روابط شاه و ساواک به روایت پرویز ثابتی

اکبر گنجی
اکبر گنجی

به تازگی پرویز ثابتی مرد قدرتمند ساواک در 75 سالگی سکوت را شکسته و زبان گشوده تا وضعیت رژیم شاه، مخالفانش و علل سرنگونی آن رژیم را بازگو کند[1]. صدها مدعا در این گفت و گو مطرح گردیده که هر یک باید مستقلاً مورد ارزیابی قرار گیرد. نوشتار کنونی فقط یک مدعا از آن همه مدعا را بررسی خواهد کرد.

شاه و ثابتی در یک مسأله وحدت نظر دارند. شاه هم در کتاب پاسخ به تاریخ منکر شکنجه ی بازداشت شدگان توسط ساواک بود، اما انکار شاه به شدت و حدت ثابتی نبود[2]. اولاً: مدعی است که یکی از دلایل برکناری سپهبد بختیار از ریاست ساواک این بود که او “از توسل به روشهای خشونت آمیز امتناع نداشت”(پاسخ به تاریخ، ص 371). ثانیاً: وجود “بد رفتاری” با برخی از زندانیان در دوره های بعدی را تأیید کرده و می گوید: “ طبیعتاً من نمی توانم از کلیه ی عملیات ساواک دفاع کنم. چه بسا ممکن است با تعدادی از زندانیان بد رفتاری شده باشد. ولی به صراحت می گویم که همواره دستور می دادم که از هر نوع رفتار خشونت آمیز اجتناب شود”( پاسخ به تاریخ، ص 394). ثالثاً: شاه در مصاحبه ی با مک والاس نیز تا حدودی عقب نشینی کرده و در برخی موارد اظهار بی اطلاعی می کند. رابعاً: در “صدای انقلاب شما را شنیدم” نیز به وجود “ ظلم و فساد”، “اشتباه های گذشته و فشار و اختناق “، “سازش نامقدس فساد مالی و فساد سیاسی ” اذعان کرده و می گوید که “متعهد می شوم که خطاهای گذشته و بی قانونی و ظلم و فساد، دیگر تکرار نشود، بلکه خطاها از هر جهت جبران نیز گردد… حکومت ایران در آینده… به دور از استبداد و ظلم و فساد خواهد بود… بدانید که در راه انقلاب ملت ایران علیه استعمار، ظلم و فساد، من در کنار شما هستم”.

شاه تعداد پرسنل ساواک را کمتر از 4000 تن ذکر می کند. می گوید: “حقیقت این است که تعداد کارمندان ساواک در آغاز سال 1978 سه هزار و دویست تن بودند و در پایان این سال از چهار هزار نفر تجاوز نمی کرد” ( پاسخ به تاریخ، ص 369). ثابتی تعداد آنها را 5000 تن ذکر می کند: “در دستگاه ساواک، فساد مالی از همه ی دستگاه های دولتی کمتر بود. بیش از 99 درصد پرسنل ساواک، افرادی پاک و منزه بودند و آلودگی مالی نداشتند. درباره ی تعداد معدودی از پرسنل که در اداره ی کل مالی و حسابداری در امور ساختمانی و خریدها دخالت داشتند، بحث و گفت و گوی سواستفاده ی مالی بود، ولی تعداد این گونه افراد به 25 نفر هم نمی رسید و کمتر از نیم درصد 5000 نفر کارمندان ساواک بود”( در دامگه حادثه، ص 604).

از این مقدمات که بگذریم، به موضوع اصلی می رسیم. شاه در پاسخ به تاریخ به صراحت تمام از زیربار مسئولیت اقدامات ساواک شانه خالی کرده و به کلی منکر هرگونه دخالتی در آن شده است. شاه مدعی است که ساواک زیر نظر نخست وزیر اداره می شده، نه او. می گوید:

“در هیچ کشوری رئیس مملکت مسئول اعمال پلیس و یا سازمان های اطلاعاتی نیست که معمولاً زیر نظر وزیر کشور، وزیر جنگ و یا نخست وزیر فعالیت می کنند. در ایران ساواک مستقیماً زیر نظر نخست وزیر بود”( پاسخ به تاریخ، صص 392- 391).

مدعای شاه، مدعایی کاذب است. همه می دانند که ساواک زیر نظر مستقیم شاه کار می کرد و هیچ فرد یا نهادی حق کوچکترین نظارت یا بازخواستی از آن را نداشت. ساواک هم فقط و فقط به شاه پاسخ گو بود و گزارش های سری خود را فقط در اختیار او می نهاد و مطابق دستورات وی عمل می کرد. پرویز ثابتی به عنوان مدافع شاه و فردی که برای دوام رژیم او از هیچ کوششی دریغ نکرد، شواهد و قرائن کافی در این زمینه عرضه کرده که کاذب بودن مدعای شاه را اثبات می کند(البته احتمال دروغ گویی ثابتی را نمی توان نادیده گرفت). برخی از آن موارد به قرار زیرند:

یکم- در مرداد 1349 سپهبد بختیار- رئیس سابق ساواک- در عراق ترور و کشته می شود. در زمستان شاه به ساواک دستور می دهد تا طی مصاحبه ی تلویزیونی به افشاگری علیه بختیار بپردازند. متن توسط ثابتی نوشته می شود و برای تصویب به شاه تقدیم می گردد. شاه متن را تصویب کرده و می گوید وزیر اطلاعات آن را قرائت کند. رضا قطبی- رئیس رادیو و تلویزیون- می گوید این متن بسیار طولانی است و اگر از روی متن خوانده شود خسته کننده خواهد بود. ثابتی می گوید من می توانم بدون قرائت از روی متن همین مفاد را بیان کنم، چون خود آن را نوشته ام. می گویند این امر نیاز به دستور شاه دارد. با شاه تماس گرفته و او با این امر موافقت می کند و در 2 دی ماه 1342 این برنامه اجرا می شود ( در دامگه حادثه، ص 190).

بدین تریب، اصل پروژه فکر خود شاه بود، به دستور او ثابتی آن متن را تهیه کرد، با تصویب او ثابتی آن برنامه را اجرا کرد. نخست وزیر(هویدا) و دیگران هیچ نقشی در این میان نداشتند. آیا همین یک مورد مدعای شاه را ابطال نمی کند؟

دوم- ساواک تصمیم می گیرد تا داریوش اقبالی- خواننده ی مشهور مورد توجه زمانه- را به دلیل خواندن ترانه های انتقادی بازداشت کند. اما بازداشت داریوش بدون اجازه ی شاه ممکن نبود. ثابتی می گوید: “گزارشی برای شاه تهیه کردیم و اجازه گرفتیم که او بازداشت شود “( در دامگه حادثه، ص 200).

آیا شاه هیچ مسئولیتی در بازداشت داریوش نداشت؟ آیا هویدا باید پاسخگوی این امر باشد؟ شبی اشرف پهلوی- خواهر شاه- به ثابتی برای آزادی داریوش زنگ می زند و پشت تلفن دو بار گریه می کند تا داریوش را آزاد سازد. ثابتی زیر بار نمی رود. ثابتی ضمن توضیح گفت و گوی خود با اشراف در این زمینه می گوید: “در جریان این جر و بحث، من به هیچ وجه اشاره ای به این که از اعلیحضرت برای بازداشت داریوش، اجازه گرفته ایم ، نکردم”( در دامگه حادثه، ص 201).

سوم- ثابتی توضیح می دهد که بسیاری از سران رژیم شاه عضو لژ فراماسونری بودند(شریف امامی استاد اعظم آنها بود، هوشنگ نهاوندی عضو دیگر آنها بود). ثابتی می گوید که هویدا به او گفته بود:

“اعلیحضرت خودش در جریان فعالیت های فراماسونری در ایران می باشد و آن را اجازه داده است” ( در دامگه حادثه، ص 205).

هر امری نیاز به مجوز شاه داشت، از جمله عضویت در فراماسونری. ثابتی توضیح می دهد که علم- به دلیل مخالفت با هویدا و شریف امامی و اقبال- شاه را متقاعد می سازد که کتابی علیه فراماسونری نوشته شود تا آنها فعالیت خود را علنی سازند. می گوید:

“با موافقت شاه، علم به نصیری دستور را داده بود و این مأموریت به اسماعیل رایین، که از مأمورین ساواک بود، داده شد”( در دامگه حادثه، ص 205).

ساواک همه ی اسامی اعضای فراماسونری را در اختیار او می نهد. سپس برای ثابتی مسأله ای پیش می آید. می گوید نمی دانستم هدف این پروژه چیست؟ برای این که وقتی فراماسونری نوکر بریتانیاست، “باید بلافاصله همه ی مقامات کشور که عضو این سازمان هستند اگر زندانی نشوند، لااقل برکنار شوند”( ص 206). مقدم به او می گوید که با نصیری- رئیس ساواک- صحبت کن و همین مشکل را با او در میان بگذار. گفت و گوی ثابتی با نصیری به قرار زیر است:

ثابتی : “این کارها را چرا داریم انجام می دهیم؟ این که اسامی در بیاید که نخست وزیر و سایر مقامات دربار و داماد شاه، مهرداد پهلبد و منوچهر اقبال، همه ماسون هستند و نوکر انگلیس اند؛ بعد قرار است که همه را کنار بگذاریم؟”

نصیری: “نخیر!”

ثابتی: ““پس چی؟”

نصیری: “اعلیحضرت می فرمایند سال هاست به شریف امامی می گویم که این لژهای مختلف را جمع کنید و یک جا و علنی کنید و اینها این کار را نمی کنند و چون نمی کنند، پس ما این کتاب را در می آوریم که این کار را بکنند!”.

ثابتی: “تیمسار! این آبروریزی است”(ص 206).

جلد سوم کتاب رایین که در سال 1347 منتشر شد، جنجال برپا می شود. فراماسون ها نزد شاه رفته و اعتراض می کنند. شاه نیز دستور توقیف کتاب و بازداشت رائین را به ساواک می دهد: “ شاه دستور جلوگیری از توزیع آن را داد و رائین برای مدتی زندانی شد “(ص 207).

ثابتی در سال 1350 به شهبانو فرح می گوید که برخی کارهای رژیم(مانند کتاب رایین)- یعنی تصمیم های شاه - بدون مطالعه صورت گرفته و با حیثیت و امنیت کشور لطمه می زند. بعد به فرح پهلوی می گوید:

“مگر داماد شاه می تواند بدون اجازه ی شاه فراماسون و نوکر انگلیس باشد. پرسید: “داماد شاه کیست؟” گفتم: “پهلبد”(ص 207).

بدین ترتیب، شاه به ساواک دستور داد تا اسناد در اختیار رایین بگذارند و شاه بود که سپس به ساواک دستور جمع آوری کتاب و بازداشت رایین را داد. آیا این اقدامات مدیریت ساواک توسط شاه نبود؟

ثابتی می گوید که در سال 1353 به هوشنگ نهاوندی گفته بود:

“نمی دانم این آزادیخواهی شما از نوع فراماسون هاست که شما عضو آن هستید؟ فراماسون ها که خود را آزادیخواه می دانند موقعی که اسماعیل رائین کتابی علیه آنها نوشت چرا نرفتید کتابی در رد اتهامات بی اساس او نوشته و یا وی را در دادگستری تعقیب و در محاکمات علنی او را محکوم و مردم را نسبت به واقعیت هدف های فراماسونری آشنا کنند، در عوض به شاه و ساواک متوسل شدید که او دستگیر و زندانی و کتاب ها جمع آوری شود . اگر آزادی به معنی واقعی باشد و همه بتوانند آزادانه انتقادات خود را بیان کنند، دوست نزدیک شما آقای علم، وزیر دربار که افسدالفاسدین است و اتفاقاً به دنبال چاپ همین کتاب علیه فراماسون ها بوده، نمی تواند یک روز هم در مسند خود بنشیند. اول باید عناصر فاسد و بدنام که برای خود مصونیت از هرگونه انتقادی، قائل اند از کار برکنار شوند، بعد به مخالفین آزادی داده شود که هرچه می خواهند بنویسند و مسئولین، جوابگوی انتقادات باشند”. نهاوندی گفت: “ به عضویت در تشکیلات فراماسونری افتخار می کنم “(ص 348).

نکته ی جالب توجه این است که ثابتی در این کتاب بسیاری از مقامات رژیم شاه(خصوصاً علم وزیر دربار) را نوکران انگلیس به شمار می آورد که شاه هم از این موضوع اطلاع داشته است. درباره ی علم می گوید:

“در ارتباط داشتن اسدالله علم با انگلیسی ها دیگر کسی تردیدی ندارد و خود شاه هم تردیدی در این مورد نداشت که علم به انگلستان مربوط است، اما همانطوری که در بحث قبلی به شما گفتم، شاه تصور می کرد که درست است علم با آنها مربوط است اما وفاداری اش به طرف شاه است”(ص 212).

نوکر بریتانیا بودن سران رژیم شاه، به شرط آن که به شاه وفادار باشند، از نظر او فاقد اهمیت بود. شاه مدافع بالا بردن قیمت نفت بود. به دستور او نماینده ی ایران بر همین امر پافشاری می کرد که مطلوب کمپانی ها غربی نبود. علم به آموزگار می گوید زیاد روی این امر پافشاری نکن. آموزگار به علم پاسخ می دهد که من به فرمان شاه این کار را می کنم که حق ایران هست. سپس شک او را برداشته که نکند شاه نظر دیگری دارد. موضوع مذاکرات خود با علم را با شاه در میان می نهد. شاه به آموزگار می گوید:

”… شما می دونین او از کجا آب می خوره. به حرفش گوش نکنین. کار خودت را بکن”( ص 213).

مورد دیگری را ثابتی ذکر می کند که جالب است. می گوید در داستان 15 خرداد سال 1342، علم به شاه می گوید:

” می زنیم و طوری نمی شود !“، شاه هم واقعاً فکر می کرد که انگلستان چنین خواسته ای دارد… فکر کرده بود وقتی علم می گوید باید خمینی را سرکوب کرد، باید انگلیسی ها موافق این نظر باشند”( ص 215).

در سال 1357 هوشنگ انصاری به شاه پیشنهاد می کند که شریف امامی را به نخست وزیری منصوب کند. ثابتی نزد هویدا رفته و شریف امامی را فردی ناصالح برای این پست به شمار می آورد. هویدا به او می گوید:

“اعلیحضرت روی نظر هوشنگ انصاری خیلی حساب می کند، چون فکر می کند نظر انصاری نمی تواند بدون تأیید آمریکایی ها صورت گرفته باشد و چون شریف امامی را هم عامل انگلیسی ها می داند ، تصور شاه شاید این باشد که با گماردن شریف امامی، هر دو سیاست بزرگ توافق کرده اند که شریف امامی نخست وزیر شود”(ص 440).

از نظر شاه همه ی مسئولان رژیم یا انگلیسی و یا آمریکایی بودند. ثابتی می گوید که نصیری هم : “می دانست که علم به انگلستان مربوط است اما تصور می کرد که به نفع شاه کار می کند”(ص 604). می گویند که امیر متقی- معاون وزارت دربار- نیز صد در صد با انگلستان بود و علم هم گفته بود که “این بپای من است که مبادا دودوزه بازی کنم”(ص 591).

چهارم- تمامی مصاحبه های ثابتی به دستور شاه صورت می گرفت. جزئیات امر را هم شاه معین می کرد. به عنوان نمونه، بعد از ماجرای سیاهکل، 13 تن از بازداشت شدگان سازمان چریک های فدایی خلق در اواخر اسفند 1350 تیرباران می شوند. شاه دستور می دهد تا طی یک مصاحبه ثابتی اعدام ها را به گونه ای توضیح داده و موجه سازد. می گوید:

“مقدم به من تلفن کرد و گفت طبق اظهار تیمسار نصیری، اعلیحضرت فرموده اند شما راجع به این شبکه، یک مصاحبه رادیو تلویزیونی انجام بدهید و زودتر به تهران برگردید و این مصاحبه را انجام دهید. من هم در پاسخ گفتم به نظر من انجام چنین مصاحبه ای در این روزها که مقارن عید نوروز است و بسیاری از مردم در سفر خواهند بود، به مصلحت نیست و بهتر است پس از تعطیلات نوروزی انجام شود. مقدم گفت پس خود شما با تیمسار نصیری صحبت کرده و نظر خود را بگوئید. من هم تلفن زدم و نظرم را بیان کردم و او هم قبول کرد که مراتب را به عرض رساند و شاه هم با آن موافقت کرد و نتیجتاً بعد از ایام تعطیلات عید نوروز در روز 15 فروردین 1350، این مصاحبه را انجام دادم و همه ی فعالیت این افراد را تشریح کردم”(ص 241).

وقتی یک مصاحبه درباره ی یک پرونده به دستور شاه صورت می گرفت و حتی زمان انجام آن را هم شاه تعیین می کرد، مهمترین اقدامات ساواک چگونه می توانست بدون دستور شاه صورت گیرد؟

پنجم- پس از ضربه های مهلک ساواک به چریک های فدایی خلق، بازداشت یا کشتن حمید اشرف به مهمترین مسأله ی ساواک تبدیل شده بود. شاه به شدت این موضوع را تعقیب می کرد. ثابتی می گوید:

“هر وقت عواملی از این سازمان دستگیر و یا در درگیری ها کشته می شدند، شاه می پرسید با حمید اشرف چه کرده اید “(ص 248).

در عملیات 26 اردیبهشت 1355 علیه خانه های تیمی سازمان چریک های فدایی خلق، حمید اشرف دوباره موفق به فرار می شود. ثابتی می گوید:

“گزارش واقعه را با ذکر این که حمید اشرف، توانسته است از هر دو محاصره فرار کند، برای شاه فرستادم. چند روز بعد، از دفتر ویژه ی اطلاعات خبر دادند که گزارشی به عرض اعلیحضرت رسیده است که مأمورین واحد اجرایی کمیته ی مشترک ضد خرابکاری که عمدتاً پرسنل شهربانی بودند، آموزش لازم را برای محاصره ی خانه های امن و مقابله ی با گروه های تروریستی ندارند و اعلیحضرت دستور داده اند، دفتر ویژه طی یک بازرسی وسیع، نواقص کار را یافته و گزارش کند “(ص 251).

در نهایت حمید اشرف و ده تن دیگر از اعضای سازمان در تیر ماه 1355 به دست نیروهای ساواک کشته می شوند.

پنجم- ثابتی در ژنو کاظم رجوی را با حقوق ماهی 1000 فرانک به مأمور ساواک تبدیل می کند(ص 282). در سال 1350 که اعضای سازمان دستگیر و به اعدام محکوم می شوند، کاظم رجوی با ثابتی تماس می گیرد تا برادر خود(مسعود رجوی) را نجات دهد. ثابتی می گوید:

“من یک گزارشی درست کردم که برادرش برای ساواک این کارها و خدمات را کرده و مسعود رجوی را یک درجه تخفیف بدهیم، شاه هم موافقت کرد و یک درجه تخفیف داده شد و مسعود رجوی اعدام نشد”( ص 282).

ثابتی می گوید که مسعود رجوی در بازجویی ها با آنها همکاری کرده بود. مسأله این است که همه ی کارهای ساواک با فرامین شاه صورت می گرفت، نه نخست وزیر.

ششم- در سال 1351 بیش از 50 تن از اعضای گروه های چریکی محکوم به اعدام شده بودند. کمیسیون رسیدگی به فرجام خواهی بیست و چند نفر را مستحق اعدام و بقیه را مستحق یک درجه تخفیف تشخیص می دهد. شاه نظر آنها را می پذیرد. در این میان، دختر جوانی از سازمان مجاهدین خلق که در ترور سرتیپ زندی پور- رییس کمیته ی مشترک ضد خرابکاری- در تاریخ 27 اسفند 1353 شرکت داشته، از نظر کمیسیون مستحق یک درجه تخفیف تشخیص داده می شود. این امر به اطلاع شاه رسانده می شود، شاه می گوید:

“ما، گفته ایم زن ها و مردها در جامعه مساوی هستند، تبعیض چه معنایی دارد؟ اگر جرم این زن مشابه جرم مردانی است که اعدام می شوند، چرا زن بودن او باید کیفیت مخففه در نظر گرفته شود؟” و نتیجتاً این دختر نیز اعدام شد”(ص 297).

هفتم- گفت و گوی ثابتی و فرح پهلوی و دستور شاه به ساواک درباره ی یک نماینده ی مجلس که درخواست کوچکی در مجلس شورای ملی مطرح کرده بود، نه تنها نشان دهنده ی میزان آزادی در آن زمان است، بلکه یک مورد دیگر از دخالت های شاه و فرامین او به ساواک را بر ملا می سازد. ثابتی می نویسد:

“شهبانو مرا احضار کرد و گفت: “شنیده ام شما در جلسات کمیسیون می گویید اول به طرفداران رژیم، آزادی بدهید بعد به مخالفین. کدام طرفدار رژیم، آزادی ندارد؟”، گفتم: “خود من!، آزادی بیان ندارم!“، پرسید: “چطور؟”، گفتم: “تاکنون چندین بار برای بیان مطالبی[غیر علنی نه علنی] از طرف اعلیحضرت، مورد بازخواست قرار گرفته ام و افزودم من اطلاع دارم که شهبانو در دوره ی دبیرستان، عضو حزب پان ایرانیست بوده و آقای محسن پزشکپور، رهبر و سرور شما بوده است… (شهبانو، تأیید کرد)… او اکنون نماینده ی مجلس و طرفدار رژیم است. حدود یک ماه پیش، در یک صبح خیلی زود، آقای هویدا نخست وزیر به من تلفن کرد و گفت: “آقای پرویز خان! تو که این پزشکپور را برای نمایندگی با نیم من چربی، به ما اماله کردی، حالا بیا و برو جواب ارباب را بده !“، گفتم: “ ارباب، چه فرموده اند ؟”، گفت: “ فرموده اند از او سلب مصونیت شود !“، گفتم: “چرا؟”، گفت: “از وزیر کشاورزی، سوال کرده است که صورت اسامی کسانی را که از بانک توسعه کشاورزی وام گرفته اند به مجلس، ارایه کند”، گفتم: “مگر او صورت حساب های دربار و ساواک و ارتش را خواسته است؟، وکیل مجلس، حق ندارد چنین سوالی را از وزیر کشاورزی بکند؟”، گفت: “این سوال را از من نکن!، جواب ارباب را بده !“، گفتم: “از کی قرار شده است من در مقابل ارباب، جوابگو باشم؟”، اگر سلب مصونیت از یک وکیل مجلس، برای چنین سوالی، حیثیت و سیستم را زیر سوال نمی برد، سلب مصونیت کنید!… “ و پس از بحث و گفت و گوی بیشتر، نخست وزیر از من خواست که پزشکپور را بخواهم و به او تذکر بدهم دیگر از این کارها، نکند و من هم او را خواستم و گفتم بهتر است، مدتی خفقان بگیرد ! بعد به شهبانو گفتم: “چرا از طرف شما به وزارت اطلاعات دستور داده می شود در روزنامه ها از نیک پی، شهردار تهران انتقاد نکنند”(ص 349).

البته ممکن است هویدا و ثابتی در جلسه ی خصوصی خود شاه را “ ارباب ” خطاب کرده باشند، اما بعید است او به شهبانو گفته باشد که او و هویدا از شاه به عنوان “ارباب” نام برده اند.

هشتم- ساواک در مورد مسائل گوناگون گزارش های محرمانه و سری برای شاه تهیه می کرد. ثابتی می گوید که شاه از برخی گزارش های او به شدت عصبانی می شد. می گوید:

“در آن سال ها، شاه، مصاحبه ای کرده و گفته بود اگر در شاخ افریقا، بین سومالی و سودان، جنگی در بگیرد، ما بی طرف نمی مانیم! ما هم گزارشی درست کردیم که در محافل سیاسی تهران، فرمایش اعلیحضرت را نقد می کنند که: “ما در شاخ افریقا چه منافعی داریم که اگر جنگی بشود، ایران دخالت می کند”. نصیری آمد و گفت که: “اعلیحضرت خیلی عصبانی شده و گفته است: بگویید این آدم ها، چه غلط هایی می کنند و این غلط ها به آنها نیامده !… “ و به ثابتی چه مربوط است؟ این حرف ها چیست می نویسد؟”؛ نصیری هم در پاسخ شاه گفته بود که: “ قربان !، این گزارش برگرفته از سخنان محافل سیاسی تهران است” و شاه هم پاسخ داده بود: “ محافل سیاسی تهران، چه گهی هستند !؟”(ص 373).

نگاه تحقیرآمیز و اهانت گرایانه ی شاه به مسئولان رژیم اش قابل توجه است. شاه در موارد دیگری در برخی از اجلاس ها نیز همین جمله را به کار برده بود. به عنوان نمونه، در سمینار سه روزه ی “انقلاب آموزشی” رامسر در سال 1355 که با شرکت روسای دانشگاه ها، وزیر علوم و نخست وزیر برگزار شد، دانشگاهیان که شعار “فضای باز سیاسی” شاه را جدی گرفته بودند، در قطعنامه ی پایانی بندی آورده بودند که روسای دانشگاه ها از این به بعد توسط هیأت علمی دانشگاه ها انتخاب شوند. روسای دانشگاه ها را شاه انتخاب و منصوب می کرد. وزیر علوم در حضور شاه و شهبانو در حال قرائت قطعنامه به این بند که می رسد، شاه برافروخته شده و با لحنی به شدت عصبانی می گوید: “ این غلط های زیادی چیه که کردید ؟”. فرح پهلوی برای این که کمی به مجلس آرامش ببخشد و در ضمن دلجویی از جمع به عمل آورده باشد، می گوید: “اعلیحضرت عنایت بفرمایند… ” که شاه در حضور جمع سخنان او را قطع کرده و می گوید: “ خانم شما نمی فهمید “.

در اوایل بهمن ماه 1356، اشرف پهلوی پرویز ثابتی را به کاخ خود احضار می کند و به او می گوید که دولت در حال جمع آوری نیروست تا در قم تظاهراتی به طرفداری از رژیم برپا کند. آنگاه اعتراض خود را بیان می کند:

“این هیاهو و جنجال ها چیست که به راه افتاده؟ چرا از آن جلوگیری نمی کنید؟ می دانم که رییس شما، نصیری خر و احمق است . ولی من همیشه فکر می کردم شما، فرد کاردان و لایقی هستید و می توانید این گونه اقدامات علیه امننیت کشور را خنثی کنید. چرا وضع به اینجا کشیده شده؟”(ص 408).

نوع برخورد اشرف پهلوی با رییس ساواک نیز جالب توجه است. او نیز برای توصیف سران رژیم از همان زبانی استفاده می کند که بردار همزادش استفاده می کرد. ثابتی هفته ی بعد از این ملاقات با فرح پهلوی دیدار داشته و در پایان به او می گوید: “ ما در هر صورت، هر چه اعلیحضرت بفرمایند، عمل خواهیم کرد “(ص 410).

نهم- در جلسه ای با حضور ثابتی و برخی از سران رژیم لیست نشریاتی که باید تعطیل شوند تهیه می شود، شاه دستور می دهد که مجله ی فردوسی را هم به این لیست اضافه کنند. می گوید: “دستور [اعلیحضرت] رسید مجله ی فردوسی نیز در لیست قرار بگیرد”(ص 352).

دهم- آیت الله خمینی به مناسبت چهلمین روز درگذشت فرزندش- مصطفی خمینی- بیانیه هایی منتشر کرده و در آنها از فجایع و مظالم شاه سخن می گوید. شاه با دیدن آن ها به شدت عصبانی شده و به نصیری -رئیس ساواک- می گوید:

“این مرد عقب مانده و عامل اجنبی، جسارت را از حد گذرانده است، دستور بدهید دو مقاله تهیه و در آنها به سوابق خانوادگی او که به وسیله ی انگلیسی ها از هندوستان به ایران، آورده شده اند و مخالفت او با اصلاحات ارضی و حقوق زنان و برنامه های اصلاحی مملکت، تهیه و در شرفیابی بعدی بیاورید تا ملاحظه و دستور چاپ آنها در مطبوعات داده شود “(ص 401).

آیا این مورد هم نشان نمی دهد که ساواک همه ی اعمالش به دستور شاه صورت می گرفته است؟ نصیری به ثابتی می گوید اعلیحضرت به ما دستور داده اند و شما این دو مقاله را تهیه کنید. ثابتی مطابق دستور شاه عمل می کند. اما شاه همین دستور را به هویدا که در آن زمان وزیر دربار بود می دهد. هویدا هم این امر را به فرهاد نیکخواه محول کرده و او نیز به فردی به نام شعبانی می گوید تا مقاله را بنویسد. آن مقاله را شاه می پسندد و به دستور او در روزنامه ی اطلاعات به نام مستعار رشیدی مطلق منتشر می شود. اقدامی که به آتش انقلاب دامن زد و اینک بسیاری از سران رژیم شاه آن را یکی از خطاهای عمده ی او به شمار می آورند. دو مقاله ی تهیه شده توسط ساواک نیز به شاه ارائه می شود، اما پس از انتشارمقاله ی رشیدی مطلق، انتشار این دو مقاله منتفی شد.

یازدهم- ثابتی در سال 1354، پس از تیراندازی راننده اش به یک عابر پیاده و کشته شدن او استعفای خود را به نصیری می دهد. نصیری آن را به اطلاع شاه رسانده و شاه می گوید:

“او و همه ی کسانی که در این قبیل مشاغل خدمت می کنند، باید بدانند که آنها نمی توانند از شغل خود استعفا بدهند، در صورت لزوم برکنار خواهند شد “(ص 426).

هویدای هیچ دخالتی در این امور نداشت، شاه بود که خود تک تک مسئولان ساواک را منصوب و عزل می کرد.

دوازدهم- ثابتی تأیید می کند که رضا قطبی فقط و فقط به دلیل نسبت فامیلی با شهبانو به ریاست رادیو و تلویزیون منصوب شده بود. می گوید او از نظر سیاسی خارج از گود بود، اما به دلیل همین نسبت فامیلی به هیچ کس پاسخگو نبود. ثابتی می گوید: “من در اینجا به احترام شهبانو نمی خواهم بیش از این درباره ی کارهای رضا قطبی صحبت کنم… من لااقل 20 صفحه درباره ی کارهای ناصواب او مطلب نوشته ام که شاید زمانی منتشر شود”(ص 584).

ثابتی می گوید، رضا قطبی معاونی به نام فریدون مکانیک داشته که رییس مدرسه ی رادیو و تلویزیون بود و سر کلاس درس رضا شاه را قلدر و دزد خوانده بود. صدای او را ساواک ضبط کرده و برای کسب مجوز دستگیری به نزد شاه می فرستند. می گوید:

“برای تعقیب و دستگیری این شخص، گزارشی برای شاه تهیه کردیم و اجازه ی دستگری او را گرفته و بازداشت کردیم”(ص 584).

شاه به کلی منکر هرگونه مسئولیتی در اقدامات ساواک می شود اما بازداشت هر فردی، حتی فریدون مکانیک، نیاز به مجوز او داشت. رضا قطبی به ثابتی اعتراض می کند که چرا او را دستگیر کرده اید؟ ثابتی به او می گوید:

“شما پسر دایی علیاحضرت شهبانو هستید. اگر شما این نسبت را نداشتید خود شما را هم دستگیر می کردیم که چنین شرایطی را در سازمان خود به وجود آورده اید که همگاران شما به مقدسات ملی [رضا شاه]اهانت و علیه رژیم اقدام کنند”(ص 584).

رضا قطبی نزد شاه رفته و می پذیرد که من بعد بیشتر بر کار همکارانش نظارت داشته باشد:

“شاه پذیرفت که معاون او آزاد شود. او در این باره نامه ای برای ساواک نوشت و دستور شاه را ابلاغ کرد که پس از تأیید مفاد آن از طرف شاه، فریدون مکانیک آزاد شد”(ص 585).

سیزدهم- آموزگار، هلاکو رامبد را به سمت وزیر مشاور و معاون پارلمانی نخست وزیر انتخاب می کند. رامبد نیز در سوابق اش ارتباط با دستگاه اینتلیجنت سرویس انگلستان را داشته که مدارکش توسط ساواک کشف شده بود و ثابتی این امر را به شاه گزارش می کند. تا این که :

“یک بار هم که رامبد در مجلس، نطقی ایراد و عوامفریبی کرده بود، شاه دستور داده بود ساواک رامبد را احضار و به او بگوید با این سوابقی که دارد بهتر است سکوت کند و از عوامفریبی بپرهیزد. نصیری این مأموریت را به من محول کرد. من رامبد را به خاطر موقعیت او، به منزل خودم دعوت کردم و به او گفتم: “اعلیحضرت فرموده اند اگر بنا به عوامفریبی باشد خیلی ها از شما عوامفریب تر هستند، بهتر است شما با سوابقی که دارید متوجه حرف های خود باشید”(صص 620- 619).

باز هم شاهد دستور شاه به ساواک برای تهدید یکی از زمامداران رژیم هستیم. آیا شاه هیچ مسئولیتی در قبال دستورات خود به ساواک نداشته است؟

چهاردهم- ثابتی مدعی است که شاه همیشه از گزارش های انتقادی او ناراحت می شده است. می گوید:

“گاهی هم من علیه اطرافیان ایشان می گفتم که اگر می شنیدند، به شدت عصبانی می شدند و یک بار در همان سال 1350 به دلیل حرف هایی که علیه امیرهوشنگ دولو، سپهبد ایادی و علم زده بودم، شاه می خواست مرا تحویل دادگاه نظامی بدهد که البته بیشتر تهد ید بود که من، ساکت شوم”(ص 639).

اگر ساواک زیر نظر نخست وزیر- هویدا- بود، چرا شاه مسئول ساواک را تهدید می کند که او را به دادگاه نظامی تحویل خواهد داد؟ هویدا به ثابتی گفته بود:

“از مماشاتی که اعلیحضرت با تو می کند، تعجب می کنم. ارتشبد جم را که با او بزرگ شده بود به خاطر یک انتقاد کوچک از کار برکنار کرد. ارتشبد مین باشیان را برای حرف کوچکتر ، سوت کرد ولی به تو، اخطار می کند و کاری علیه تو نمی کند”(ص 640).

پانزدهم- ثابتی درباره ی جشن های 2500 ساله ی شاه می گوید:

“نصیری می گفت: “ شاه گفته بشود، باید بشود !“، بنابراین ما نمی توانستیم گزارشی علیه آن جنش بدهیم، برای این که تصمیم شخص شاه بود و تصمیم اش را گرفته بود و ساواک هم باید کارهای امنیتی اش را انجام می داد”(ص 371).

شانزدهم- شاه تصمیم می گیرد تا نصیری را از پاکستان برگردانده و او را نیز همچون هویدا بازداشت کنند تا شاید صدای اعتراض مردم فروکش کند. ثابتی، پس از برکناری و قبل از ترک ایران- در بعدازظهر 4 آبان 1357 به منزل هویدا می رود و از او نیز می خواهد که ایران را ترک کند، اما هویدا نمی پذیرد. هویدا به ثابتی می گوید:

“در تماس تلفنی دیروز به شاه گفته است که بازگرداندن ارتشبد نصیری از خارج به مصلحت نبوده، زیرا او به مدت 30 سال در متن تمام اسرار و اطلاعات سیاسی مملکت بوده و اگر مشکلی برای او ایجاد و منجر به بازداشت او گردد، مصالح و منافع مملکت و رژیم در مخاطره خواهد بود” و شاه در جواب گفته است: “ نصیری، فرد مورد اعتمادی است و دهان او هرگز باز نخواهد شد “. هویدا افزود: “اکنون به این نتیجه رسیده ام که انتقادات چندین ساله ی تو از سیاست های شاه، دارد بهره ی خود را می دهد و شاه، چون تو را فردی out spoken می داند و اعتماد ندارد که در صورت گرفتار شدن، سکوت اختیار کنی، می خواهد از کشور خارج بشوی، ولی چون من و نصیری را دهان قرص می داند، ترسی ندارد که ما گرفتار شویم”(ص 473).

نصیری همان فردی است که حکم عزل مصدق را به او تحویل داد. همیشه با شاه بود. هویدا هم نخست وزیر 13 ساله ی او بود. هر دو به شدت به شاه وفادار بودند. وقتی قرار بر بازداشت هویدا شد، حتی فرح پهلوی حاضر نشد آن را به اطلاع هویدا برساند، خود شاه به هویدا زنگ زد و به او اطلاع داد. البته که آن دو در دادگاه از خود سلب مسئولیت کردند و درخواست کردند به آنها فرصت داده شود تا همه چیز را بنویسند، اما عطش انتقام همگانی (من به عنوان جوانی 19 ساله به شدت از اعدام آنها خشنود بودم) و قاضی بی خردی چون آیت الله خلخالی اجازه نداد تا بخش مهمی از تاریخ معاصر ایران بر ملا شود. هر دو را به سرعت تمام اعدام کرد. اما بازداشت هر دو تن به دستور شاه صورت گرفت و او به دو تن از مهمترین مجریان اوامرش خیانت کرد.

هفدهم- نتیجه : صدها شاهد زنده گواهی می دهند که زندانیان سیاسی توسط ساواک به شدت شکنجه شده اند. اگر این مدعیات دروغ بود، دلیلی برای مخفی شدن ثابتی طی 33 گذشته وجود نداشت. گروهی از آنان همچنان به دنبال کشاندن ثابتی به دادگاهی در جهان غرب هستند. ثابتی می تواند در دادگاه های مستقل غربی به دفاع از خود بپردازد و نشان دهد که اتهامات وارده کاذب است.

از اینها که بگذریم، ساواک تحت امر مستقیم شاه قرار داشت. وقتی بازداشت و آزادی به دستور شاه صورت می گرفت، کشتن بیژن جزنی و هشت زندانی سیاسی دیگر در 29 فروردین سال 1354 - یک ماه پس از انتقال همه ی آنها به زندان اوین- نیز باید به دستور شاه صورت گرفته باشد. ساواک، بیژن جزنی، جلیل افشار، محمدچوپان زاده، عزیزسرمدی، عباس سورکی، حسین ضیاء ظریفی و مشعوف کلانتری، و کاظم ذوالانوار و مصطفی جوان خوشدل دو عضو مجاهدین خلق که در حال گذران دوران محکومیت خود بودند، در تپه های مشرف به زندان اوین به قتل رساند. علم در خاطرات خود نوشته است:

“در کارهای امروز چند گزارش بود که همه را به عرض مبارک رساندم و عرض کردم بی جهت این وجهه عالی شاهنشاه در بین مردم و دنیا با ندانم کاری ها لکه دار می شود. فرمودند، چاره ای نبود همه خرابکار بودند و فرار می کردند، آن بدتر بود”( یادداشت های علم ، جلد ششم ص69).

بهمن نادری معروف به تهرانی- شکنجه گر مشهور ساواک- در ابتدای سال 1358 در دادگاهی جزئیات آن جنایت را تشریح کرد. به گفته ی تهرانی، تصمیم گیر اصلی این کشتار، پرویز ثابتی بود. می گوید:

“متاسفانه این کثیف ترین جنایتی بود که ساواک انجام داد و از همه بدتر من هم درآن نقش داشتم… زندانیان را از زندان تحویل گرفتند. ماهم در قهوه خانه نزدیک زندان اوین به انتظار ایستادیم. پس از تحویل آمدند واز طریق جاده ای که از داخل قریه اوین می گذشت به بالای ارتفاعات بازداشتگاه اوین رفتیم. درآنجا زندانیان را - درحالی که دست ها و چشم هایشان بسته بود - از مینی بوس پیاده کردند و همه را دریک ردیف روی میز نشاندند. پس از این که روی زمین نشستند، عطارپور(بازجوی ساواک) یک قدم جلوتر آمد و شروع به سخنرانی کرد. محتوای سخنرانی عطارپور این بود که گفت: همانطور که دوستان و رفقای شما همکاران و رفقای ما را دردادگاههای خودشان به مرگ محکوم کردند و آنها را کشتند، ماهم تصمیم گرفتیم شما را که رهبران فکری آن ها هستید و با آنها از داخل زندان ارتباط دارید، مورد تهاجم قراربدهیم و شما را اعدام کنیم و از بین ببریم. این حرف مورد اعتراض بیژن جزنی و چند نفر دیگر واقع شد. ولی نمی دانم عطارپور نفر اولی بود یا سرهنگ وزیری (رئیس وقت زندان اوین) که با یک مسلسل که آورده بود، رگبار را به روی آنها خالی کرد. من هم نفر چهارم یا پنجم بودم که مسلسل به دست من دادند. البته باید بگویم من تا آن موقع اصلابا مسلسل تیراندازی نکرده بودم. نمی دانم دقیقا تیرهای من به آنها خورد، یا نه…. “ (روزنامه کیهان، 2/3/1358، ص 3).

روشن است که مدعای شاه در پاسخ به تاریخ درباره ی نوع روابط اش با ساواک کاذب است. شاه آگاهانه تاریخ را تحریف می کند، ساواک را به هویدا می سپارد تا دامن خود را از اقدامات ناقض حقوق بشر ساواک بشوید و پاک نماید. در حالی که پرویز ثابتی حتی برای پروژه ی “خانم” بردن خدمت آخوندها (محمد تقی فلسفی، عبدالرضا حجازی، محمود قمی، جعفر شجونی، محمد صادق لواسانی) و تهیه مدرک علیه آنان نیازمند مجوز شاه بود. ثابتی می گوید: “این عکس ها و نوارهای تلویزیونی طی گزارشی به وسیله ی ارتشبد نصیری به عرض شاه رسانده شد و شاه گفته بود: “ این گونه کارها را ادامه بدهید و مدارک کافی داشته باشید تا به موقع استفاده کنید “(ص 175). وقتی فلسفی علیه رژیم شاه سخنرانی می کند، شاه است که به نصیری دستور می دهد فیلم های روابط او با خودفروشان ساواک را افشا کنند. ثابتی می گوید: “جریان این سخنرانی به گوش شاه رسید و دستور داد فیلم ها و عکس هایی که از فلسفی موجود بود، منتشر شود… گویا در یکی از جلسات حضور شاه که شریف امامی، مهندس ریاضی و هویدا حضور داشته اند از توزیع این عکس ها صحبت می شود و شاه به آنها می گوید از شماها هم به نظرم دستگاه چنین عکس هایی را تهیه کرده است “(ص 180). اگر ساواک زیر نظر هویدا بود، هویدا می بایست به شاه بگوید : “قربان ساواک از تمامی همخوابگی های اعلیحضرت با زنانی که علم خدمت شما می آورد فیلم و مدرک تهیه کرده است”.

ثابتی در این گفت و گو به فسادهای زمامداران رژیم شاه هم اشاراتی کرده است. شاه نظام سلطانی خود را به رژیم جانشین خود تحویل داد تا آنها همه ی اجزای آن را بازتولید کنند. فساد ساختاری رژیم شاه به جمهوری اسلامی انتقال یافت و تشدید شد(رجوع شود به مقاله ی شاه و خامنه ای، فساد و فروپاشی رژیم). شاه مطابق میل خودسرانه در همه ی امور دخالت می کرد، خامنه ای هم مطابق میل خودسرانه در همه ی امور دخالت می کند. شاه به شدت بیگانه هراس بود، خامنه ای هم بیگانه هراس است و همه ی منتقدان و مخالفان را نوکر آمریکا و انگلیس و اسرائیل قلمداد می کند. زمامداری مادام العمر استبدادی “ا م الفساد ” است و به طور طبیعی به دنبال آن خواهد آمد. مسأله ی ایران، مسأله ی نظام سلطانی رضا شاه، محمد رضا شاه، آیت الله خمینی، آیت الله خامنه ای و گذار از آن به نظام دموکراتیک ملتزم به آزادی و حقوق بشر است.

 

پاورقی ها:

1- عرفان قانعی فرد، در دامگه حادثه، بررسی علل و عوامل فروپاشی حکومت شاهنشاهی، گفت و گویی با پرویز ثابتی، مدیر داخلی ساواک، شرکت کتاب، چاپ اول: 1390.

2- محمد رضا پهلوی، پاسخ به تاریخ، به کوشش شهریار ماکان، نشر البرز، چاپ چهارم: 1380.