پزشکان بالای سر ایران خانم( صحنه دوم)

ابراهیم نبوی
ابراهیم نبوی

شورای عالی پزشکان تشکیل می شود

 

بازیگران: دکتر، روانکاو، ارتوپد گچکار سابق ساختمان، متخصص قلب و عروق، مالک بیمارستان، صاحب سالن ورزشی، استاد دانشکده پزشکی از آمریکا، متخصص بیهوشی، سردار پزشک مهارت خان خوجستانی

 

یک تابلوی بزرگ ایران پشت صحنه است، نور از پشت آن تابیده. تابلو تصویر ایران قدیم را نشان می دهد، با جدا شدن هر تکه از خاک ایران، یک تکه از نقشه خاموش می شود، تا به ایران امروز می رسد، بعد که اندازه ایران به شکل گربه در می آید، تعدادی گربه در صحنه می دوند و به میان جمعیت می روند. پزشکان به ترتیب وارد صحنه می شوند و نگاهی به بیمار که یک مجسمه پلاستیکی مانکن است، و روی تخت خوابیده می کنند و خودشان را معرفی می کنند و دور یک میز می نشینند. هر پزشکی که می خواهد حرفی بزند، بلند می شود و حرفش را می زند و می نشیند.

 

دکتر وارد می شود: من دکترم، پزشک اصلی بیمار به نام ایران خانوم باستانی.

 

روانکاو با حالت روانپریش وارد می شود و در حالی که به بیمار نگاه می کند، می گوید: من روانکاوم، روانگاو نه، البته خانم مسخره ام می کنه، به نظرم باید بهش آرامبخش بدیم، دیازپام، لورازپام، اکساسپام، زاناکس، دعای فرج، سهراب سپهری، سه تار، کلونازپام، نورازپام.

 

ارتوپد با عصا و لنگ لنگان وارد می شود، به بیمار نگاهی می کند، دستش را می گیرد و می کشد، دستش کنده می شود، می گوید: “ آه وطن”، دست کنده شده بیمار را می بوسد، می گوید: من ارتوپدم، قبلا گچکار ساختمون بودم، از وقتی رئیس جمهور عوض شده هم کار بساز و بفروشی کم شده و هم بگیر و بزن و ببند زیاد شده. ما هم زدیم به ارتوپدی. تمام مشکلات این خانوم هم حله، جیک ثانیه.

 

متخصص قلب و عروق وارد می شود، صدای نبض می آید. گوشی را روی همه جای مجسمه می گذارد، قلبش را بیرون می کشد، گوشی را می گذارد روی قلبش. صدایی نمی شنود، قلب را می گذارد در گوشش. بشدت احساساتی می شود و می گوید: “ ایرونی یعنی قلب، البته قلب و عروق، ایرونی یعنی احساس، ایرونی یعنی تپش، رنگارنگ، پی ام سی، من و تو، فارسی وان، اصولا باید قلبش رو نگاه کنید.

 

مالک بیمارستان با کت و شلوار و کراوات و چفیه وارد می شود. نگاهی به بیمار می کند، می گوید: “ این باید بره بخوابه بیمارستان، یک بیمارستان ده میلیون تختخوابی می سازیم، جاش پای من، سپاه هم شریک می شه، هر کی می خواد بره زندان یا از زندان بیاد ما بهش سرویس می دیم.” کلاهش را بر می دارد و تعظیمی می کند.

 

مالک باشگاه ورزشی وارد می شود، لباس ورزشی پوشیده، بالای سر ایران خانوم می ایستد، می گوید: “ استخوان بندی اش خوبه، یه کوچولو باس راش ببریم که هیکلش رو فرم بیاد. تحویلش می دم گلدون گلدون، کمر یه پنجه، سینه سپر.”

 

دکتر مولانا استاد پزشکی آمریکایی دانشگاه با یقه های بسته، وارد می شود. بیمار را نگاهی سرسری می کند و پرونده وضعیت او را می بیند و می گوید: “ باید بره بیمارستان بخوابه، من خودم می برمش بهترین بیمارستانهای آمریکا، مثل آبراهام لینکلن، جورج واشنگتن یا همین بیمارستان سیاتل گریس هاسپیتال که حتی بیمارای گریز آناتومی رو هم می آرن اونجا، حاج آقا عباسی خبر داره، البته نه اون عباسی پاریس، اینی که دیوونگی اش مشخصه.

 

متخصص بیهوشی وارد می شود، لباس سفید و شلوار سفید و دیگر لباسهای سفید. دست او یک آمپول بزرگ است و دارد دارو آماده می کند. نگاهی به ایران خانوم می کند و می گوید: “ بیهوش باشه بهتره، این مریض ما از صبح تا شب ناله می کنه، هر وقت هم می خواهیم دوادرمونش کنیم، می گه نه. دائما احساس درد می کنه. بهترین حالت اینه که بخوابه.”

 

سردار مهارت خان خوجستانی وارد می شود، لباس پنجابی پوشیده، یک کلت و یک کلاه فارغ التحصیلی روی عمامه اش بسته، کمابیش شبیه محسن رضایی است. سردار نگاهی به بیمار می کند و می گوید: “ باید جراحی اساسی بشه، قدش یه بیست سانت درازه، من تضمین می کنم که اگر پیوند استخوان بزنیم حل بشه، وزنش کمه، یک رژیم لازم داره که وزنش رو بالا ببره، نظم باید داشته باشه، هر روز باید از جلو نظام بهش بدیم. هر چی هم کلاغ پر کنه براش بهتره. سلام هندی می دهد و می رود و می نشیند.

 

همه دور میز در حقیقت روبروی تماشاگران نشسته اند و هر کسی یک فیلم یا عکس یا چیزی را نگاه می کند و گاهی با هم حرف می زنند. دکتر از سر جایش بلند می شود و میز را دور می زند و بعد از دور زدن میز به جلوی صحنه می رسد و شروع به حرف زدن می کند.

دکتر: امروز ما شورای پزشکی تشکیل دادیم تا بیمار ما به نام ایران خانم باستانی که دارای امراض متعدد و بعضا مزمنی هست، درمان کنیم. من با پسر ایشون صحبت کردم و تقریبا می دونم چه مشکلی دارن….

سروصدا از بقیه پزشکان بلند می شود

دکتر: آقایون، خواهش می کنم قضاوت سریع نکنید، من فقط در مورد پرونده و پیشینه بیمار اطلاع دارم.

 

ارتوپد لنگ لنگان وسط صحنه می آید: “ الکی نیست آقا، من الآن پنج ساله دارم زیر و بالای مریضای این مملکت رو درمون می کنم. ببینید، پزشکی اصولا دو نوعه، یکی نوع اوله که بیمار در اون معلومه چه مرضی داره، ما هم درمونش می کنیم. یکی هم پزشکی ملی یه، پزشکی بومی، ما نمی تونیم بریم سراغ پزشکای فرنگی با قروقنبیل شون و اونها بیان درد ما رو درمان کنن. پزشکی بومی یعنی چی داری، همون راه درمان توست. الآن ما هم مشکل مسکن داریم، هم یه مریضی که صد جور مریضی داره. خونه سازی کساده. کسی دنبال گچبری نمی ره، کسی نمی آد بگه اصغر آقا گچکار بیا برام یه گل آلیژن بنداز با نور مخفی، یا گچکاری دور لامپ بزن، یا رومی کاری کن، اصلا کساده. ما هم زدیم تو کار ارتوپدی.

 

دکتر: آخه ایشون که مشکل شکستگی نداره.

 

ارتوپد: اتفاقا برعکس، تو این پنج ساله مصرف گچ برای شکستگی دست و پا، از مصرف گچ ساختمان بیشتره، ما باید همینو نهادینه کنیم. یعنی چی. دست و پاشو گچ می گیریم، می خوابه خونه، اولندش کلی هزینه رفت و آمد کم می شه، دو تا آدم هم باید مواظبش باشن، اونها هم می شینن توی خونه. می گی ترافیک زیاده، وقتی فقط دست و پای سی درصد مردم رو گچ بگیرن، بار ترافیک هم کم می شه، مصرف بنزین هم کم می شه. این همه آدم از آلودگی هوا می میرن، جلوی اونم می گیریم. مصرف باتوم و گاز اشک آور هم صرفه جویی می شه. یه مدتی هم که موند توی خونه، دیگه خیابون رو نمی بینه، امنیت کشور هم تامین می شه.

 

روانکاو: به نظر من فکر خوبیه، ولی ما وقتی می تونیم دست و پای بیمار رو گچ بگیریم که شکسته باشه.

 

ارتوپد: اشتباه می کنی آقای دکتر! ده اشتباه می کنی! مردم از خداشونه دست و پاشونو گچ بگیرن. من پرونده این خانوم رو مطالعه کردم. چهار مورد تجاوز خارجی داشته، شما اگر دست و پای این خانوم رو گچ بگیری، کی بهش تجاوز می کنه؟ اصلا کار سختی یه. من تجربه دارم که این حرفو می زنم. الآنه ملت از جاشون تکون نمی خورن، یه لب تاپ بده دستش، صبح تا شب چت کنه، دیگه اصلا نمی خواد تکون بخوره. دائم هی می ره توی اینترنت، فامیل هاشو همه جای دنیا پیدا می کنه، حتی بخواد شری هم به پا کنه، توی همون اینترنت کارشو می کنه.

 

صاحب بیمارستان بلند می شود و به جلوی صحنه می آید: ضمن تائید فرمایشات گهربار دکتر اصغر آقا، که واقعا در کار خودش خبره است، من فقط یک انتقاد کوچیک دارم. فرض کنید دست و پای این بیمار رو گچ گرفتید. یا فقط پاش رو، چون مشکل اصلی امنیت کشور ما پای مردم هست، نه دست شون. من فیلمشو دیدم، دو میلیون نفر توی خیابون بودن، از دست شون برای سنگ انداختن و آتیش زدن استفاده نکردن، به همین دلیل من با گچ گرفتن پا موافقم، ولی این هم حدی داره. شما که نمی تونی سه سال پای یکی رو بذاری توی گچ. بالاخره بعد از شش ماه هر چی باشه خوب می شه، ولی اگر همین بیمار بیاد بیمارستان، می تونیم هشت ماه، یک سال تا دو سال نگرش داریم.

 

دکتر: حرفی می زنید جناب دکتر! می دونی هزینه بیمارستان چقدر می شه؟

 

مالک بیمارستان: حساب همه جاشو کردیم. اولندش که مریضی که می آد بیمارستان یعنی جای دیگه نمی ره. نه می خواد بره خیابون، نه می خواد بره پای کامپیوتر، نه جای دیگه. شما فکر می کنی هزینه یک روز تخت بیمارستان با اون همه دم و دستگاهش بیشتره، یا هزینه یک روز زندان؟ خوب داداشم، عزیزم! اگر بناست یکی توی بیمارستان باشه و همه چی آروم باشه و کسی تحریکش نکنه و دائما هم فکر کنه داره می میره، می خوابه سرجاش و کل هزینه اش می آد پائین. جراحی پلاستیک که نمی کنیم که هزینه داشته باشه، دولت هم با ما مواد رو ارزون حساب می کنه یک بیمارستان بیرون شهر درست می کنیم، نه مشکلی ایجاد می کنه نه دردسری داره. غذای بیمارستان هم که نه چربه نه زیاده، هزینه اش می آد پائین.

 

متخصص بیهوشی بلند می شود و دست مالک بیمارستان را می بوسد: ببینید، دوستان! ما داریم به جای خوبی می رسیم. فرض کنید که فقط یک ششم مردم بستری باشند. یعنی 16 درصد جمعیت. اینها روزانه دو نفر آدم علاف شون می شه که ببینه حال شون بهتر شده یا نه، سر ساعت هشت شب هم شام می خورن، ساعت نه می خوابن، نفری یک میلی گرم لورازپام هزینه شه. دیگه چی می خواین؟ یک عده ای هم پرخاشگری می کنن، داروهای سنگین تر می دیم، اگر 48 درصد مردم، یعنی 16 ضربدر سه گرفتار بیمارستان باشن، دیگه مشکلی باقی نمی مونه.

 

مالک بیمارستان: من هزینه این افراد رو محاسبه کردم، حداکثر هزینه غذا، تخت، یک معاینه سرپایی، روزی سه بار لگن خالی کردن برای هر نفری سرانه نهایتا می شه ده هزار تومن. اگر این پروژه رو ملی ببینیم، حله. با صرفه جویی در هزینه ماشین های ضدشورش، گاز اشک آور، زندان انفرادی، بازجویی، تولید برنامه برای تلویزیون، خرید دائمی لباس، همه اینها رو فقط حساب کنید، کل پول بیمارستان در می آد. سپاه هم با ما شریک می شه، این یعنی آینده نگری. یعنی حفظ امنیت ملی، یعنی بهبود کلیه بیماریها. شما یادتون باشه مهم ترین مشکل این ملت روزنامه و رادیو و تلویزیون و اینترنته، اینها که نباشه دیگه مشکلی نداریم. اصلا دیگه نه کسی مشکلی به اسم فرهنگ داره، نه سیاست نه هیچی، وقتی آدم توی بیمارستان بستری باشه که دیگه از این خبرها نیست.

 

دکتر روانکاو جلوی صحنه می آید: ببینید، شما دارید لقمه رو دور سرتون می پیچونید. یعنی چی که یارو رو می برید بیمارستان که اونجا آرومش کنید؟ اصلا چنین چیزهایی لازم نیست. من خودم کارخونه تولید آرامبخش دارم. از چهل سال قبل تا حالا، توی چهار تا کشور هم کار کردم. اگر از همون بچه های دبیرستان، شروع کنیم، بعد دانشگاه، بعد مرحله بالاتر یعنی زندان تا برسه به ادارات، مردم عادت کنن به جای دعوا کردن، به جای پنجول تو صورت هم کشیدن، به جای درگیری و فحاشی به هم به آرومی و با منطق قرص شونو بخورن، اصلا دیگه جایی برای این چیزها نمی مونه( ظرف دارویش را در می آورد با یک شیشه بغلی آب): من تجربه کردم. آمار دارم. سال 57 و 60 و 78 و 88 چهار سالی است که ما مصرف داروی آرامبخش مون پائین بوده. خوب، چی می شه؟ مردم می ریزن تو خیابون. این تابلو نشون می ده که هزینه تولید و استفاده از یک گاز اشک آور 32 هزار برابر یک قرصه که می تونه شش ساعت کسی رو آروم کنه. چرا می پیچونین.

 

دکتر: ولی بیمار ما هزار تا مشکل داره.

 

روانکاو: حل می شه. من توی گزارش شما خوندم که ایشون به دلیل تجاوز به عنف در دوره جوانی افسرده است و گریه می کنه، عزیز من! ایناهاش( یک قرص قرمز نشان می دهد) این زاناکسه، می خوری، شنگول می شی، انگار دو تا گیلاس…..( نگاهی به دیگران می کند)… بله، انگار دو تا گیلاس از درخت چیدی خوردی. می گی طرف مشکلش اینه که سه هزار سال تاریخ داره. اگر مصرف خواب آورش بالا بره، با نظم و حساب و کتاب، اصلا یادش می ره گذشته ای داشته. کاپشنش را باز می کند، مثل خشاب های گلوله ظرف های قرص را چیده است. خوابش نمی بره، لورازپام، عصب می زنه اکساسپام، تیک داره نوزازپام، هر چی راهی داره. بیمارستانم نمی خواد خونه خودش می خوره. گاهی هم میاد مشاوره.

 

متخصص قلب و عروق می آید. یک قلب قرمز در حال تپیدن در دست اوست: آقایون، خانومها! مشکل اصلی اینجاست. بقول مولانا، ای قوم به حج رفته کجائیدکجائید، معشوق همین جاست بیایید بیایید. اینه. مشکل بیمار ما اینه که قلبش زیادی می تپه. دخترشو می فرسته آمریکا، بعد می شینه براش گریه می کنه، پسرشو می زنه، بعد زار زار گریه راه می اندازه. مشکل این قلب لامصبه. این بیمار قلبش با مغزش هماهنگ نیست. هشتاد دقیقه با مغزش فوتبال بازی می کنه و یک گل می خوره، بعد ده دقیقه با قلبش می دوه و دو تا گل می زنه گاهی هم دو تا دیگه می خوره. قلبش واسه همه چی می تپه، واسه خلیج فارس، واسه گل نرگس، واسه ترانه گوگوش، واسه گل خداداد عزیزی، واسه سیاست، واسه لباس، واسه دماغ. واسه دختر همسایه. به این قلب باید رسیدگی کرد. البته من در این مورد نظر خاصی ندارم، ولی باید تذکر خودمو می دادم.

 

دکتر دانشگاه از آمریکا جلوی صحنه می آید. نگاهی به جسد می کند. با احساس می گوید: این مادر ماست. ایران خانوم مادر ماست. ایران خانوم مادر رئیس جمهور و رهبر ماست. من با عشق مولانا و ایران و رئیس جمهور و بمب اتمی سالهای عمرم رو در غربت گذروندم. حالا مادرخسته است. من اومدم اینجا، در این وضع که هیچ پزشکی با یران دست نمی ده، شاید بخاطر اینکه قبلا دست شو گاز گرفتید، دست مادر رو بگیرم.

 

( دو دست کنده شده مانکن را در دست می گیرد، صدای سوت و کف و بعد صدا می آید

 

دکتر مولانا: باید ببریمش هوا بخوره. باید ببریمش هاله نور رو ببینه، این قدر از نور بگیم تا خودشم باورش بشه. اسی کجایی؟ باید دنیا رو ببینه، ببینه فرزندانش در همه جای دنیا چی کار می کنن. من معنی غربت رو وقتی که سفارت ایران رو نمی بینم احساس می کنم. به من دسته گل هایی اهدا شد، همه شو می دم به مادرم. تنها راهش اینه که مادرمون چشماش به این گل های وطن بازبشه. وقتی رئیس جمهور اومد نیویورک، من مادرمو آوردم به دیدارش، مادرم 104 سال عمر کرده، بوی رئیس جمهور رو احساس می کرد، همه اش می گفت دستشویی کجاست؟ یاد توالت ایرانی افتاده بود. خیلی مادرهای وطن رو دیدم که وقتی از رئیس جمهور حرف می زنیم یاد توالت ایرانی می افتن. اون فاصله ای که آدم می تونه واقعا حاصل فعالیت یک رئیس جمهور رو ببینه، من وقتی سیاتل بودم، هیچ وقت ندیدم، چون همیشه از توالت فرنگی استفاده می کردیم. ما باید مادر رو ببریم، باید فرزندانش بیان به استقبالش، اگر یه وقت دارویی هم لازم بود، آسپیرین، وانادیوم، اورانیوم غنی شده، آب سنگین، هر چی باشه بالاخره جور می کنیم. اونجا فقط ما نیستیم، روس ها هم هستند، وقتی لازم شد اونها هم به ما کمک می کنن. برای هر ایرونی مثل من، زندگی در فرنگ لازمه، ما باید به همه دنیا نشون بدیم که می تونیم، الآن همه سیاتل، لس آنجلس، نیویورک، بوستون، فلوریدا، میامی، همه می دونن که پزشک ایرانی یعنی ما می تونیم، و یادمون باشه در اینجا دسته گل هایی در انتظار ماست.

( دست توی جیب های داخل کت اش می کند و گل ها را نشان می دهد.) تازه بعدش می بینیم که آخرش هم جاش همین جاست. من خودمم بعد از هشتاد و هشت سال به این نتیجه رسیدم باید برگردم. و برگشتم. و دسته گل هایی به من اهدا شد.

 

مدیر باشگاه جلوی صحنه می آید و کف پای مادر را می بوسد. می گوید: همه اینها حرفه. صد ساله بلکه هزار سال ما با زورخونه و باشگاه مملکت رو حفظ کردیم، باز هم می کنیم. آقا جون! مشکل ما ایرونی ها اینه که زورمون زیاده. جامون کم. ما باید یک جایی داشته باشیم که این زورمون رو توش خالی کنیم. نداریم دیگه، یعنی داریم، ولی کم داریم. ما قبلا فقط روی باشگاه آقایون کار می کردیم، ولی دیدیم نمی شه، خود ما زورخونه دارها هم الآن دیگه یه نمه فمینیست می زنیم. واسه چی؟ واسه همین خوار و مادرامون. الآن دیگه زریم تو کار فیت نس واسه خواهرها. چون خواهرامونم می خوان. ما به خواسته ننه مون احترام می ذاریم، دختر خود من رفته دماغ شو عمل کرده، نه که فکر کنید خیلی گنده بود، من باید نیم ساعت نگاه می کردم تا ببینمش. ولی دیگه کرد. چی می شه کرد؟ به جای این کار باید گلدون ها رو از خاک وطن پر کنیم و هیکل ها همه کمر پنجه، سینه سپر، گردن سیخ، ممکنه خانومها اینجوری شو دوس نداشته باشن. ولی همین خانوم اگر ورزش کنه حله

 

دکتر: من با نظر ریاست محترم باشگاه مخالفم، یعنی اصولا ایشون اگر نیم ساعت بدوه فکر نمی کنم زنده بمونه. باید اول یواش یواش راه بره تا پاش واشه، الآن سی ساله راه نرفته، باید راه بره.

 

دکتر مهارت خان خوجستانی: ما همیشه به مادرمون گفتیم ننه، اصلا من یکی که خجالت می کشم بگم مامان، ننه مونه، جی جی که نیست بهش بگیم مامان. ما باید پاهامون رو بلند بلند برداریم. باید یادمون باشه ما یک ایران خانومی داریم که تاجیکستان، افغانستان، قفقاز، ارمنستان، عراق، سوریه، اردن، پاکستان، بحرین، اینها همه اش یک گوشه از مملکت ما بوده. من نمی خوام بگم که منطقه خلیج فارس مال ماست، ولی واقعا هست. باید بزنیم تو دهن کسی که نمی گه خلیج فارس، مرتیکه مگه خودت خوار و مادر نداری، چی کار به خلیج فارس داری. خوبه یکی بیاد زنتو جلوی خودت بله، حالا می خوای عرب باش یا هر خری باش. مشکل مادر ما وقتی حل می شه که بچه هاش برگردن، بچه هایی که رهاش کردن، من دعوت می کنم، بیایید، در همین سال گذشته 568 نفر برگشتن، 342 نفرشون زنده موندن، البته 64987 نفر رفتن که ما به اوناش کاری نداریم. ولی ما باید قدرت داشته باشیم، ما باید بدویم، باید جر بخوریم، جر بدیم. ما باید خاورمیانه رو به یک اتحادیه اروپا دعوت کنیم بعد بزنیم اتحادیه اروپا رو از بین ببریم. البته با نظر من اگر کسی مخالفه، حتما بگه که من معرفی اش کنم به دادستان.   

 

دکتر جلوی صحنه می آید:

من جمع بندی می کنم. بر اساس راه حل هایی که گفته شد، یکی از راهها اینه که بیمار یا با آرامبخش یا بیهوش کننده یا بستری شدن در بیمارستان و از اونجا به قبرستان، مشکلش برای همیشه حل بشه.

یک راه حل دیگه اینه که ایشون ورزش بکنن، بخصوص ورزشهای زورخونه ای، تیر اندازی، عملیات انتحاری، جنگ خیابونی، یا در حقیقت ادامه این وضع.

یک راه حل سوم اینه که ما بیماری ها بیمار رو وقتی شناختیم، اون رو اصلاح کنیم و بتدریج معالجه کنیم

 

 

( پایان صحنه دوم، پرده می افتد)