چهل کلید ♦ شعر

نویسنده
مرضیه حسینی

در جست و جوی” چهل کلید” - نامی که از کتاب شعر سیاوش کسرائی آمده است - رازهای شعریم. هر شماره ‏شعر یا شعرهائی از شاعران ایرانی را می خوانید. سپس نگاهی به شعر و یادداشتی بر زندگی اش. این شماره را ‏به شعرهای سیمین بهبهانی اختصاص داده ایم…‏

توضیح : عکس شاعر گرامی مفتون امینی که هفته گذشته در این صفحه مورداستفاده قرار گرفت کا رنویسنده ‏ارجمند شیوا فرهمند راد است. شعرها نیز از سایت ایران امروز گرفته شده بود.‏

sher716_1.jpg

‏♦ شعر

‏3 شعر از سیمین بهبهانی ‏

‎ ‎من با صدای تو می خوانم‏‎ ‎

من با صدای تو می خوانم دراوجِ آبی باورها‏

دارد ترانۀ پروازم تحریرِ بالِ کبوترها.‏

من در هوای تو می رقصم با موجِ دامن پُرپولک

رقصی چنان که تو را آید یاد از نسیم و صنوبرها.‏

من در فای تو می بینم تصویر سبزی بالم را‏

چون طوطیک که در آیینه نقش چمن کشد از پرها.‏

من در خطوط تو می جویم پَرچین امن حمایت را

تا بی امان نگذارد کس پا بر طروات شبدرها.‏

من در ضمیر تو می رویم: آن پیچکم که به سرسبزی

افشانده خرمن گیسو را بر بام و تارم و سردرها.‏

من با زبان تو می سوزم: آری، تو شعله و من شمعم

در من تجلی پر اشکت پیچیده رشتۀ گوهرها.‏

من با امید تو می سازم کاخی به وسعت آزادی

سرکردگان و فرودستان در او نشسته بر ابرها

تنها صنوبر پاییزم، عریان و سر یه شفق سوده

گویی سخاوت رگ هایم خون وام داده به مرمرها.‏

بهمن 66‏

‎ ‎دگر چه با تو گویم‎ ‎

دگر چه با تو گویم؟ که هر چه بود گفتم

نه بیم نام کردی، نه عشق را نهفتم

هزارگونه “آری” به هر ورق نوشتم

هزاربار “نه!نه” ز هر سخن شنفتم

درین زلال روشن، ندیده رخ گذشتی

چو غنچه دیده بستی، چو گل اگر شکفتم

رها مکن به خاکم، که چلچراغ تاکم

بساز تکیه گاهی، ز پای تا نیفتم

چه و چگونه گویم ز زوز و روزگارم؟

شب آمد و نشستم، سحر شد و نخفتم

فرود خواب خوش را به دیده راه بستم

رُسوب نرم شن را ز راه چشمه رُفتم

کبود بی نهایت شکفته در نگاهم

گسسته و رمیده ز آشیان و جفتم.‏

نه هر چه بود گفتی، که در صدف نهفتی

نه هیچ بکر با من که دانه دانه سفتم

کتاب خوانده ام را به طاق کهنه بر نه

نه هیچ تازه دارم، که هر چه بود گفتم.‏

اردیبهشت 61‏

‎ ‎زنی که با قرص خورشید‎ ‎

زنی که با قرص خورشید شبی درآمد به خوابت‏

کجاست اکنون که دیگر نمی دمد آفتابت‏

دو چشم مست سیاهش دو بیت از یک غزل بود

کخه خوشتر از آن نخواندی میان صدها کتابت

گرسنۀ عشق بودی، برهنۀ آشنایی

چه مهربان میزبان شد به جامه و نان و آبت

چو نامه یی می نوشتی، نوازشی پاسخت بود‏

خطا چه کردی که دیگر نمی نویسد جوابت؟

خطا ولی از دو سو بود، که هیچ کس بی خطا نیست

خطای تو: این که هستی؛ خطای او: انتخابت.‏

ز کولیان بود آن زن، ز کولیان بود آن من‏

کشید سوی سرابش فریب پر آب و تابت

عظیم تر از “سحابی” ستارگالن در تو می جست‏

برآمدش دود از سر که دید مشتی سحابت.‏

به شیشه عمرش نهان بود، ز دستت افتاد و شد دود ‏

زنی که با قرص خورشید شبی درآمد به خوابت…‏

‏♦ نگاه‏

sher716_2.jpg

‎ ‎از عاشقانه تا مادرانه، از غزل تا روایت‎ ‎

فرشته مولوی

اگر انقلاب مشروطیت را صلای بیداری ایران از گذر آشنایی با مدرنیته یا تجدد بدانیم، دگرگونی نثر، تولد شعر ‏نو، و پدیداری رمان و داستان کوتاه به مفهوم امروزی را هم رویدادهایی انقلابی می بینیم که پایه گذار ادبیات ‏مدرن ایرانند.‏

در این دورۀ صد ساله در میان شاعران زن سه تن نام آورتریند: پروین اعتصامی، سیمین بهبهانی، و فروغ ‏فرخزاد. مقایسۀ این سه موضوع مقاله هایی [از میهن بهرامی و پرتو نوری علا در نیمۀ دیگر. جلد 2. شماره 1. ‏‏1372/1993] بوده است. در این نوشته محور سیمین بهبهانی است، اما به ناگزیر به دو دیگر به ویژه پروین ‏اعتصامی هم پرداخته می شود. تصویر ماندگار این سه شاعر زن نامدار در ذهن من تصویر دو دختر و یک مادر ‏است و اشارۀ به آن در همین آغاز ازاین روست که نقطۀ شروع تامل من در موضوع این نوشته بوده است.‏

پروین چند ماهی بعد ازانقلاب (1285 ش) به دنیا می آید؛ به یمن داشتن پدری آزادیخواه و اهل ادب فرصت ‏آشنایی با خواسته های انقلاب و نیز ادبیات کلاسیک را می یابد؛ و در عمری ناکام و نا تمام که در اختناق رضا ‏شاهی به پایان می رسد، بی اعتنا به گرایش های پیدا و ناپیدای نو در شعر، همه ذوقش را در پروراندن مضمون ‏های اخلاقی، عرفانی، و اجتماعی در قالب های کهن به کار می گیرد.‏

سیمین بیست و اندی بعد از انقلاب و سی و اندی بعد از نیما زاده می شود. در نوجوانی، زمانی که غزل در سایۀ ‏مشروطیت پذبرای محتوای سیاسی اجتماعی شده، پی غزل می رود. به سوی شیوۀ چهار پاره ای نیما کشیده می ‏شود و از دورۀ میانی کار نیما [گرایشی که شاخه ای از رمانتیسم در شعر فارسی نامیده شده و “مضامین و زبان ‏رمانتیک و سانتیمانتال و تلاش برای خلق ترکیبات نو و ابداعی از مشخصات” آن است. [نگ. سعید یوسف.“گامی ‏دشوار به سوی سادگی در غزل” در آرش. شماره 84، ژوئن 2003، ص. 33-36. ] تاثیر پذیرفته دو باره رو به ‏غزل می آورد و با نو آوری هایش در آن خود را به امروز می رساند.‏

فروغ حدود سی سالی بعد از انقلاب به دنیا می آید (1312) و دو سالی هم کمتر از پروین عمر می کند (1345). ‏همین عمر اندک اما آن قدر هست که او را به اوج برساند.‏

سوای ستایش ها و نکوهش های مرسوم، میزان نقد و بررسی جدی آثار این سه شاعر آن اندازه هست که نتیجه ‏هایی را روشن کند. روی هم رفته در مجموعۀ این دسته از تحلیل ها در مورد شعر فروغ اتفاق نظر کلی چندان ‏چشمگیر هست که جای حرفی در اینجا باقی نمی گذارد. دربارۀ شعر سیمین هم جایی که اختلاف رای دیده می ‏شود، در واقع بیشتر نه به شعر او، که به گونۀ شعری برگزیدۀ او، یعنی غزل، برمی گردد؛ که این با توجه به ‏دگرگونی های اساسی که او در غزل پدید آورده، تبیین پذیر است. می ماند پروین که آرای صاحب نظران در بارۀ ‏شعر او ضد و نقیض است. از سویی از “نو آوری ها”ی او گفته می شود؛ چنان که منتقدی می گوید که او “می ‏خواهد حال دل باز گوید و از خود سخن بگوید و این شمه ای است از نو آوری های او که “عمیقاً گرایشی است ‏جدید و به خاستگاه تاریخی، فکری و فلسفی عنصر فردیت در جامعۀ ایران مربوط می شود.”[ نگ. احمد کریمی ‏حکاک. پروین اعتصامی، شاعری نو آور. ایرانشناسی. ویژۀ پروین اعتصامی. ص 284-264 نقل شده در مقالۀ ‏پرتو نوری علا در نیمه دیگر…] و نیز به گمان منتقدی دیگر “از برجسته ترین شاعران تاریخ ادبیات فارسی” به ‏شمار می آید.‏

از سوی دیگر به دلیل شعر غیر شخصی و بی روح، و نیز لحن و محتوای مذکر نکوهش می شود و همچنین ‏‏”لافونتن مونث دیر کرده” [ رضا براهنی. طلا در مس…. تهران: ناشر مولف، 1371. ص 252] نامیده می شود. ‏

مبالغه ها به کنار، می توان گفت که این اختلاف در اساس از تضادی که در زمانه و زندگی پروین است، برمی ‏خیزد. اگر بپذیریم که مشروطه خواهی یعنی تجدد خواهی جامعه ای سنتی و کرخت شده از خواب غفلتی چند صد ‏ساله، می بینیم که این جنبش و این خواهش نخست در راستای شکل گیری ملت و دولت به صورت طلب حقوقی ‏اجتماعی بروز می کند که نمودی عینی و ملموس دارند و درک و هضم مفاهیم فلسفی شالودۀ آن نیازمند سپری ‏شدن سال هایی است. روند تکوین طبیعی آن مفاهیم و ارزش ها و دستاورد های آنها در بیرون از ایران بوده و ‏ورودشان به ایران به ناچار ناهمزمان. بنابراین در نتیجۀ این ناهمزمانی نوعی ناموزونی و شکاف و شقاق در ‏جامعه رخ می دهد که ویژۀ مرحلۀ گذار است و همچنان به آن مبتلاییم. تب مشروطه شعر شاعران را اجتماعی و ‏حتا غزل را سیاسی می کند. بهار، پروین، ایرج، عارف، فرخی و غیره همه از آزادیخواهی و تجددطلبی و مظاهر ‏آن می گویند، اما این نیماست [ 1275؟-1338. نیما در قالب های شعر فارسی از نظر وزن و قافیه تغییر به ‏وجود می آورد، قید تساوی کمی افاعیل عروضی را کنار می گذارد، مصراع ها را کوتاه و بلند می کند و درعین ‏حال وحدت ارکان عروضی را حفظ می کند، و در انتخاب قافیه آزادی پیشه می کند. نیما از نظر محتوا و نوع دید ‏شاعرانه به راهی تازه می رود. مثنوی “قصه رنگ پریده” در 1299 ش نخستین شعرش است و “افسانه” آغاز ‏دورۀ میانی کارش و “ققنوس” آغاز دوره بعد از میانی است] که سال ها بعد با کارش نشان می دهد که مفهوم فرد ‏باوری و تاثیر آن را در هنر درک و هضم و درونی کرده است. و سال ها بعد از نیما این کمال جذب و هضم و ‏درونی کردن فرد باوری در کار هنرمند زن در کار فروغ جلوه می کند.‏

پروین مثل دیگر شاعران دورۀ مشروطیت به اقتضای زمانه وام گرفته هایمان از غرب، یا مضمون های اجتماعی ‏سیاسی دوره اش را که ضرورت زندگی در عصر جدیدند می گیرد و در قالب های کهن می گنجاند. از عهد قدیم ‏اما جز قالب ها و شگرد های کهن ادبی میراث عرفان و اخلاق و حکمت هم فراهم است. با این همه پروین که در ‏آن عهد زندگی نمی کند، مخاطبش نه ممدوحی معین و نه خواصی مشخص است. بشر دوستی اش هم خواه ناخواه ‏از جنس بشردوستی این زمانی ست تا از قماش “بنی آدم ” دوستی سعدی. پروین همزاد انقلاب و فرزند فکری و ‏تقویمی مشروطیت است. به آغاز عصر جدید و آغاز بیداری آگاه است، اما توان یا تمایل دل کندن از عهد قدیم را ‏ندارد. در نکوهش جهل و حجاب و دیگر قید وبند ها داد سخن می دهد، اما آموخته سنت و سر سپرده ادب قدیم ‏است. با این همه اگر شعر او را با شعر همتایان مردش بسنجیم، نرمای زنانه ای را حس می کنیم که شرمگینانه ‏پیدا و ناپیداست. زبان قراردادی و لحنش اگر مردانه است، زنانگی اش در رویکرد جز نگرش به آدم ها و اشیا و ‏در توجه وسواس آمیزش به چیزهای پیش پا افتاده و جزییات زندگی روزمره بروز می کند. اگر از یک سو مردانه ‏نمایی آشکار شعر او را به وعظ و خطابه می کشاند، از سوی دیگر سرشت زنانه پوشیده ای هم هست که او را ‏روایتگر همه چیز ها و همه کسانی می کند که به دیده دیگران یا نمی آیند یا خوار می آیند. پروین در مرز میان این ‏و آن، خود و دیگران، کهنه و نو، آزادی و استبداد، و سنت و تجدد سرگشته و ترسان است و این واهمه و ‏سرگشتگی را در پس یقین خشک آموزه ها و آموخته ها پنهان می کند.‏

حرف دیگر دربارۀ پروین پرهیز از گفتن از خود است، تا حدی که در پنهان کردن “خویشتن خود” تا سرحد ‏نابودی کامل آن پیش می رود. او که مدام از رنج و درد دیگران می گوید، تا جایی که حافظه ام یاری می کند، ‏گمان نکنم جز در مرثیه شیوا وگیرا برای پدرش در جایی دیگر به روشنی از رنج و درد خود گفته باشد. حتا شعر ‏‏”سنگ مزار” که مطلعی شخصی و دلنشین دارد بی درنگ به اندرزی در دلجویی از دل آزردگان بدل می شود. ‏اگر قرار باشد به شاعران لقبی داد، چنان که مثلاً می گویند شاملو شاعر آزادی است، پروین را می شود شاعر ‏‏”ناخویشتن” نامید، شاعری که از “گفتن از خود” وحشت دارد. صرف نظر از این که این از آموخته هایش است یا ‏از کمرویی، گمان می کنم آن طبع نازک و آن جان شکننده ای که دغدغه آزردگی های دیگران را داشت، از این ‏خویشتنداری و دم فرو بستن در مورد خود کم آزار ندیده است. ‏

حالا اگر برگردیم به آن تصویری که گفتم از این سه شاعر در ذهن دارم، می توانم در شرحش بگویم که در آن ‏تصویر پروین را دحتر ترسیده ای می بینم، با نگاهی رمیده؛ و در کنارش سیمین است که نگاه خیره، درخشان، و ‏پرمهرش می گوید که ایستاده است تا به او تکیه کنی؛ و فروغ هم هست، دختری سرا پا وحشی، با نگاهی که سودا ‏و رویای تاختن را برملا می کند.‏

همه می دانیم که از نطر تاریخی پروین می تواند مادر سیمین باشد و فروغ هم با سیمین هم نسل است. شاید به ‏همین دلیل هم گفته شده که انگار میان پروین و سیمین رابطه مادر دختری است [مقاله میهن بهرامی در نیمه ‏دیگر…]. اما در تصویر من تقویم وتاریخ حکم گزار نیستند. این برداشت حسی است و بیشتر به سرشت آنها و این ‏که این سرشت تا کجا شکوفا شده برمی گردد. همین هم مرا وامی دارد که بگویم اگر پروین شاعر “ناخویشتن” ‏است، فروغ شاعر فردیت تمام عیار خویشتن خود است. فردیتی که اتفاقاً زنانه است، کمکی هم مادرانه است، و ‏پیش و بیش از هرچیز “فروغ” است، به این معنی که فروغ “شاعر فروغ” است و “والسلام”. و سیمین که ‏سرودن شعر را از شوری زنانه آغاز می کند، در تداوم پیشروی نرم و آرام خود در کمال به مهری مادرانه می ‏رسد، همچنان که در کمال “شاعر مردم” می شود.‏

برآیند ویژگی هایی از شاعر و شعرش سیمین راشاعر مردم می کند. خود او می گوید، “…زبان شعرم زبان مردم ‏است بی آن که خود خواسته باشم که چنین باشد. می دانم که چه می خواهند و می دانند که چه می گو یم. همین ‏وبس…” [سیمین بهبهانی. با قلب خود چه خریدم؟ گزینه قصه ها و یاد ها. لوس آنجلس: شرکت کتاب، 1375. ص ‏‏17] در این حرف که هم حقیقتی را می گوید و هم از بصیرت گوینده اش نشان دارد، نکته ای است محوری و آن ‏این است که می گوید، “ بی آن که خود خواسته باشم که چنین باشد.” یعنی که به گونه ای طبیعی، و نه از روی ‏قصد و غرض، چنین شده است که شاعری پس از تلاشی مدام و پنجاه ساله در پی “من شاعر” خود دویدن نگاه ‏می کند و می بیند که شعرش سبک و سیاق و مهر و نشانی ویژه دارد. این البته به هیچ روی به معنی ناآگاهی ‏شاعر از کار خود نیست. برعکس به این معنی است که شاعر به درستی و به کوشش در پی کشف “من شاعر” ‏خود و تحقق بخشیدن به گوهر درونی خود بوده است و به اقتضای سرشت خود و نه ضرورت های بیرونی راه و ‏رسم خود را یافته است.‏

بنابر این گفته، سیمین شاعری است که روی سخنش با مردم است و شعرش حرف مردم را به زبان مردم می ‏گوید.پیش از باریک بینی در گفته شاعر، شاید بد نیست روشن شود که این “مردم” کیستند. تعریف “مردم” البته ‏همیشه ثابت و بی ابهام نیست. اما همیشه بی شک کثرت را می رساند. این مردم با “عوام” که در گذشته در برابر ‏‏”خواص” می آمد، فرق زمانه ای دارد. با “خلق” هم که مترادف “مردم” اما در قید و چارچوب یک ایدئولوژی ‏خاص است فرق دارد. این “مردم” مفهومی امروزی دارد، یعنی جمع کثیری از افراد ملت ایران که توانایی ‏خواندن و حظ بردن از شعر به زبان فارسی را دارند. بنابراین هم می تواند شمار اندک خواص شعر دوست را که ‏شعر خوانی بخشی ضروری از زندگی شان است، در بر بگیرد، و هم حتماً شامل گروه پرشمار کسانی می شود ‏که شعر ضرورتشان نیست اما اگر شعری با ویژگی های مناسب در دسترس داشته باشند، از آن بهره مند می ‏شوند. پس این از مخاطب سیمین شاعر که، برحلاف بسیاری از شاعران این روزگار که برای شاعران دیگر شعر ‏می گویند، گسترده ترین مخاطب، یعنی “مردم” در معنی گفته شده را دارد.‏

sher716_3.jpg

اما حرف مردم یا محتوا و مضمون شعر او چیست؟ در شعر معاصر ایران به دلایل تاریخی هم گرایش به طرح ‏مسائل و مضامین اجتماعی سیاسی رواج داشته و هم “تعهد اجتماعی” دغدغۀ خاطر بسیاری از شاعران بوده ‏است. با این همه صرف طرح مسائل اجتماعی شاعری را شاعر مردم نمی کند. نمونه اش پروین که هم در گفتن ‏از درد و رنجهای مردم کم نمی آورد، و هم پشتوانه جایگاهی تثبیت شده در ادبیات رسمی را دارد، با این حال ‏‏”شاعر مردم” نیست. فروغ هم به رغم شهرت و یا توجه اش در برهه ای به مسائل اجتماعی به دلایلی شاعر مردم ‏نبست. طبیعت مردم مدار و مردم دوست سیمین او را به شکلی غریزی و طبیعی به سوی آدم های عادی و پاره ‏هایی از زندگی روزمره آنها می کشاند. آنچه در کار پروین در حد مضمون می ماند، در کار سیمین از مضمون ‏فراتر می رود. سیمین دانشور می گوید که “سیمین بهبهانی نبض زمانه دستش است…” [سیمین دانشور. نیمه ‏دیگر…]. به گمان من “نبض زمانه و مردم زمانه” دستش است. او هم با تمام وجود خود در زمانه زندگی می کند، ‏و هم با تمام وجود خود با مردم زمانه پیوند دارد. از همین هم هست که به این راحتی و تا این حد طبیعی با مردم ‏رابطه برقرار می کند. اما این برقراری ارتباط با جمعی کثیر از آدم هایی بس متفاوت جز از دیدگاهی فراگیر و ‏عام شدنی نیست. هم خود شاعر و هم شعر او آن قدر روشن هست که باور ها و پسند های شخصی اش را عیان ‏کند، اما شاعر خوب می داند که در زمانه ای چنین پر تنش و پر تضاد، چیزی جز بنیادی ترین اشتراک های ‏بشری نمی تواند آدم ها را به هم وصل کند. به این ترتیب از جز به کل و از این زمانی و این مکانی به همه زمانی ‏و همه مکانی می رسد. نمونه اش را در شعر “گردن آویز” می بینیم که تکیه بر عشق مادر در برابر رسوایی ‏جنگ است.‏

ویژگی دیگر “زبان مردم”است. وفاداری سیمین به غزل به هر دلیل که باشد، تحول مستمر شعر و شعور فردی-‏اجتماعی اش او را به نو آوری هایی در آن واداشته است. این نو آوری ها، ضرورتی برخاسته از دل همراهی با ‏زمانه و مردم زمانه است که به کار گرفتن “زبان مردم” را برای او ناگزیر کرده است. دو نمود برجسته از وام ‏گیری از زبان مردم در شعر او چنینند: 1) وزنهای جدید او برگرفته از کلام گفتاری روزمره است؛ 2) تنوع ‏موضوعی و استقلال بیت ها که در تعریف کلاسیک غزل “شرط” است، در کار او جای خود را به تداومی ‏موضوعی می دهند – تداومی که در روایت به بهترین شکل متجلی می شود. بر این روال شاعر عنصر روایت و ‏کلام گفتاری را که در اساس به قلمرو نثر و داستان تعلق دارند، وارد غزل که در بنیاد برای شعر غنایی پدید آمده ‏می کند. نمونه ای از حضور این دو عنصر را مثلاً در شعر “کودک روانه در پی بود” می بینیم. ‏

گفتن ندارد که البته ما گونه “شعر روایی” را داریم که قدمت آن به نخستین حماسه های منظوم می رسد و گفته می ‏شود که چه بسا قدیم ترین نوع شعر باشد. نمونه های کلاسیک آن هم در ادبیات جهان و نیز در ادبیات کهن فارسی ‏اندک نیست. تعریف ساده و کوتاه آن هم این است که “ شعری که داستانی را می گوید چنان که توازن میان شعر و ‏داستان بر قرار باشد.” همچنین شعر روایی را پیش درآمد و زمینه ساز رمان هم دانسته اند و شعر روایی بلند را ‏به رمان و شعر روایی کوتاه را به داستان کوتاه تشبیه کرده اند. این دانسته ها می شود به این بینجامد که شعر هایی ‏از شاعر که دارای عنصر روایتند، از زاویه شعر روایی بررسی بشوند. فرزانه میلانی، که گمان می کنم جامع ‏ترین بررسی را در باره سیمین بهبهانی به انجام رسانده است، به مسئله روایت و داستانسرایی در کار های او ‏اشاره کرده است. آنچه در اینجا برای من مطرح است، آن ضرورتی است که شاعر را واداشته است تا روایت و ‏گفتار عادی را به میزانی چشمگیر در شعرش به کار گیرد، ضرورتی که به گمان من از همگامی و همنفسی شاعر ‏با “زمانه و مردم زمانه” بر می خیزد.‏

هر چند ما در شعر معاصر ایران نمونه هایی از شعر روایی داریم، گمان نمی کنم این گونه شعری گونه ای غالب ‏در این دوران بوده باشد. این را هم نمی دانم که آیا در بعد از انقلاب گرایش و کشش شاعران روی هم رفته به ‏شعر روایی نسبت به پیش از انقلاب بیشتر شده یا نه. آنچه گویا می دانم، یا در واقع می بینم و می بینیم، این است ‏که انقلاب در صحنه ادبیات، چه شعر و چه داستان، دگرگونی هایی پدید آورده و یکی از این دگرگونی ها سلطه ‏روایت به مفهوم گسترده آن است. به این ترتیب که صدر نشینی شعر جای خود را به صدر نشینی داستان داده ‏است. در نوشته ای من پیگیر ربط این قضییه با دگرگونی دیگری، یعنی نقش زنان نویسنده در بعد از انقلاب بوده ‏ام. این که در شعر های پس از انقلاب سیمین بهبهانی روایت و گفتگو و گفتار عادی اهمیت چشمگیری پیدا کرده ‏است، به گمان من با آن دو دگرگونی پیوند دارد و حکایت از توجه آگاهانه یا غریزی او به این دو دگرگونی است.‏

پیوند ژرف و طبیعی میان سیمین بهبهانی و مردم که شاید بشود با واژه همنفسی آن را بیان کرد، فراتر از آن ‏رابطه ای است که میان یک نویسنده و موضوع نوشته هایش است. این رابطه تبعاتی برای او به همراه می آورد. ‏آنچه که بر این مردم و در میان آنان می گذرد، دستمایه شعر و هنرش است و این دستمایه در برهه ای، مثلاً بعد از ‏انقلاب، دیگر در پیکره آشنای غزل نمی گنجد و فضایی چون روایت می طلبد. به همین سیاق واژگان و نحو و ‏همه دیگر عناصر شعر او از این اتفاق تاثیر و تغییر می پذیرند.‏

گذشته از نقش انقلاب و پیامد هایش در جا بجایی شعر و روایت در صحنه ادبی، ماجرای دیگر روی آوردن ‏چشمگیر زنان به روایت گویی است. شاید بشود گفت که زنان در قیاس با مردان با روایت، زبان گفتاری، و ‏روزمره گی طبیعی تر و خود به خودی تر رابطه پیدا می کنند. بعید نیست که در سنت شفاهی و همین طور در ‏قصه گویی سرنخی برای این تصور پیدا شود. به هر صورت در اینجا فقط به این بسنده می کنم که چه بسا روی ‏آوردن سیمین بهبهانی به روایت و به کار گرفتن زبان گفتار عادی و روزمره از این جا سرچشمه بگیرد.‏

افزون بر حرف و زبان مردم، دو ویژگی دیگر در شعر های سیمین بهبهانی هست که شاید بیش از ویژگی های یاد ‏شده مردم را شیفته شاعر وشعر هایش می کند و گسترده ترین مخاطب را برای او به ارمغان می آورد. این هر دو ‏ویژگی به نوعی به سیر و سلوک شاعر بر می گردد و از سرشتی زنانه آب می خورد که میل و توان “وصل ‏کردن” دارد و از فصل گریزان است. نخستین این دو از نگرش شاعر سرچشمه می گیرد. در این صدسال ‏رویارویی سنت و تجدد با یکدیگر که نوعی زندگی بینابینی را ناگزیر کرده است، شاعران و نویسندگان هم به ‏فراخور حال و هوای ذهنی و روحی و واقعیات زندگی اجتماعی و فردی خود به شکلی در برابر آن واکنش نشان ‏داده اند. برخی سنت را برگزیده اند و برخی دیگر تجدد یا مدرنیته را. گروهی تقابل و تضاد این دو را عمده ‏دانسته اند و گروهی دیگر از آشتی این دو دم زده اند. سیمین بهبهانی شاعری است که همنفس و همگام با مردم ‏است. مردمی که واقعیات زندگی روزمره را طبیعتاً مقدم بر دغدغه های فکری و ذهنی می دانند و برای بقا و دوام ‏خود در جهانی بینابینی دست به تلفیق عناصر متضاد سنت و مدرنیته می زنند و از ناسازگاری یا نا موزونی ‏حاصل هم باکی ندارند. و شاید درست به دلیل همین بی باکی است که به انجام این کار موفق می شوند. در ‏روزگاری که دوگانگی و در واقع چندگانگی صفتی غالب و جهانگیر است، احیای سنت و سازگار کردن آن با ‏مقتضیات روز حیرت آور نیست. از این گذشته اگر تنوع و آزادی را اصل بدانیم، چه بسا بازسازی و دیگر نمایی ‏گونه های کهن و یا هرگونه ترکیب و تلفیقی نه تنها روا که بجا هم باشد. بجث در باره “سنت گرایی نوین” سیمین ‏بهبهانی را فرزانه میلانی در مقاله اش پیش کشیده است [ فرزانه میلانی. نیمه دیگر…]. آنچه در اینجا مورد نظر ‏من است همخوانی شیوه شاعر در کارش با شیوه زندگی ذهنی و عملی مردمی است که مخاطبان او هستند.‏

ویژگی دیگری که سیمین را شاعر مردم می کند و زمینه ساز تصویر شخصی من از شاعر می شود، مهر و منش ‏مادرانه ای است که در بسیاری از شعرهایش جلوه می کند و گرما و نرمایی نوازشگر دارد. نمونه آشکارش را در ‏شعر “شلوار تا خورده دارد” می بینیم. ضیا موحد می گوید، “کارنامه… شاعری سیمین کارنامه فریاد، اعتراض و ‏جنگیدن با دروغ و بی عدالتی است.” پس “بیهوده نیست که چنین در قلب مردم ما جا دارد.” [ضیا موحد. تاملی در ‏شعر سیمین بهبهانی. نیمه دیگر…] من گمان نمی کنم صرف فریاد و اعتراض محبوبیتی عام به بار بیاورد. این ‏فریاد ها و اعتراض ها در لفافی از عطوفتی ژرف که داوری و دسته بندی نمی کند، از خشونت و کینه ورزی و ‏جزمیت در امان می مانند و به این شیوه است که بر دل می نشینند. ‏

و، سر انجام آن که سیمین بهبهانی شاعری است که شعرش با دلش و دلش با مردمش یگانه است.عمرش دراز و ‏جانش جوانتر باد! ‏

منبع: متن سخنرانی در “سمپوزیوم بین المللی در باره سیمین بهبهانی در دانشگاه تورنتو در ژوئن 2006. منتشر ‏شده در “نگاه نو”، 1385. ‏

sher716_4.jpg

‏♦ در باره شاعر

‎ ‎سیمین بهبهانی‎ ‎

شاعر نامدار معاصر که نام اصلی او “ سیمین بر خلیلی ” است که در سال 1306 در تهران به دنیا آمد. پدرش ‏عباس خلیلی روزنامه نگار و نویسنده معروف و مادرش فخر عظمی ارغون زنی فرهیخته بود که در نخستین ‏مدارس دخترانه ایران به تدریس زبان فرانسه اشتغال داشت و با چند بانوی روشنفکر دیگر نخستین تشکل زنانه را ‏در ایران به نام “ انجمن نسوان وطن خواه ” بنیان نهاد. سیمین در شرح حال خود می نویسد : “من در محیطی ‏پرورده شدم که هرگز از شعر و شعور و فعالیت خالی نمانده بود. در چهارده سالگی شعرهایی سرودم که در ‏مدرسه خواندم و معلمم مرا تشویق کرد. مادرم نخستین غزل مرا برای روزنامه ” نوبهار “ که به مدیریت ملک ‏الشعرای بهار منتشر می شد فرستاد و چاپ شد. مطلع غزل چنین بود : ای توده گرسنه و نالان چه می کنی؟ ای ‏ملت فقیر و پریشان چه می کنی؟ چهارده سال بیشتر نداشتم. شعری بود درخور یک جستجوگر نوجوان… “. ‏سیمین در هفده سالگی با همسر اول خود حسن بهبهانی ازدواج کرد و در مدت بیست سال زندگی با او اشعارش با ‏نام سیمین بهبهانی در مطبوعات چاپ شد. سیمین پس جدائی از حسن بهبهانی و ازدواج با همسر دومش منوچهر ‏کوشیار نیز همین نام را برای خود حفظ کرده است. از سیمین بهبهانی هشت دفتر شعر به نام های ” جای پا “، ‏‏”چهلچراغ “، ” مرمر “، ” رستاخیز “، ” خطی ز سرعت و از آتش “، ” دشت ارژن “، ” یک دریچه آزادی “ و ‏‏” یکی مثل این که… “ و چند مجموعه داستان چاپ شده و گزیده ای از اشعارش نیز زیر عنوان ” از سالهای آب و ‏سراب “ منتشر شده است.‏