مانلی

نویسنده

رشته ای از اشک…

عبدالله مهتدی

شیرکو بیکس (Sherko Bekas)، شاعر نامدار معاصر کرد، اهل سلیمانیه در کردستان عراق و خود فرزند فائق بیکس شاعر معروف نیمه قرن بیستم است. شیرکو در این شعر کوتاه که در سال ۱۹۸۸ سروده است، فرار دسته جمعی اهالی یک روستای کرد را از دست بمباران بعثیها به نحوه زنده ای به تصویر می کشد.

 


تراژدی در تاریخ کردها کم نیست و جنایات رژیم عراق در قبال این ملت نیز بسیار فراوان و سخت دردناک است. اما سال ۱۹۸۸ در کردستان عراق سال دردناکترین تراژدیها است، سال «انفال» است، سال بمبارانهای شیمیائی، سال ژنوساید بی سروصدای کردها در درون جامعه عراق است. سالی است که صدام، همچون هیتلر که برای نابودی نهائی یهودیان «راه حل نهائی» را تهیه دید، برای پایان دادن به موجودیت کردها و همچنین پایان بخشیدن به هرگونه امید آنها به حیات و به آینده، امواجی از حملات شیمیائی به روستاها و مردم بی دفاع را به راه انداخت و این حملات را با عاریت گرفتن ازکلام قرآن و جنگهای صدر اسلام با کفار «انفال» نامید. وجه دیگر انفال و مکمل حملات شیمیائی به مردم غیرنظامی، سیاست «امحای کرد» بود که در مناطق وسیعی از کردستان عراق به آن دست یازیدند. در این پروژه شکار انسانی، اهالی مدنی شهرها و روستاها را، مردان و زنان و بویژه جوانان را، بدون اینکه به دنبال هیچ نام مشخصی باشند بلکه به صرف کرد بودن، دستگیر کرده به زور در کامیونهای ارتشی چپاندند و در لب گودالهائی که در نقاط مختلف عراق حفر شده بود به رگبار بسته و با بولدوزر خاک بر رویشان ریختند و دفن کردند و به این ترتیب صدها گور دسته جمعی در این کشور آفریدند. پس از سقوط صدام دهها گور دسته جمعی از این نوع در نقاط گوناگون عراق توسط متخصصان کشف وخاکبرداری شد که هویت کردی قربانیان از لباسها و کارتهای شناسائی آنها احراز می شد. به گفته آگاهان در این حملات بیش از صدوهشتاد هزار نفر جان خود را از دست دادند. زخم این تراژدی هنوز هم عمیقترین لایه های روح کردها را آزار می دهد و دهها هزار بیوه انفال و یتیمان انفال امروزه بازماندگان این بربریت مدرن هستند.

باری، قصد فقط آشنا کردن مختصر خواننده با زمان و مکانی بود که شعر در آن سروده شده است. در شعر کوتاه «تنها یکی از ما»، شیرکو بیکس فرار دسته جمعی شبانه مردم یک روستا را که شتابان از برابر بمباران می گریزند تصویر می کند. در آن اشک هست، دود هست، فرار از برابر دشمن مسلح غدار هست، کوفتن باران و سختی راه و فرسایش طاقتها هست، همه اینها هم بدون کوچکترین شعار و تکلف و در قالب تصویرهای شعری گویایی تجسم می شود که در آن انسان و رویدادهای پیرامونش به سادگی درهم آمیخته اند. اما در ژرفنای این مصیبت بی پناهانه و بی فریادرس، امید و آینده نیز با ظرافت تمام و با رنگی از شیطنت در هیأت نوزاد متولد نشده ای که نمادی از تداوم موجودیت و آینده این ملت است سرک می کشد، چنانکه در عمق احساس تلخی که از تصویر این همه محنت و رنج به شما دست داده است، بی اختیار آهی از سر آسودگی خاطر می کشید و لبخندی بر لبانتان نقش می بندد.

من این شعر را در سال ۱۹۹۳ از جلد اول دیوان اشعار شیرکو بیکس، صفحه ۶۹۲، ترجمه کرده بودم اما هیچ وقت آن را در جائی انتشار نداده بودم و اینک در حالت روحی و عاطفی خاصی آن را به خاطره عزیز جانباخته احسان فتاحیان تقدیم می کنم تا بدانیم که به قول شاملو «مرگ پایان نیست».



تنها یکی از ما
ترجمه شعری از شیرکو بیکس شاعر بلندآوازه کرد

غروب وقتی بود
خود به سختی جان به در برده بودیم.
مثل بارانی که می بارید
ما هم باید بی وقفه عمل می کردیم.
رشته ای از اشک بودیم و به دنبال هم روان بودیم.
ستون دودی درهم و برهم برخاسته از دهکده ای بودیم و از کوه بالا می خزیدیم.
همه تا مغز استخوان خیس، آب از هفت بندمان جاری.

بینی هایمان ناودان سرمان،
ساق هایمان جویبار بدن هایمان بود.
بچه هامان: به پرستو،
زنهامان: به درخت های پائیزی
و پیرهایمان: به اسب های خسته
می مانستند.
همه تا مغز استخوان خیس، آب از هفت بندمان جاری.

در این میان تنها یکی از ما
زیر چتر خود
حتی قطره ای باران به خود ندید
و از همه نیز آرام تر بود.
او کودک من بود
که در زیر چتری از پوست شکم مادرش به سر می برد.

 

منبع: خبرنامه گویا