دنبال وحدت کلمه نباشیم

آرش بهمنی
آرش بهمنی

» جنبش سبز در گفت و گو با دکتر مهرداد مشایخی:

به دنبال انتشار بیانیه 54 تن از روشنفکران ایرانی در ارتباط با جنبش سبز و راه های پیش روی آن، با دکتر مهرداد مشایخی، استاد دانشگاه جرج تاون که از امضا کنندگان این بیانیه است ،مصاحبه کرده ایم. به اعتقاد این تحلیلگر سیاسی “جنبش سبز جنبشی است برای “حق” و پاسخی مقتضی به تبعیض نهادینه شده در نظام  جمهوری اسلامی.” این مصاحبه در پی می آید.

آقای دکتر حدود هفت ماه از آغاز جنبش سبز می گذرد. در این هفت ماه، بسیاری درباره ریشه های این جنبش سخن گفته اند: عده ای آن را به مطالبات اولیه مردم در زمان انقلاب نسبت می دهند، عده ای آن را اعتراضی به نتایج رسمی اعلام شده در انتخابات می دانند که با برخوردهای حاکمیت عمق پیدا کرد و برخی آن را خیزش ملت، بعد از شکست اصلاحات می دانند.از نظر شما، ریشه های جنبش سبز را در کجا باید جست و جو کرد؟

به باور من “ریشه”های یک جنبش اعتراضی می باید ارتباطی قابل مشاهده و نسبتاً ملموس با ظهور و شکل بندی آن جنبش داشته باشد. مطابق این منطق، نسلی که امروز پرچم دار این اعتراض هاست (نسل سومی ها) آگاهی چندانی از مطالبات مردم در دوره  انقلاب 1357 ندارد. بعلاوه تا حدی هم که از طریق خانواده شان اطلاعاتی از آن دوره دارند، و یا نتایج آنرا  با وجود خود لمس می کنند، نسبت به آنها بدگمان و در بهترین حالت بی تفاوت هستند. به عنوان مثال، آیا نسل امروز می تواند با شعارهائی نظیر “جمهوری اسلامی”، “استقلال”، “مرگ بر آمریکاگ و ارزش هائی که با جمهوری اسلامی همراه شدند قرابت زیادی داشته  باشند؟ جنبش کنونی از جنس متفاوتی است. ریشه های آن را می باید  در ساختارها و مناسباتی که پس از انقلاب در ایران چیرگی یافتند جستجو کرد. جنبش کنونی جنبشی است برای “حق” و پاسخی مقتضی به تبعیض نهادینه شده در نظام  جمهوری اسلامی. بدین ترتیب، ریشه های آن به تمامی سالهای پس از انقلاب بر می گردد؛ سالهائی که تبعیض علیه جوانان ، دانشجویان و دانش آموزان، سکولار ها و دگر اندیشان، زنان، اقلیتهای مذهبی- دینی و قومی بر روی هم انباشته  شدند و سر انجام، از 1376 به بعد، امکان و فرصتی برای ابراز علنی یا نیمه علنی خود یافتند. این جنبش را نباید واکنشی به “شکست اصلاحات” قلمداد کرد. واکنش مردم به آن شکست بیشتر یاس و انفعال بود و بیشتر “نسل دوم” انقلاب را در بر می گرفت. درمورد تقلب انتخاباتی هم می باید تنها به آن بعنوان یک “جرقه” و “فرصتی سیاسی” برای شبکه سازی و آماده شدن نگاه کرد. اما زمینه های اصلی نارضایتی و اعتراض را بطور مشخص می باید در سیر وقایع و سیاست های نظام در دهه های 70 و80 جستجو کرد.

 

 راهکارهای جنبش سبز برای مبارزه مدنی شامل چند روش خاص بوده است ( حضور در خیابان ها به مناسبت های مختلف، اسکناس نویسی، دیوار نویسی، پخش اعلامیه ها و استفاده از امکانات دنیای مجازی). روش های اتخاذ شده از سوی جنبش سبز را چگونه ارزیابی می کنید و تا چه حد آن ها را موفق می دانید؟ این روش ها می توانند جنبش سبز را به سوی موفقیت رهنمون سازند؟

مجموعه  روش ها، آکسیون ها، و شیوه های مبارزاتی که از سوی جنبش اعتراضی بکار گرفته می شود را در ادبیات جنبش های اجتماعی، اصطلاحاً “منبع های عمل”(Repertoirs  ) جنبش خطاب می کنند. منبع های عمل بکار گرفته شده از سوی جنبش سبز به راستی متنوع وپر از ابتکار و خلاقیت بوده اند؛ هیچ امکان و فضائی را دست نخورده نگذاشته اند. در این جنبش برضد چیرگی ( Domination )، بسیاری از مبارزات در عرصه  نمادها و فرهنگ است. نباید فراموش کنیم که قدرت جمهوری اسلامی بر 3 پایه استوار بوده است: قهر و سر کوب، هژمونی فرهنگی ( بر بخش هائی از جامعه) ، و استفاده از درآمد نفت برای برپائی مناسبات کلاینتالیستی خود ( با حامیان فقیرش). بنابراین، مبارزه با نمادها، نظام معانی، و ارزش هائی که جمهوری اسلامی برای سه دهه در میان جوانان پراکنده است، به اندازه  حضور در خیابان ها اهمیت دارد. جنبش سبز نمی تواند صرفاً خود را به یک اعتراض انتخاباتی یا خیاباتی فرو کاهد. “معانی” ساخته شده در این سه دهه می باید باز تعریف شوند و معانی نوینی به جای آنها قرار گیرند. درموارد محدودی شاهد چنین باز تعریف هائی بوده ایم: از آن خود کردن روزهای تقویم سیاسی (13 آبان، قدس، عاشورا)، بکارگیری رنگ سبز، (به تازگی) مفهوم “انتخابات آزاد”. در مورد تنوع روش های بکار گرفته شده در مبارزات خیابانی و تا حدودی، در زمینه چالش با نمادهای مسلط، کارنامه جنبش سبز را  باید درخشان ارزیابی کرد. موردی که محتاج توجه بیشتری است مورد انسجام درونی و تدوین برنامه سیاسی دموکراتیک است. بنظر می رسد که جنبش سبز، بتدریج وارد چنین مرحله ای می شود.

 

 یکی از بحث هایی که همواره درباره جنبش سبز مطرح می شود، بحث مطالبات این جنبش است. پیش از مراسم تحلیف، مطالبه اصلی همان بحث ابطال انتخابات بود که در شعارها و بیانیه ها هم مطرح می شد. اکنون اما این بحث کمتر مطرح می شود و هر کسی از ظن خود، خواسته ای را مطرح می کند. عده ای بحث سرنگونی جمهوری  اسلامی را مطرح می کنند وبعضی دیگر سخن از بازگشت به “خط امام” می کنند.  فکر می کنید اصولا می توان مطالبات جنبش سبز را در حال حاضر به طور مشخص بیان کرد؟ چه شخص، گروه یا نهادی در حال حاضر می تواند بیان کننده این مطالبات باشد؟

مطالبات رسمی یک جنبش را باید رهبری جنبش طرح و فرموله نمایند. با توجه به خصلت غیر متمرکز جنبش سبز(هر شهروند یک ستاد)، حضور آنچه که به “رهبری نمادین” معروف شده، و بالاخره، ماهیت “رنگین کمانی” و پر تنوع این جنبش، چیزی به نام مطالبات رسمی آن، در قالب یک پلاتفرم سیاسی مشخصی، وجود خارجی ندارد. شاید بیانیه  هفدهم آقای موسوی و اظهار و نظرهای متفاوتی را که در واکنش به آن در میان نیروهای گوناگون سیاسی انجام گرفته است، بتوان آغازی بر فرایند تدوین برنامه  سیاسی محسوب کنیم. اگر مبارزاتی را که در خیابان ها در جریان است “قلب” تپنده  جنبش بنامیم، “مغز” جنبش را نیز برنامه و سیاست های آن مشخص می کنند. در حال حاضر، قلب بر مغز چیرگی دارد! مادام که جنبش در یک فاز “جنگ فرسایشی” است این مسئله کمتر اهمیت پیدا می کند. اما برای فاز تهاجم سیاسی و ترسیم دورنمای آینده، برنامه ریزی و تدوین برنامه های سیاسی از اهمیت وافری برخوردار می شود. این امری نیست که آقایان موسوی و کروبی، به تنهائی، بتوانند از عهده اش بر آیند، بلکه محتاج مشورت و تبادل فکری با بخش های گوناگون جنبش است.

 

 مساله دیگر جنبش سبز، بحث رهبری جنبش سبز است. در حال حاضر عده ای آقایان موسوی وکروبی را رهبران این جنبش می دانند و عده ای دیگر، آنان را “رهبران نمادین” می دانند. نظر شما درباره رهبری این جنبش چیست؟

طبیعی است که رهبری کنونی نقشی نمادین داشته باشد. آقایان موسوی و کروبی هم هیچگاه خود را رهبر جنبش سبز معرفی نکرده اند. آنها را باید سخنگویان اصلی جنبش سبز تلقی کرد. در عین حال ، رهبری دیگری هم وجود ندارد. نباید از خاطر ببریم که آغاز رسمی جنبش سبز به کارزار انتخاباتی و تقلب در آن بر می گردد. این جنبش ادامه  حرکت اصلاح گرانه  محمد خاتمی نیست؛ حتی اگر با آن پیوند ها و همپوشانی هائی داشته باشد. موسوی و کروبی ناچار شدند جامه  “رهبری” بر تن کنند؛ جامه ای که هنوز برایشان آماده و پرداخته نشده بود. بهمین دلیل، با تجربه اندوزی در پویش مبارزات  7 ماه اخیر، آنها تلاش می کنند چنین نقشی را ایفا کنند.

در مقطع کنونی شکاف قابل توجهی میان مطالبات رهبری جنبش با بدنه آن به چشم می خورد. این شکاف در شعارهایی چون “نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران” و یا “استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی” خود را عیان کرد. فکر نمی کنید این شکاف، می تواند لطماتی به جنبش وارد سازد؟

اگر بخواهیم دقیقتر برخورد کنیم باید بگوئیم شکافی میان “رهبری” کنونی و بخشی از بدنه جنبش وجود دارد. باید توجه داشت که در این جنبش نیروهای گوناگونی حضور دارند(جنبش رنگین کمانی). طبعاً بخشی از این شرکت کنندگان نگرشی کم و بیش مشابه رهبری کنونی دارند و یا تفاوت هایشان اندک است. ولی برای بخش هائی که اولاً سکولارند و ایران آینده را بدون دخالت دین در حکومت و نهاد های وابسته بآن ( مثل قانون، آموزش و پرورش) می خواهند، و دوم، وابسته به گروه های اجتماعی حذف شده بوده اند، بسیار طبیعی است که مطالبات رادیکال تری داشته باشند. در چند ماه آغازین جنبش سبز که مسئله  بقای جنبش و فرسوده کردن نیروهای حکومتی غلبه داشت، به این شکاف کمتر توجه می شد. ولی امروز حساسیت بیشتری در این مورد به چشم می خورد. سخنگویان اصلی جنبش می باید به این نقیصه توجه جدی مبذول دارند. حفظ جنبش، محتاج مصالحه است، ولی مصالجه یکسویه نیست. غیر خودی ها هم می باید قانع شوند که مطالباتشان قرار است مورد توجه قرار گیرد و در یک برنامه سیاسی جنبه  رسمی بخود بگیرد. خوشبختانه، آخرین بیانیه آقای موسوی گامی مثبت در این راه برداشت وبه بخشی از این مطالبات توجه نشان داد.

 

 شما در یک ارزیابی کلی، نحوه رفتار آقایان موسوی و کروبی را در  پیش بردن جنبش سبز چگونه ارزیابی می کنید؟ نقاط ضعف و قوت این دو در رهبری چیست؟

در مجموع، آقایان موسوی و کروبی بهتر از حدی که متصور بود ظاهر شده اند. باید اعتراف کرد که میان موسوی کمتر از یکسال پیش که وارد کارزار انتخاباتی شد و موسوی امروز تفاوت های قابل توجهی وجود دارد؛ دستکم، او در سخنان رسمی اش تلاش کرده است بر تنوع درونی جنبش پای فشارد. دیگر اینکه، بر سر اصول باوری خود ایستادگی کرده  و مرعوب تاکتیک های فشار حکومت نشده است. مهدی کروبی، البته در سطح مواضع، در حد و اندازه  دوره  انتخاباتی نیست ولی تعهدش با مردم، شجاعتش و افشا گری هایش بسیار مهم بوده اند و روحیه بخش.آقای موسوی می باید یکبار و برای همیشه به این تناقض گوئی میان آزادی خواهی برای آینده و بازگشت به “آن گذشته طلائی” پایان دهد. اشارات گاه بگاه او به “امام خمینی” و قانون اساسی کنونی، در بهترین حالت، ابهام آفرین است.

 

 یکی از بحث هایی که تقریبا از همان روزهای آغازین جنبش سبز وجود داشته،بحث احتمال به خشونت کشیده شدن این جنبش است. عده ای معتقد بودند با توجه به شدت خشونت اعمال شده از سوی حاکمیت و حضور جنبش سبز در خیابان ها، این احتمال وجود دارد که جنبش به خشونت کشیده شود. اتفاقی که برخی می گویند در روز عاشورا به وقوع پیوست. شما تا چه با منتقدانی که می گویند در روز عاشورا جنبش سبز به سوی خشونت رفت موافقید؟

اینکه جنبش سبز در تظاهرات روز عاشورا، در مقایسه با  روزهای قبل از آن، جسورتر، پرخاشگرتر و تا حدودی خشن تر بود مورد تائید اکثر ناظران سیاسی است، ولی پرداختن به جزئیات مسئله از ابهامات می کاهد. اول، آغازگر خشونت و افزایش سطح آن نیروهای سرکوبگر حکومتی بودند و جوانان سبز، صرفاً در مقام دفاع از خود، به خشونت میل کردند. دوم، مراد از خشونت، قتل یا ترور ماموران حکومت نبوده و صرفاً در پس راندن آنها و یا مرعوب کردن شان و یا از کار انداختن ابزار سرکوب آنها بکار گرفته شد. به عبارت دیگر، وجه تدافعی این خشونت کاملاً مشهود بوده است. آنها که از این رویکرد برآشفته اند درک صحیحی از فلسفه  مبارزات غیر خشونت آمیز ندارند و این گونه مبارزات (غیر خشن) را به یک جزم اخلاقی و افراطی در نوع خود فرو می کاهند. باید توجه کرد که دستگاه سرکوب جمهوری اسلامی، البته، تفاوت هائی با آمریکای دهه  1960 و یا هندوستان دهه 1940 دارد! مادامی،  که جنبش سبز آغاز گر شیوه های سازماندهی خشن بر علیه سرکوبگران نباشد و در حالت دفاعی نیز، در اساس، بی روحیه کردن حریف و از کار انداختن ابزار سرکوب آنها را در دستور عمل قرار دهد نباید نگران خشونت ورزی در جنبش سبز باشیم.

 

بعد از اتفاقات روز عاشورا و سپس راه پیمایی حامیان دولت، به نظر می رسد شاهد شکل جدیدی از برخورد با معترضان هستیم. برخوردهای شدید در سطح خیابان، تهدید نیروهای نظامی ـ امنیتی مبنی بر برخورد قاطع با معترضان و سپس اعلام این مساله که اتهام بازداشت شدگان محاربه است. این اعمال خشونت و مجازات بیشتر و سنگین تر را چگونه ارزیابی می کنید؟

شاید من تفاوت میان خشونت ورزی حکومت گران در یکماه اخیر در مقایسه با ماه های پیشتر را خوب درک نمی کنم. آنها در مقاطع گوناگون از خشونت گسترده بر علیه تظاهر کنندگان سود جسته اند. مگر در همان ماه اول، دست به کشتار جوانان نزدند؟ فجایع کهریزک کی صورت گرفت؟ تفاوت خشونت ورزی پس از عاشورا با دوره قبل از آن یک تفاوت کیفی نیست؛ شاید امروز مقداری وسیع ترو “قانونی” تر شده باشد (باوضع قوانین جدید). بهر حال، حکومت گران اگر نخواهند وارد مذاکره و رفرم های جدیدی شوند راهی دیگر بجز کار برد خشونت همه جانبه در اختیار ندارند. من معتقد نیستم که خشونت می تواند جوانان را دلسرد کند. ممکن است در دوره کوتاهی، فضا کمی آرام تر شود. ولی حتی در میان مدت، هزینه ای که حکومتگران بابت اعمال خشونت پرداخت می کنند، بسیار سنگین است. حضور جناح های گوناگون درون بلوک قدرت، روحانیت، و سپاه در این مورد به نفع جنبش سبز عمل خواهد کرد. همانطور که حتی از مناظره های کنترل شده اخیر هم می توان دید که سیاست های سرکوب گرانه به تشدید تضادهای درون حکومتی منجر می شوند.

 

به نظر می رسد در جنبش سبز، هرگونه گفت و گوی مستقیم  یا شاید معامله با طرف مقابل ـ حاکمیت ـ تقیبح شده است. آیا شما نیز چنین خصلتی در این جنبش می بینید یا خیر؟ فکر می کنید در صورتی که قرار باشد این اتفاق بیفتد، موضوع مذاکره باید چه باشد؟ چه زمانی می تواند زمان مناسب برای انجام این کار باشد؟

برای من مشخص نیست که در جنبش سبز چه دیدگاهی در مورد مذاکره با بلوک قدرت فرادستی دارد.اما در فرهنگ سیاسی ایران موضوع مذاکره با حکومت اساساً ارزشی منفی محسوب می شود.نگرش عامه نسبت به این امر در حد “خیانت” و “ضعف” بوده،ولی تجربه مبارزات دموکراسی خواهانه موفق در کشورهای پیرامونی معمولاً از فاز مذاکره هم عبور کرده است. آفریقای جنوبی، شیلی، لهستان، کره جنوبی نمونه های روشن آن هستند. پس مذاکره با قدرت مداران به خودی خود نشانه ضعف نیست. مسئله آنست که زمان مناسب آن کی باشد، و اینکه، از مذاکره چه نتایج ملموسی عاید جنبش بشود.در شرایط کنونی ایران، مادامی که حکومت در نیابد که از طریق سرکوب نمی تواند این جنبش را نابود کند، قدم در راه مذاکره نخواهد گذاشت. جنبش سبز هم می تواند روی یک برنامه  دموکراتیک حداقل- کمی وسیع تر از مفاد 5 گانه مندرج در بیانیه هفدهم موسوی- به یک اجماع دست یابد. اصل، قدرت یابی جنبش است، و مذاکره، تنها فاز معینی از یک استراتژی برای نیل به دموکراسی است.

 

 برخی منتقدان دیگر امیدی به جنبش سبزندارند. این افراد معتقدند گرچه این جنبش ظهور و بروز در جامعه داشته، اما نتوانسته است به خواسته های خود برسد. شما چه فکر می کنید؟

جنبش سبز بسیار سر زنده و وضعش به مراتب بهتر از 7 ماه پیش است. توجه داشته باشیم که این جنبش با اتکاء به سازماندهی شبکه ای و غیر متمرکز، خود را در برابر یکی از سرکوب گر ترین حکومتها حفظ کرده و حتی از جهاتی گسترش داده. در مقایسه با ابتدای کار، رهبری نمادین جنبش رابطه  نسبتاً منظم (ولی نه کافی) را با بدنه برقرار ساخته است. مهم تر از همه، نفوذ معنوی جنبش در قلب  و فکر میلیون ها جوان ایرانی است. ما هر روز با نو آوری ها، ایستادگی ها و راهکارهای تحسین برانگیز آنها مواجه می شویم. نقاط ضعف عدیده ای هم مسلماً وجود دارند. هنوز ارتباط جغرافیائی جنبش (با نقاط حاشیه و اقوام)، با طبقات فرودست ناکافی است . هنوز مسئله رهبری و برنامه سیاسی پاسخی در خور نیافته است. برخی مفاهیم کلیدی مثل گذار به دموکراسی، سکولاریزه شدن حکومت، انتخابات آزاد، فدرالیسم و امثالهم محتاج کار نظری بیشتری هستند. طبیعی است که سیر تحول جنبش «خطی» و در یک مسیر قابل پیش بینی نیست. احتمال دارد جنبش از مراحل گوناگون عبور کند و حتی در شرایطی، بطور موقت، گامی به عقب نهد، ولی در مجموع، حرکت آن رو به جلو و تکامل است.

 

 جنبش سبز، جنبشی است که از همه گروه ها و اقشار جامعه در آن حضور دارند.نظر شما درباره این تنوع جنبش سبز چیست؟ حضور این اقشار گوناگون با علایق متفاوت را چگونه ارزیابی می کنید؟

همانطور که پیشتر نیز اشاره کردم، جنبش ما، بخاطر تنوع نیروهای اجتماعی شرکت کننده اش، در عمل، جنبشی “رنگین کمان” است. این تنوع امری عینی است و ناشی از روند تفکیک پذیزی در جامعه ی ایرانی است: گرایش های گوناگون طبقاتی، قومی،جنسیتی، نسلی، مذهبی ـ دینی، فکری و سیاسی همه حضور دارند. مضاف بر آن ساختار حکومتی و خصلت تبعیض گر آن، در عمل، به سیاسی شدن و هویت یابی این نیروها یاری رسانده است.بنابر این، همه این نیرو ها، کم وبیش، در جنبش سبز حضور دارند و بدنبال “حق” گمشده شان می گردند. پذیرش این واقعیت از سوی آقای موسوی، البته، گامی بجلو است. ولی، مهم تر از آن، میدان دادن به این گرایش ها در فرایند تصمیم گیری و تدوین برنامه است. برای موفقیت جنبش، این امر باید دیر یا زود صورت گیرد. آنها که نگاهشان همچنان بر انقلاب 1357 و خصلت توده گرایانه  آن خیره مانده است، طبعاً با این گوناگونی برخوردی منفی دارند، زیرا بدنبال نوستالژی “وحدت کلمه” هستند.

از نظر شما قدم های بعدی جنبش سبز باید چگونه باشد؟

بعنوان یک ناظروقایع در جامعه برون مرزی، به چند نکته می توانم اشاره کنم: 1- اگر فکری برای تداوم رهبری (درصورت دستگیری آقایان موسوی و کروبی) نشده باشد، طبعاً می باید به این موضوع اندیشید. این رهبری می باید متکثر باشد و از محدوده  سیاسی کنونی فراتر رود. / 2- به موازات جبهه  ”خیابان” می باید جبهه های تازه ای را هم فعال تر کرد: اعتصاب ها، شکستن مبانی فرهنگی ـ ایدئولوژیک حکومت، و درگیر ساختن نیروهائی که در 7 ماه گذشته کمتر فعال بوده اند و تدوین برنامه ای برای گذار از وضع کنونی به ایران متکثر، سکولار، و دموکراتیک آینده.

 

 آقای موسوی، هفدهمین بیانیه خود را صادر کرده است. بیانیه ای که به نظر می رسد باید آن را نقطه عطفی در جنبش دانست. نظر شما درباره این بیانیه چیست؟

منهم بر این باورم که این بیانیه سیاسی ترین و تاثیرگذارترین بیانیه ی موسوی بوده است. البته، در بخش های مقدماتی، هنوز مباحث و مفاهیم غیر سازنده ای در مورد هویت جنبش سبز، و یا مدل اقتصادی مورد نظرایشان، و نظائر آن یافت می شوند. اما با کمی تسامح، می توان آنها را فرعی تلقی کرد. وجه اصلی بیانیه همان تاکید جدید موسوی بر “انتخابات آزاد” و پیش شرط های آنست که مورد استقبال جمعی از دانشگاهیان، روشنفکران، و کنشگران سیاسی جامعه  برونمرزی نیز قرار گرفت.

 برخی معتقدند بیانیه آقای موسوی، نوعی عقب نشینی از مواضع قبلی و به رسمیت شناختن دولت بوده است. نظر شما در این باره چیست؟

بند اول این بیانیه دارای ابهام است و در نتیجه قابل تفسیر؛ می توان تفسیر بدبینانه از این بند داشت و بر آن پایه، نسبت دادن نوعی عقب نشینی در برابر دولت احمدی نژاد. تفسیر من غیر از این است. اگر به مجموع 5 بند بنگریم، در آن صورت، با این پرسش منطقی مواجهیم که اگر موسوی قصد عقب نشینی داشت دیگر بر “انتخابات آزاد” و پیش شرط های آن، (که مطالبات رادیکالی) هستند، تاکید نمی گذاشت. بنابر این، می توان آن بند را به یک عقب نشینی در فرم برکناری احمدی نژاد (از سوی مجلس و بدون حمایت خامنه ای) تلقی کرد و نه بیش از آن. مسلماً با بیانیه های بعدی، این ابهام پاسخی در خور خواهد داشت.

 

 آقای موسوی، در بیانیه هفدهم، 5 خواسته را مطرح کرده است. خواسته هایی که برخی معتقدند کف خواسته ها و مطالبات جنبش سبز است. فکر می کنید هدف آقای موسوی از بیان این مطالبات حداقلی چه بوده؟ چرا مطالبات بیشتری در این بیانیه مطرح نشده است؟

شکی نیست که این بیانیه یک برنامه سیاسی (حد اکثری) نیست،اما به جای واژه های “کف” و “سقف” که دارای بار معنایی منفی و مثبت هستند، شاید بهتر باشد از واژه “برنامه حد اقل” با محوریت انتخابات آزاد استفاده کرد. موسوی در شرایطی این بیانیه را صادر کرد که به صلاح جنبش نبود که با زبان حد اکثری و تحریک آمیز با بلوک قدرت سخن گوید. آنها در تدارک اعمال خشونت حد اکثری بودند و درآن شرایط، با توجه به آنکه جنبش سبز هم راه برای پیمودن دارد، این اقدام موسوی موفق به ایجاد شکاف در اردوگاه اصول گرایان و حامیانش شد.

 

هم زمان با صدور بیانیه مهندس موسوی، 5 تن از روشنفکران دینی هم بیانیه ای دادند.تحلیل شما از صدور این بیانیه چیست؟

تا آنجا که 5 تن از روشنفکران دینی در حمایت از بیانیه  موسوی برخاستند را می توان امری عادی و شاید ضروری ارزیابی کرد. در عین حال ابهاماتی در این حرکت موجود بود که انگیزه  آنها را مورد تردید قرار می دهد:آنها از 5 ماده موسوی فراتر رفته و 10 خواست را در نوشته شان گنجاندند. این 5 نفر دارای تفاوت های جدی سیاسی میان خودشان هستند. مصاحبه های بعدی شماری از آنها با مضمون بیانیه شان تفاوت داشت. آقای مهاجرانی از این جمع با صفت “اندیشگاه” جنبش سبز نام برد. اکثر آنها به مرزبندی با ادعای “رهبری جنبش سبز” در خارج از کشور پرداخته اند. بدین ترتیب ، مشکل است بتوان پذیرفت که مسئله همان حمایت از رهبری موسوی باشد. چنانچه تمامی آنها، بارها بطور انفرادی به این مسئله پرداخته بودند. حدس من آنست که انگیزه  اصلی این بیانیه ترسیم خط و خطوطی با کسانی باشد که آنها “رقیب” می پندارند. از سوی دیگر، نوعی(غیر مستقیم) از رهبری طلبی و مرزبندی با سکولارها نیز در کل حرکت به چشم می خورد. این بیانیه، به شکلی که انتشار یافت، بیشتر بحث برانگیز شد تا سبب تقویت و حمایت از موسوی.

 

آقای مشایخ؛ بعد از صدور بیانیه 5 نفره، 54 نفر از روشنفکران هم بیانیه ای صادر کردند. این بیانیه که شما هم از امضا کنندگانش بودید، با چه انگیزه ای تهیه و صادر شد؟

بدیهی است که صحبت های من، صرفاً بیان نظرات شخصی من است  والزاماً در بر گیرنده  دیدگاه های سایر دوستانی که متن را امضاء کردند نمی باشد. به نظر من، متنی که توسط 54 تن از دانشگاهیان، روشنفکران، و کنش گران برون مرزی تهیه شد گویای تلاقی دو عامل مهم است: زمینه  آن بر می گردد به سمت گیری جدیدی در سیاست متحول امروز کشور در مورد نیاز به ابراز و طرح هویت سکولار برای بخشهائی از جامعه سیاسی ایرانی. چند سالی است که شاهد رشد این روند هویت یابی هستیم. به عبارت دیگر، با آنچه که در جریان انقلاب 1357 و پس از آن بر سر آن بخش از مردم ایران (اعم از دینی یا غیر دینی) که مخالف دخالت و صحنه گردانی دین در امور مربوط به حکومت کردن بودند، آمد، طبعاً حساسیت فزاینده ای در واکنش به این تبعیض بنیادی در جمهوری اسلامی بوجود آمده است. به باور من، این ریشه ای ترین شکل تبعیض در نظام کنونی بوده است و آغاز گر تقسیم جامعه به “خودی” و “غیر خودی” است. طبیعی است که نظیر هر گرایش فکری دیگر، در میان “سکولارها” نیز تفسیرهای گوناگونی از این موضوع وجود دارد. برخی در عین طرح جدائی دین از حکومت و نهادهای وابسته به آن، آنرا در گفتمانی دموکراتیک، کثرت گرا و با حفظ ضرورت همکاری با اسلام گرایان دموکرات، معتدل و اصلاح گر عرضه می کنند. برخی نیز آنرا به شکل ستیزگرایانه تر و حد اکثری ترارائه کرده اند. در این بیانیه اخیر تلاش شد که با حفظ هویت سکولار و از آن منظر، به دفاع از محتوای مترقی بیانیه آقای موسوی بپردازیم. بنابر این، می توان گفت که در تدوین آن متن این دو عامل نقش برجسته داشته اند. هرعامل احتمالی دیگری را می باید صرفاً امری حاشیه ای و فرعی تلقی کرد.