، شانه‌ها هنوز خم نشده بودند، هرچند بازو‌ها کمی‌ شل بودند اما گردن کشیده و محکمش به هیکلش می‌‌آمد. فکر کرد موی باز بهش میاید. اما با موی بافته معصوم تر به نظر میرسید. پیراهن صورتی‌ ساده ای که لباس خانه محسوب میشد اما برای روز مبادا که مهمانی در خانه داشته باشد هنوز نپوشیده بود به تن کرد. دوست داشت کمی‌ آرایش کند. فقط کمی‌ که رنگ پریده به نظر نرسد. خط لب باریکی کشید و به جای روژ لبان خشکش را با وازلین چرب کرد. اگر ریمل میزد حتما می‌ریخت و خیلی‌ زشت میشد. فکر کرد ریمل ضدّ آب بزند اما نمیدانست آیا کافور ریمل ضدّ آب را میشوید یا نه. هر چند اگر کافور ریمل ضدّ آب را از مژه‌اش پاک میکرد، حتما از پوستش هم میشست. کمی‌ عطر به خودش زد و به رخت خواب رفت.

نمیدانست زندگی‌ چندمش بود. به تناسخ اعتقاد قلبی و عمیقی نداشت، اما از این فکر که این زندگی‌ آخر بود و بعد از این کارهایش سنجیده میشدند خوشش نیامد. لبخندی زد و آرزو کرد که این زندگی‌ هفتمش نباشد.