احمد عزیز! تو فکر می کنی قطار وحشت به کجا می رود؟

نویسنده

po_nabavi_01.jpg

احمد عزیز! بعضی آدمها هستند که جز احترام چیزی در آدم برنمی انگیزند، بگویمت که تو را ‏همیشه چنین یافته ام، انسانی شریف، فهیم، آرام و خردمند. از همین رو اگرچه می شود که با همان ‏زبان معمول خود، یعنی طنز به گفتگو بپردازم، اما آن زبان را بقول عبید زاکانی داده اند که « داد ‏از مهتر و کهتر بستانیم» نه اینکه با آن، کسی را که خود به جستجوی داد و عدل آمده است، ‏بیازاریم. پس می خوانم گفته تو را که « درگیر شدن با داور نبوی بدون شک خلاف عقل سلیم ‏است. او با قدرت بی نظیر طنز خود می تواند به راحتی هر حریفی را‏‎ ‎مغلوب کند و اگر لازم ‏دانست به خاک سیاه بنشاند.‏» و می گویم که زبان طنز را به کناری می نهم و فقط با کلماتی ‏معمول و احتمالا معقول به پاسخ تو می پردازم. لازم می دانم توضیح بدهم که نوشته پیشین من که ‏انگیزه نوشتن مقاله دیروز تو با عنوان « داور جان دست بردار نیست.» شد، نه به قصد انتقام ‏روزهای تلخ انتخابات خرداد 84 نوشته شده بود و نه اصولا وول خوردن در گذشته و پیراهن ‏عثمان کردن آن، در این روزگاری که سنگ فتنه از در و دیوار می بارد، را کاری درست می ‏دانم. هراس من باری از آن است که اگر در گذشته اشتباهی کردیم، با تکرار آن بار دیگر به ‏غرقابی که تا گردن در آن مغروقیم دچار نشویم. امیدوارم باور کنی که اگر داوری هم از این داور ‏می بینی از هراس آینده پرابهام پیش روست، نه گذشته ای که هرچه بود، گذشته است.

‏

گفته ای: « به پندار من، داور به دلیل همان تک دانه رای که در انتخابات ریاست جمهوری نهم در ‏خارج از کشور به صندوق انداخت، ‏چنان از نگاه و زبان بخشی از هوطنان تبعیدی بی تحمل خود ‏رنجیده خاطر شده است که فراموش کردن آن برایش تبدیل به امری اگر نگویم غیر ممکن باید ‏گفت به غایت سخت و دشوار شده است.‏» باید بگویم که نه، چنین نیست. چرا که در میان انبوه ‏هموطنان خارج از کشور، من کمتر با آن هموطنان تبعیدی بی تحمل مواجهم، شاید نه آنها تحمل ‏مرا دارند، و نه من تحمل آنها را. در این دو سال که از آن انتخابات یا صحرای سوزان به قول تو ‏گذشته است، من پنجاه بار با جمعیت بیش از 200 نفر در سخنرانی ها و برنامه هایم در نقاط ‏مختلف دنیا مواجه شدم و همیشه اکثریت با کسانی بود که یا مثل من در انتخابات رای داده بودند، ‏یا رای نداده بودند و از این عمل خود پشیمان بودند. یادآوری من از آن « نه» بی دلیل که موجب ‏این فلاکت شده است، بیشتر به این خاطر است که می بینم دوستانی که آن روزها تحریم انتخابات ‏را چونان پرچم رهایی در دست گرفته بودند، اصلا انگار نه انگار که در این وضع فلاکت و ‏نکبت مقصرند، چنان رفتار می کنند که انگار احمدی نژاد از روز ازل وجود داشت و گوئی که ‏حاصل اشتباهات ما نیست. این بی مسوولیتی است که مرا وادار می کند آینه ای بردارم و رو ‏درروی آدمها بگیرم تا وادارشان کنم که اگر حتی نمی خواهند مسوولیت رفتارشان را بپذیرند، ‏حداقل بدانند که چنین وضعی حاصل رفتار آنها بوده است.

‏

از نظر من تحریم انتخابات در سال 1384 بسیار مهم بود، کما اینکه در انتخابات شورای شهر و ‏مجلس هفتم هم به همین سیاق، تو در مورد اثر تحریم انتخابات چنین یاد می کنی که « داور هر ‏گاه که به یاد بدبختی های این مملکت می افتد نمی تواند از کنار آن چند دانه رای که به صندوق ها ‏‏نیفتاد، با آرامش عبور کند.» و منظورت لابد این است که تحریم انتخابات به اندازه همان « چند ‏دانه برگه» تاثیر داشت. چرا چنین فکر می کنی؟ اگر واقعا تحریم انتخابات تا این حد بی اثر است ‏و در حد « چند دانه» خلاصه می شود، چه اصراری است که این همه زحمت بکشیم و خودمان ‏را به مهلکه بیندازیم بخاطر چند دانه رای؟ ‏اما نظر من این نیست و برای گفتن نظرم نخست ‏سووال تو را می آورم که پرسیدی« آیا اگر آن چند نفری که در انتخابات ریاست جمهوری نهم ‏رای ندادند، مثل دارو رای می دادند، در نتیجه ‏انتخابات تاثیر می کرد؟‏» و یادآوری کرده ای که « ‏در آن انتخابات حدود هفتاد درصد واجدان شرایط رای دادند و نتیجه اش همان شد که دیدیم.‏» ‏طبیعی است که من در اینجا با تو مخالفم. نخست توضیح می دهم که در مرحله اول آن انتخابات ‏‏62 درصد شرکت کردند و در مرحله دوم 59 درصد، و هرگز 70 درصد شرکت نکردند. از ‏طرف دیگر براساس آمار، در آن انتخابات میزان مشارکت نسبت به دو دور قبلی( خاتمی اول و ‏خاتمی دوم) با وجود افزایش ده میلیون به واجدین شرایط، کاهش یافته و 17 درصد از مشارکت ‏مردم در دور اول انتخابات کاسته شده بود( در انتخابات خاتمی 79 درصد و در انتخابات دور اول ‏میزان مشارکت 62 درصد بود) ضمن اینکه میزان تفاوت آرای احمدی نژاد و کروبی که باعث ‏رسیدن احمدی نژاد به دور دوم شد، فقط 1.5 درصد از رای دهندگان بود. من معتقدم که اگر ‏تحریم رخ نمی داد و از طریق رسانه های مختلف داخل و خارج تحریم انتخابات توسط شخصیت ‏های تاثیرگذاری مانند خانم عبادی و گنجی و بسیاری دیگر باعث عدم حضور بین 10 تا 15 ‏درصد از کل واجدین شرایط در انتخابات نمی شد، احمدی نژاد به دور دوم نمی آمد. اگرچه معتقدم ‏در دور دوم علاوه بر تحریم کنندگان، بی نظمی ائتلاف کنندگان پشت سر هاشمی رفسنجانی و بی ‏برنامگی آنان، نیز موثر بود، وگرنه امکان نداشت که احمدی نژاد امروز رئیس جمهور ایران ‏باشد. البته در اینجا قصد ندارم که دوباره چماق تحریم را به سر تحریم کنندگان بزنم، در هر حال ‏هرکدام از ما به نحوی در فاجعه احمدی نژاد شریکیم، اما می خواهم که دوباره در انتخابات های ‏بعدی با همان استدلال شکست خورده، رفتار بی نتیجه قبلی را تکرار نکنیم. من از احمد عزیز می ‏پرسم: اگر واقعا تحریم این همه که شما می گوئید بی اثر است، چرا برآن اصرار می ورزیم و ‏تکرارش می کنیم و مفیدش می دانیم؟ عمل بی اثر را کدام انسان عاقلی مرتکب می شود یا تکرار ‏می کند؟

پرسیده ای که « آیا اگر یکی از شخصیت های مورد نظر جناب داور یعنی آقای معین یا آقای ‏رفسنجانی یا آقای کروبی بر کرسی ریاست جمهوری ایران تکیه می زد، وضع امروز ایران به از ‏این بود؟» پاسخ می دهم که قطعا چنین می بود، اگر معین رئیس جمهور می شد، ما وارد بحران ‏داخلی می شدیم اما به سوی جنگ نمی رفتیم، اگر کروبی رئیس جمهور شده بود، یا هاشمی رئیس ‏جمهور شده بود، تفاوت های زیر اتفاق می افتاد:

‏

‏1)‏ قضیه هولوکاست به عنوان یک عامل مهم تحریک کننده جهان به جنگ رخ نمی داد.‏

‏2)‏ ایران در سازمان ملل تلاش نمی کرد بشکلی تحریک کننده جهان را علیه خود برانگیزد.‏

‏3)‏ ایران در ماجرای اتمی همانطور رفتار می کرد که در زمان خاتمی و هاشمی بود، احمدی ‏نژاد در حالی که هنوز 1000 سانتریفیوژ فعال ندارد، ادعا می کند که 3000 سانتریفیوژ ‏فعال داریم، حتی اگر لاریجانی هم رئیس جمهور بود، این حماقت را نمی کرد. ‏

‏4)‏ ایران در صورتی که هاشمی یا کروبی یا معین رئیس جمهور می شدند، هرگز وارد ‏موضع گیری های تند علیه جهان اسلام نمی شد، و جهان اسلام را علیه ایران تحریک ‏نمی کرد و اصولا بازی داعیه رهبری جهان اسلام را در رقابت با القاعده در پیش نمی ‏گرفت.

‏

من معتقد نیستم که مواضع امروزی ایران در مورد انرژی هسته ای یا هولوکاست، یا نابودی ‏اسرائیل یا اداره جهان برای اداره ایران، هیچ کدام نظرات رهبری نظام ناشی می شود که ‏بشود نتیجه گرفت که اگر احمدی نژاد نبود، امروز هاشمی یا کروبی خود را برادر چاوز می ‏خواندند، بر انکار هولوکاست اصرار می ورزیدند، یا آن همه اشتباهات بزرگ را در مورد ‏اسرائیل مرتکب می شدند. بی تردید فقط احمدی نژاد و نه حتی احمدی نژاد به عنوان مجری ‏نظرات رهبری، می توانست این همه بحران در سیاست خارجی ایران ایجاد کند.

‏

اشکال می گیری که « این آقایان محترم همین الان که مسئولیت اجرایی ندارند، قادر به ارائه ‏نظری متفاوت از رهبری در این زمینه نیستند، ‏چه رسد به هنگامی که مقام درجه یک اجرایی ‏کشور می شدند.‏» پاسخ می دهم که اگر منظورتان هاشمی و کروبی یا خاتمی است، که اینها ‏امروز که مسوولیت اجرایی ندارند، در همین حال حاضر هر سه مخالف سیاست های خارجی ‏جاری کشور هستند و به صورت علنی آن را می گویند، خاتمی و هاشمی و حتی کروبی هم در ‏زمانی که در موضع قدرت بودند کجا اسرائیل را تحریک می کردند و در انرژی هسته ای چنین ‏ادعاهایی می کردند. گفته اید که « لغو تعلیق غنی ساری اورانیوم چند روز مانده به پایان ریاست ‏جمهوری آقای خاتمی صورت گرفت و ‏کوچکترین ندای مخالفی از او در نیامد.‏» این نکته درست ‏است، اما یادتان هست که در آن روزها تمام قدرت دست احمدی نژاد بود و خاتمی مدتها بود که ‏کارش تمام شده بود.

‏

من معتقدم آن چه در کشور رخ می دهد، نه برنامه های رهبری کشور، بلکه برنامه های احمدی ‏نژاد است. تفاوت دوران هاشمی، خاتمی، با احمدی نژاد که از زمین تا آسمان بود، نشان دهنده این ‏است که هر رئیس جمهوری می توانست و می تواند تا حد زیادی تعیین کننده وضعیت باشد و ‏اصولا این نکته بی معنی است که رئیس جمهور فقط مجری دستورات رهبری حکومت است، ‏مگر اینکه بپذیریم رهبری کشور، هر هشت سال یک ایدئولوژی و یک سیاست خارجی و یک ‏نوع برنامه دارد. آیا تفاوتی میان وضع اقتصادی، سیاست خارجی، حجم خشونت و ناامنی، وضع ‏فرهنگی در دوران ریاست جمهوری هاشمی، خاتمی، احمدی نژاد نمی بینید؟ اگر نمی بینید که من ‏بروم و سرم را به دیوار بزنم، اما اگر می بینید، پس یادتان باشد که این سه در زمان رهبری ‏واحدی کشور را اداره کردند.

‏

البته در ایران روسای جمهور وضعی خاص دارند، معمولا هر کدام که می آیند مثل هاشمی با ‏برنامه توسعه اقتصادی، خاتمی با برنامه توسعه فرهنگی و اجتماعی و اصلاحات و احمدی نژاد ‏برای احیای انقلاب و صدور انقلاب و توسعه اسلام گرایی، هر کدام برنامه های شان را تا جایی ‏پیش می برند، معمولا این برنامه ها پس از مدتی باعث بحران در نظام می شود و رهبری پس از ‏دو سه سال دست و پای رئیس جمهور را می بندد، اما مساله این است که در آن سه سال چه اتفاقی ‏می افتد؟ آیا ما سه سال زیبا مثل سالهای اول خاتمی می گذرانیم؟ یا سه سال هولناک مثل سالهای ‏احمدی نژاد که ممکن است کشور براحتی در غرقاب جنگ فرو برود؟ در دوران رفسنجانی ایشان ‏پس از مدتی که به عادی سازی روابط ایران و آمریکا پرداخت، سیاستش متوقف شد، اما پس از ‏این توقف ایران به جای قبلی بازنگشت، بلکه دیپلماسی آرامی در سیاست خارجی جریان داشت. ‏یا در دوران خاتمی، با وجود اینکه مهاجرانی و عبدالله نوری و دری نجف آبادی از ارشاد و ‏وزارت کشور و اطلاعات رفتند و ارشاد و وزارت کشور با وزرای محبوب خاتمی اداره نشد، اما ‏وزارت کشور و ارشاد و اطلاعات خاتمی، همان سیاست های ایشان را ادامه داد و تا روز آخر ‏وزارت ارشاد مسجد جامعی کارش را ادامه می داد. تفاوت این روسای جمهور در این بود که ‏مردم کشور در دوران هاشمی و خاتمی زندگی نسبتا بهتری داشتند، تا دوران حکومت احمدی نژاد ‏که زندگی عموم مردم با بحران مواجه است.

‏

پرسیده اید: « آیا رئیس جمهور مورد علاقه داور با وجود کارشکنی هایی که علیه دولت خاتمی ‏صورت گرفت و عملا آن را ناکام کرد، ‏می توانست اقتصاد ایران را در مسیر بهتری بیاندازد و یا ‏اینکه در میان انبوه مشکلات اقتصادی، داور خان مجبور می شد ‏به جای طنز نوشتن در باره ‏رئیس جمهور، از گرانی و تورم به دفاع برخیزد و دشمنی مردم تنگدست را به جان خود بخرد؟‏» ‏می گویم که از سخن شما شاید چنین برداشت می شود که اگر هر رئیس جمهوری بود، ایران ‏گرفتار بحران اقتصادی می شد. این سخن درست نیست، چرا که وضع اقتصادی اکنون آقای ‏احمدی نژاد ناشی از سیاست های بسیار روشن نامعقول ایشان است، برخورد ایشان با ذخیره ‏ارزی، بی برنامگی در اداره اقتصادی کشور، به هم ریختن نظام بانکی و برنامه ریزی و همچنین ‏دخالت سیاست در اقتصاد، چنان است که کار را با بی کفایتی احمدی نژاد بدین جا کشانده. این ‏شاهکار فقط از آن نابغه ساخته است، وگرنه در 16 سال گذشته، تعادل اقتصادی کشور روز بروز ‏بیشتر شد و در دوران خاتمی اگرچه دولت برنامه پیشرفت و توسعه اقتصادی نداشت، اما بهترین ‏دوران اقتصادی در ایران پس از انقلاب گذشت. می خواهم بگویم که نه تنها این وضع بد اقتصادی ‏ناشی از کردار و اندیشه اقتصادی احمدی نژاد است، بلکه می خواهم اضافه کنم که هر رئیس ‏جمهور معمولی و نه چندان توانایی اگر بر سر کار می آمد و همان کارهای قبلی را ادامه می داد، ‏و نبوغی از خود بروز نمی داد، این مکافات حاصل نمی شد.

‏

زیدآبادی عزیز گفته است« به یاد آوریم که آقای خاتمی در نهایت کار خود با ابراز گلایه ای تلخ ‏از شکست تلاشش برای افزایش قدرت ریاست جمهوری گفت که رئیس جمهور در نظام ما تنها ‏نقش یک تدارکچی را دارد.‏» می گویم: احمدی نژاد اثبات کرد سخن خاتمی درست نبود، چرا که ‏او توانست نه تنها قدرتی بیش از همه روسای جمهور بدست آورد، بلکه از قدرت مجلس و قوه ‏قضائیه و رهبری هم استفاده کرد. به همین دلیل می شود گفت که « رئیس جمهور در ایران ‏تدارکاتچی نیست» حداقل در مورد احمدی نژاد چنین نیست. اگر این رئیس جمهور تدارکاتچی و ‏نوکر ملت است، پس چه کسی سرور است؟ البته می توان گفت که خاتمی نتوانست قدرتی که می ‏خواهد برای اصلاح کشور به دست آورد. سووال من از تو این است: رئیس جمهور وظیفه دارد ‏کشور را اداره کند، یا نظام حکومتی را تغییر دهد؟ اگر پاسخ شما حالت اول است، پس با هم هم ‏عقیده ایم، در این حالت خاتمی چه در نقش تدارکاتچی و چه در نقش رئیس جمهور برای مدت ‏هشت سال زندگی بهتری نسبت به قبل و بعد خود برای ملت ایران در همه عرصه ها ایجاد کرد. ‏اما اگر معتقدید که وظیفه رئیس جمهور تغییر حکومت است، به نظرم پاسخ خاتمی به همین ‏سووال است. خاتمی هشت سال داشت فریاد می زد که من رئیس جمهور هستم، رهبر اپوزیسیون ‏نیستم. و ما از او می خواستیم رهبر اپوزیسیون باشد، او در حالی که وظایف ریاست جمهوری ‏اش را بهتر از قبلی و بعدی انجام می داد، دائما از سوی ما دعوت به استعفا می شد. طبیعتا پاسخ ‏او همین بود که من تدارکاتچی هستم. اما خاتمی تدارکاتچی نبود. در دوران او ثبات اقتصادی ایجاد ‏شد، در دوران او با وجود اینکه ایران یکی از محورهای شرارت شناخته شد، اما آیا برخوردی با ‏ایران اتفاق افتاد؟ کدام قطعنامه علیه ما صادر شد و کجا ماموران ایرانی توسط آمریکایی ها ‏دستگیر شدند؟ ما محور شرارت بودیم در حالی که با آمریکایی ها در سقوط طالبان و صدام ‏همکاری می کردیم. در تمام جهان هم کسی از ایرانیان متنفر نبود و کسی ایرانیان را جزو لیست ‏سیاه نمی گذاشت. اگر هر کدام از نامزدهای انتخابات خرداد 84 مانند هاشمی روی کار آمده ‏بودند، قطعا رابطه ایران با آمریکا و اروپا بهتر و منطقی تر بود. مگر در دوران خود ایشان این ‏رابطه بهبود نیافت؟ یادتان نرود که در مورد ایران این آمریکا نبود که ما را به سوی دشمنی ‏کشاند، این احمدی نژاد بود که انگشت به چشم آمریکایی ها کرد تا بتواند جهان را به آشوب بکشد ‏و در توهمات خود شورشی جهانی ایجاد کند و رهبری جهان را به دست بگیرد و از این طریق در ‏داخل برای خود امنیت ایجاد کند. هرکسی جای او بود چنین نمی کرد. در پاسخ به این گفته های ‏من زید آبادی عزیز می گوید: « قانون داماتو در زمان آقای رفسنجانی به تصویب کنگره و دولت ‏آمریکا رسید و همان زمان نیز بحث حمله به ‏ایران موضوع روز رسانه های جهان شد.‏» پاسخ من ‏چنین است که اگر ما واقعیاتی را که در سالهای هاشمی و خاتمی دیدیم، واقعا رخ داده است، ‏معنای آن این است که آمریکا بعد از درگیری های با ایران در سالهای اول انقلاب و مساله سفارت ‏آمریکا و مسائل بعدی، تصمیم گرفت با ایران برخورد کند. هاشمی و خاتمی چنان رفتار کردند که ‏این برخوردها اتفاق نیفتاد. الآن ما در موقعیتی درست مانند اول انقلاب هستیم، یعنی احمدی نژاد ‏همان اشتباهات سالهای انقلابیگری ما را تکرار می کند، این می تواند ما را تا جنگ بکشاند، یا ‏ممکن است خودش قربانی شود. اگر به جنگ هم کشیده نشویم و خدا به ما رحم کند، بی تردید ‏آمریکایی ها و جهانیان تا سالها چهره ترسناک و وحشت آور احمدی نژاد را از کابوس شان نمی ‏توانند نادیده بگیرند و طبعا ممکن است تا سالها با ترس با ما برخورد کنند. این تاوان خودبزرگ ‏بینی های بیهوده آدم هایی است که گمان می کنند، می شود براحتی جهان را به هم ریخت. ما هنوز ‏و اگر جان سالم از این مهلکه در بردیم تا سالها باید این تاوان را پس بدهیم.

‏

زید آبادی عزیز! من معتقدم اگر هاشمی یا کروبی بر سر کار بودند، چنین اشتباهاتی را نمی ‏کردند و کاری می کردند که ما اصلا وارد این بحران نشویم. زید آبادی می پرسد« اگر واقعا ‏کاری از آنها بر می آمد، چرا اکنون آن را انجام نمی دهند؟‏» پاسخ این است که اولا بیرون آوردن ‏سنگی که یک رئیس جمهور دیوانه در چاه می اندازد، نیاز به قدرت شش هفت رئیس جمهور ‏عاقل دارد، که فعلا بعضی از آنها با هم اختلاف دارند. و از سوی دیگر و اصل موضوع این است ‏که آنها قدرت ندارند. وقتی ما می توانستیم با یک رای عادی، در یک ظهر گرم تابستانی، بدون ‏پرداخت هزینه اضافه، هاشمی را رئیس جمهور کنیم، نکردیم. حالا که قدرت مان را به او ندادیم ‏نمی توانیم انتظار داشته باشیم که چرا او کاری نمی کند؟ البته من هنوز هم متاسفانه امیدوارم. من ‏ضمن اینکه هر روز انگشت تاسف به دندان حیرت می گزم، که چرا احمدی نژاد رئیس جمهور ‏ایران شد، اما این را می دانم که قدرت یعنی پول، یعنی تبلیغات، یعنی توانایی رسمیت پیدا کردن. ‏اگر اصلاح طلبان در انتخابات رای نیاورند، نه بر مصرف پول نفت سیطره ای خواهند داست و ‏نه می توانند از رسانه ملی( منظور همان دولتی است) استفاده کنند، نه می توانند در بودجه 50 ‏صفحه ای احمدی نژاد نظر بدهند، نه می توانند صدا و سیما را بازرسی کنند. اما این را خوب می ‏دانم که فایده حضور یک وکیل بی ضرر در مجلس از حضور وکیلی که لنگش را باز کرده تا ‏رئیس جمهور هر چه می خواهد با راس و ذیل امورش بکند، در مجلس بهتر است. ‏

زیدآبادی عزیز گفته است که « می خواهم به داور جان یادآور شوم که مشکل کنونی ایران در ‏شکست اصلاحات ریشه دارد و آن شکست بود که ما را وارد سیاهچاله ای گریزناپذیر کرد، نه ‏رای دادن این یا آن.‏» پاسخ من این است که از یک سو نظر زیدآبادی را درست می دانم که ‏اصلاحات نتوانست خوب پیش برود، از سویی می خواهم بگویم که برای آینده کشور ما چاره ای ‏جز ادامه اصلاحات نداریم. من معتقد به شکست اصلاحات به معنای انکار دوران خاتمی نیستم، ‏دوران خاتمی دوران زندگی زیبایی برای مردم ایران بود. اصلا اصلاحات همان چیزی بود که در ‏دوران خاتمی اتفاق افتاد. به همین دلیل من نمی توانم بگویم که اصلاحات شکست خورد، اما می ‏توانم بگویم که اصلاحات متوقف شد، اگرچه بسیاری از بخش های اصلاحات خاتمی هنوز هم ‏وجود دارد. از نظر من شکست به این معنی پذیرفتنی است که ما به جای رفتار اصلاح طلبانه، ‏ادامه سیاست های اصلاحگرانه، پافشاری بر مواضع، عقلانیت در برنامه ریزی اصلاحات، با ‏تنها راهی که پیش رو داشتیم قهر کردیم و صندوق های انتخابات را با تحریم به دست کسانی ‏سپردیم که ما را به زندان انداخته بودند، ما را محکوم کرده بودند و ما را هر روز درگیر فاجعه ‏ای کرده بودند. ما چاره ای جز اصلاح وضع نداریم، چرا که راههای دیگر مانند پذیرش جنگ، ‏شورش کور یا انقلاب ما را دچار چنان آینده خطرناکی می کند که اصلاح آن آینده دهها برابر ‏امروز زحمت می خواهد. ما نباید انتخابات شوراها را به دست آبادگران می دادیم، در حالی که ‏حتی نهضت آزادی هم در آن انتخابات شرکت داشت، اما ما آن را تحریم کردیم. ما کرسی های ‏تهران را مفت و مجانی دست وکلایی دادیم که با کمتر از ده درصد رای واجدین شرایط انتخاب ‏شده بودند.

‏

احمد عزیز نوشته است « در آخر، اگر داور جان مایل است که آنها که در انتخابات رای ندادند، ‏در پی هر رویداد نافرجامی به رخ وی و سایر دوستان شرکت کننده ‏در انتخابات بکشند که رای ‏دهندگان عامل اصلی عدم شکل گیری یک اپوزیسیون منسجم در ایران شدند و فرصت را برای ‏ظهور صدای ‏قدرتمند سومی در ایران در برابر جهانیان از بین بردند، او چه حال خوشی پیدا می ‏کند؟‏» باید بگویم که اگر یک در هزار گمان می کردم که صدای سوم ممکن بود در ایران شنیده ‏شود، قطعا حال بدی پیدا می کردم، اگر خود را در موقعیت مزاحم آن صدا می دیدم. اما ‏سوگمندانه چنین نیست. آن صدای سوم پس از انتخابات روز به روز خاموش تر شد. فرصت را از ‏دست ملتی گرفت و خود نیز فرصتی نیافت، فقط گریزراهی شد برای کسانی که بی برنامگی، ‏ضعف، بی همیتی شان را به نشانه عدم حضور ثبت می کنند تا در حالی که هیچ نکرده اند، اما به ‏نظر برسد گوئی همه کار از آنان برمی آید. می گوئی احمدی نژاد رئیس جمهور است؟ می گویند: ‏در انتخاباتی که نیمی از ملت تحریمش کرده بودند، او رئیس جمهور ما نیست. و وقتی می گوئی ‏تحریم باعث شد که احمدی نژاد رئیس جمهور شود، می گویند: تحریم که اثری در انتخابات ‏نداشت، چند دانه رای بود که به صندوق ریخته نشد.

‏

احمد عزیز!‏

تردیدی ندارم که سرنوشت من و آنچه من می خواهم به آنچه تو می خواهی نزدیک تر است، اما ‏اگر هاشمی رفسنجانی رئیس جمهور شده بود، هم تو روزگار بهتری داشتی و هم من. هر چه بود ‏امروز ساکنان قطار وحشتی نبودیم که بی ترمز و بی چراغ به سوی سیاهی هولناک پیش می رود.‏

ابراهیم نبوی، آبان 1386‏