عزادارن روستای بیل

نویسنده
کسری رحیمی

» صفحه ۲۰/ کتاب هفته

اشاره: صفحه ۲۰ محملی است تا در آن، اهالی کتاب، خاطره های خود را از کتاب هایی که خوانده اند به همراه حواشی آن مرور کنند. این بحث در سینما بسیار متداول است و مخاطبان حرفه ای سینما، اغلب صحنه های مورد علاقه شان را از فیلم هایی که دیده اند برای هم نقل می کنند. کاری که به عنوان نمونه، کاراکترهای جوان و عشق سینمایِ فیلم “خیالباف ها” ساخته برتولوچی می کنند. عنوان صفحه ۲۰ و این که چرا صفحه بیستم هر کتاب را این جا می آوریم، به خاطر بار معنایی عدد بیست، به معنای عالی و برترین است، و این که مشتی نمونه خروار باشد که در انتها بتوان صفحات بیست کتاب های مختلف را کنار هم گرد آورد که هرکدام تلاشی از حسرت است و تابلویی از ادبیات و فرهنگ و هنر.

 

صفحه 20 از کتاب “عزاداران بیل” نوشته غلام‌حسین ساعدی را بخوانید.

”… اسلام سوار گاری وارد ده شد و رفت کنار استخر، سطل را پر کرد و گرفت جلو دهان اسب. اسب آب خورد. بز سیاه اسلام از پنجره آمد بیرون و رفت کنار گاری و یونجه های له شده را که به چرخ های گاری چسبیده بود، لیس زد. شب می رسید. همه منتظر بودند؛ سرها را از پنجره ها بیرون می کردند و گوش می دادند.

جاده خاموش بود.

دختر مشدی بابا غمگین لب بام نشسته بود.

رمضان خوشحال در اتاق دربان، نان و ماست می خورد. ننه اش ساکت شده بود و ناله می کرد. شمدی رویش کشیده بودند. دربان گفته بود که باید عملش بکنند تا راه بیفتد و برای این کار قرار بود فردا صبح ببرندش مریضخانه ای دیگر.

هرسه در اتاق دربان ماندند. رمضان که شامش را تمام کرد، دراز کشید و خوابش برد. اما دربان و کدخدا، تا نصفه های شب، آهسته صحبت می کردند. دربان چم و خم کارها را به کدخدا یاد می داد.

چراغ را خاموش کردند و دراز کشیدند. بیرون باد می آمد و شاخه درخت بادام را روی شیشه پنجره می کشید.

صبح دربان و کدحدا بلند شدند. پاورچین از اتاق رفتند بیرون و ننه رمضان را از اتاق آذر آوردند پایین و گذاشتند روی نیمکت هشتی. در را باز کردند و به خیابان رفتند و منتظر ماشین بودند تا مرده را به قبرستان ببرند که رمضان بیدار شد و آمد بیرون.

دربان گفت: “می خواهیم ننه تو بفرستیم مریضخونه دیگه عملش بکنند.”

رمضان گفت: “منم باهاش می رم…”

 

عزادارن روستای بیل

قصه های عزاداران بیل، در روستای بیل می گذرد. روستایی خیالی همچون یوکنا پتافای فاکنر که می توان آن را یکی ازدقیق ترین تصاویر ازتوده مردم ایران درچندین دهه به شمار آورد؛ روستایی که استعاره ای بی رحمانه است از جامعه ای بسته و هذیانی و البته در آستانه دگرگونی. چیزی که اهالی بیل و روستاهای هم جوار را یک دم آسوده نمی گذارد، مرگ است. در بیش تر این قصه ها، اهالی بیل با مشکل مردن یکی از مردم آبادی دست و گریبانند و بعد به خاطر نبود امکانات، اجرای شئونات مرگ و قواعد دست و پاگیر خویشاوندی، مشکل شاخ و برگ می گیرد و آن جا که دیگر امیدی به گشایش نیست، شانه در وهمی عجیب می خواباند. مشکل بزرگ دیگر، قحطی و گرسنگی است. رنج و مشقت اهالی پایان ندارد، و همین می شود که مردهای آبادی را وا می دارد که برای دزدی، به سیدآباد بروند. نماد تمام عیار و فراموش نشدنی این زوغوریت، “موسرخه” است که هرچه می خورد سیر نمی شود و بیماری جوع، او را وادار می کند تا مزارع و لوازم زندگی روزمره را هم ببلعد و فرو بدهد.

این مردم ساده لوح و زودباور، در رویارویی با کوچک ترین و پیش پا افتاده ترین مظاهر تمدن جدید، ترس خورده و بیمناک می شوند، چنان که به جعبه ترانزیستور برق، دخیل می بندند و راز و نیاز می کنند چرا که معتقدند قدیسی را در آن به شهادت رسانده اند.

در بیل همه در انتظار فاجعه ‌ای نیامده هستند و هرکس به گونه ‌ای با آن برخورد می‌ کند و رهاورد این انتظار چیزی جز از هم گسستگی جامعه و تنهایی مردمش نیست. بی ‌تفاوتی و عدم احساس وابستگی در این جامعه موج می ‌زند.

“گاری آمد و نزدیک جنازه ایستاد. کدخدا و مشدی بابا جلو رفتند و خواستند که سلام بکنند، نتوانستند ایستادند به تماشای حاج‌شیخ که نیم‌خیز شده بود و با وحشت به تابوت نگاه می‌ کرد. اسلام هم جلو رفت و ایستاد. حاج‌ شیخ یک ‌دفعه عمامه‌ اش را برداشت و کوبید زمین و نعره کشید. مردها جلو آمدند و دیدند که اشک چشم‌های حاج‌ شیخ را پر کرده است. اول‌ بار بود که یکی در مرگ آقا گریه می‌کرد.”

ترس و اضطراب در این جامعه از اتفاقی که ممکن است بیفتد و انگار همه از حل آن ناتوان هستند؛ جامعه‌ ای را تشکیل داده که در انفعال محض که به هر دست‌آویزی چنگ می‌ زنند.

در این جامعه آنان که توان مقابله با این وضعیت را ندارند و همین‌ طور از طرف اهالی طرد می‌ شوند دست به مهاجرت می‌ زنند. اما در شهر نیز آینده‌ ای مناسب و نجات‌ بخشی برای آن ها نیست. اغلب به گدایی و یا در مریض‌ خانه‌ ها مشغول می ‌شوند و برخی هم گم وگور می‌شدند. در جامعه‌ ای که دچار انفعال و ترس و وحشت و فقر است، هیچ تولید و پویایی و رشدی صورت نمی ‌گیرد. همان ‌طور که در بیل هیچ ‌گاه نمی‌بینیم کودکی متولد شود و یا حتی حیوانی آبستن باشد و یا درختی میوه بدهد. همه چیز در انجماد و نازایی سپری می شود.

دو پژوهشگر به نام های “محمدعلی آتش سودا” و “اعظم توللی”، طی مقاله ای مفصل، عزادارن بیل و صدسال تنهایی مارکز را از نظر شباهت های ساختاری و جامعه شناختی با هم تطبیق داده اند. متن مقاله را از این نشانی می توانید دانلود کنید.

 

گوهر مراد

 ساعدی در ۱۳ دی ۱۳۱۴ در تبریز متولد شد. او کار خود را با روزنامه‌نگاری آغاز کرد. در نوجوانی به طور هم‌زمان در ۳ روزنامه فریاد، صعود و جوانان آذربایجان مطلب می‌نوشت. اولین دستگیری و زندان او، چند ماه پس از 28 مرداد 32 اتفاق افتاد. این دستگیری‌ها در زندگی او تا زمانی که در ایران بود، تکرار شد. او تحصیلاتش را با درجه دکترای پزشکی، گرایش روان پزشکی در تهران به پایان رساند. مطبش در خیابان دلگشای تهران بود و او بیشتر اوقات بدون گرفتن حق ویزیت، بیماران را معاینه می ‌کرد. ساعدی با چوب به دست‌های ورزیل، بهترین بابای دنیا، تک نگاری اهل هوا، پنج نمایشنامه از انقلاب مشروطیت، پرورابندان، دیکته و زاویه و آی با کلاه! آی بی کلاه، و چندین نمایشنامه دیگری که نوشت، وارد دنیای تئاتر ایران شد و نمایش نامه‌های او، از لحاظ ساختار و گفتگو، هنوز هم از بهترین نمایشنامه‌ هایی هستند که به فارسی نوشته شده ‌اند. او یکی از کسانی بود که به همراه بهرام بیضایی، رحیم خیاوی، بهمن فرسی، عباس جوانمرد، بیژن مفید، آربی اوانسیان، عباس نعلبندیان، اکبر رادی و اسماعیل خلج، تئاتر ایران را در سال‌ های ۴۰ تا۵۰ دگرگون کرد. ساعدی بعد از انقلاب 57، ایران را ترک کرد و در فرانسه مقیم شد. او نمایشنامه اتللو در سرزمین عجایب را در غربت نوشت.

 

خندق رویا

غلامحسین ساعدی (گوهر مراد) را می‌توان یکی از ارکان اصلی داستان نویسی معاصر ایران دانست. او که پزشک روانشناس بود، در داستان‌ هایش واقعیت و رویا را به طرز هنرمندانه ای به هم آمیخت و اگرچه وجه ناتورالیستی آثارش اجازه نمی داد تا در درون و روان کاراکترهایش نفوذ و واکاوی کند، اما پیچیدگی هول انگیز موقعیت ها، مکان ها و رویدادها در داستان های او، روان جمعی جامعه را به نقد می کشد. او در پس این خیال بازی های سبکسرانه، به دنبال نشان دادن معناباختگی و پوچی طبقه متوسط بود. داستان های او، آینده ای را نشان می دهد که در ان، انسان آرزومند بازگشت به زندگی روستایی و بدوی گذشته است.

غلامحسین ساعدی را همچنین می توان نخستین نویسنده ای دانست که در ادبیات داستانی معاصر، ردی مشخص از رئالیسم جادویی در داستان هایش به جا می گذارد، به گونه ای که می توان این نکته را از مختصات سبکی او به شمار آورد.

ساعدی در داستان های کوتاهش که در مجموعه هایی چون شب نشینی باشکوه، واهمه های بی نام و نشان، آشفته حالان بیداربخت و… منتشر کرد، بیش از همه چیزی، پوچی، ملال و سرگشتگی زندگی شهرنشینی را نشان داد. دوبرادر، سعادت نامه، بازی تمام شد و شنبه شروع شد از جمله‌ این آثارند. شاید بتوان آرامش در حضور دیگران را درخشان ترین داستان این گونه آثار ساعدی دانست. این داستان، ماجرای زندگی ملال انگیز سرهنگ و دو دخترش را نشان می دهد. زندگی یکنواخت و بی هدفی که در غوغای پوچ تجدد، رنگ می بازد و تهی می شود.

 

غلامحسین ساعدی و سینما

مهم ترین و مشهورترین اثر سینمایی که از روی آثار ساعدی ساخته شده است، گاو، ساخته داریوش مهرجویی است. مهرجویی در گاو، به شکلی نمادین، جامعه ایرانی را نشان می دهد که میان دو بلوک شرق و غرب در حال فروپاشی است و وقتی نمی تواند از این دوگانگی به سلامت به در آید، تن به مرگ و اضمحلال شخصیت می دهد؛ مسخ می شود و ماغ می کشد تا هویت از دست رفته اش را بازیابد.

ناصر تقوایی، فیلم آرامش در حضور دیگران را با فیلمنامه ای اقتباسی از داستان ساعدی به همین نام ساخت. نکته جالب این فیلم، هم بازی شدن محمدعلی سپانلو و منوچهر آتشی است! حضوری کاملا ناموفق در سینما برای شاعرانی که بعدها در حوزه کاری خود برجسته و ماندگار شدند.

دایره مینا، پنجمین فیلم داریوش مهرجویی و نخستین فیلم رنگی او، دومین کار مشترک او و غلامحسین ساعدی است. فیلم به مدت سه سال توقیف بود و سرانجام در 1356 پروانه نمایش گرفت و در جشنواره پاریس در 1977و بعد در برلین به نمایش درآمد و جوایزی نیز از این دو جشنواره دریافت کرد.