خیانتکاران در سرود سی و سوم

نویسنده

» حکایت/ سیمای فرهنگی شجاع الدین شفا ۴

ترجمه: شجاع الدین شفا

 

گناهکار دهان خود را از خوردن غذای نفرت‌ انگیز خویش باز گرفت و آن را با موهای آن سری که نیمه پسینش را جویده بود پاک کرد؛ سپس چنین گفت: “از من می خواهی که باز سخن از آن رنج تسلی ناپذیری گویم که حتی خیالش، پیش از آنکه لب به گفتار گشوده باشم، دلم را سخت به درد می‌ آورد.”

اما اگر سخنان من بذری باشد که میوه ننگ آن خائنی را که سرگرم جویدن اویم ببار آرد، خواهم گریست و سخن خواهم گفت.

نمی دانم تو که ای و از کدام راه آمده ای؛ اما چون کلام تو را می شنوم، واقعا چنین می پندارم که با یکی از مردم فلورانس سخن می گویم.

قاعتا باید بدانی که من کنت اوگولینو هستم، و این دیگری “روجیری” اسقف است: و اکنون برایت خواهم گفت که چرا این چنین حق همسایگی را با او بجای می آورم.

تذکار این نکته بی فایده است که در آن دوران که هنوز بوی اعتماد داشتم، به خاطر بدنهادی او زندانی شدم و به کام مرگ درافتادم.

اما آنچه را که داستانش برایت ممکن نبوده است، یعنی ماجرای مرگ مرا، اکنون خواهی شنید و خواهی دانست که وی (اسقف روجیرو) تا چه حد آزارم داده است.

شکافی باریک در دیواره ی آن قفسی که پس از من قفس گرسنگی نام گرفت (برج گوالاندی)، و از این پس بسیار کسان دگر را زندان خواهد شد.

چندین ماه را از روزنه ی خود نشانم داده بود، که آن خواب ناگوار را دیدم که پرده ی آینده را در برابرم پاره کرد.

در خواب، این آدم (روجیِرو) را سر دسته ی صیادان یافتم که در آن کوهستان که پیزایی یان را از دیدار “لوکا” باز می دارد (کوهستان سن جولیانو که میان دو شهر پیزا و لوکا واقع است)، به شکار گرگ و گرگ بچگان رفته بود،

و دوشادوش ماده سگان لاغر اندام و چالاک و دست آموز او، “گوالاندی ها” و “سیسموندی ها” و “لانفرانکی ها” را دیدم که در صف مقدم و پیشاپیش دیگران جای داشتند.

پس از تعاقبی کوتاه، پدر و پسرانش را خسته یافتم. و گویی دندان هایی تیز را دیدم که پهلوان آنان را از هم درید.

بامدادان فرا نرسیده بود که بیدار شدم، و پسرکان خویش را که در کنارم بودند شنیدم که در خواب می گریستند و نان می خواستند.

بسی سنگدلی، اگر از اندیشه ی آن چه در آن هنگام به دلم گذشت به تأثر نیامده باشی، و اگر از این بابت نگریی، از چه می خواهی گریست؟

کم کم فرزندانم بیدار شدند و ساعتی که عادتاً برای ما خوراکی می آورند فرا رسید. ما همه به خاطر خوابی که دیده بودیم نگران بودیم.

و در این هنگام صدای در زیرین برج موحش را شنیدم که میخکوبش می کردند؛ آن وقت، بی آن که کلامی بگویم به چهره ی پسرکان خویش نگریستم.

من خود نمی گریستم، زیرا درونم از سنگ بود. اما آنان می گریستند. و “آنسلموچوی” من گفت: -پدر، تو را چه می شود که ما را چنین نگاه می کنی؟-

به ناچار در تمام آن روز و در شبی که به دنبالش آمد، نه اشکی ریختم و نه سخنی گفتم، تا عاقبت خورشیدی دگر به جهان تابیدن گرفت.

چون شعاعی ناچیز بر آن غمکده تافت (آغاز روز دوم)، به تماشای چهره ی آن چهار، حالت خویش را دریافتم.

و از گرانی رنج هر دو دست را به دندان گزیدم، و آنان پنداشتند که من به خاطر میل به خوردن چنین می کنم؛ لاجرم از جای برخاستند و گفتند: -پدر، رنج ما را بسیار کمتر خواهی کرد اگر به خوردن ما تن در دهی،

تو خود این گوشت های بی حاصل را به ما داده ای، و خود نیز آنها را از ما باز می توانی ستاند.

آرام شدم تا بیش از آنشان نیازرده باشم، و جملگی آن روز و روز دگر را خاموش ماندیم. ای سرزمین سنگدل، چرا همان وقت دهان نگشودی؟

چون روز چهارم فرا رسید، “گادو”4 خود را به پای من افکند و گفت: -پدر جان، چرا یاریم نمی کنی؟

این بگفت و بمرد، و من در روزهای پنجم و ششم، همچنان که تو در اینجایم به چشم می بینی، به چشم خویش دیدم که آن سه تای دیگر نیز یکایک جان سپردند.

 آن گاه من که تقریباً نیروی بینائی را از کف داده بودم، خود را بروی هر یک از ایشان کشاندم، و با آن که مرده بودند، دو روز پیاپی آنان را به نام خواندم؛ سپس گرسنگی از رنج قوی تر شد. “

چون این بگفت، با دیدگانی شرربار از نو دندان در آن جمجمه بخت برگشته فرو برد و همچون شگی که استخوانی خاید بجویدن آن پرداخت.

آه، ای پیزا، ای مایه ننگ این سرزمین زیبایی که در آن پیسوته کلام si طنین افکن است، اکنون که همسایگانت در تنبیه تو تعلل دارند، کاش “کاپرارا” و “گورگونا” از جای بجنبند و سدی در مصب “آرنو” پدید آورند تا این روز جمله آن کسان را که در درون باروهای تواند غرقه کند!

آخر، گیرم که چنان که گویند “کنت اوگولینو” خائنانه قلاع جنگی را به دشمن سپرده بود5، تو را چه حق آن بود که پسرانش را به چنین شکنجه گرفتار آری؟

ای “تبه” نو، تازه جوانی اینان سد بی گناهی شان بود، زیرا “اگوچونه” و “ایل بریگاتا” و آن دوتای دیگر که پیش از این نامشان در سرود برده شد، بزهی نداشتند.

از آنجا دور شدیم و به جایی دیگر رسیدیم که قشر یخ کسانی دیگر را، نه تنها سر به پایین، بلکه سراپا واژگون سخت در میان گرفته بود.

در اینجا قطره های اشک خود آنها را از گریستن باز میدارند، و درد و رنج که از دیدگانشان راهی برای برون رفت نمی یابد، دوباره راه درون را در پیش می گیرد تا پریشانی شان را افزون کند.

زیرا نخستین قطره های اشک بگرد هم می آیند و چون بلورین لبه کلاهی همه آن گودالی را که در زیر مژگان است پر می کنند. و با آنکه فرط سرما چهره مرا چون زخمی کبره بسته از هر احساسی محروم کرده بود، باز چنان پنداشتم که وزش بادی ملایم را احساس می کنم، لاجرم گفتم: “ای استاد من، این باد از کدامین سو می وزد؟ مگر جمله بخارها در اینجا خاموش نشده اند؟”

و او به من گفت: “به همین زودی بدانجا خواهی رفت که دیده ات خود این پرسش تو را پاسخ گوید، زیرا سرچشمه این نسیم را به چشم خواهی دید.”

یکی از دردکشان این زمهریر، بر ما بانگ زد: “ای ارواحی که از فرط ستمکاری رهسپار واپسین منزل اسف السافلنید، این پرده های گران را از برابر چهره ام بردارید، مگر بتوانم پیش از آنکه قطره های اشکم از تو یخ بزنند، دمی این دل را از آن غم جانکاهی که آکنده اش دارد تهی کنم.”

بدو گفتم: “اگر میخواهی چنین کنم، خود را به من بشناسان، و خود به اعماق یخ فرو روم اگر پس از پاسخ تو یخ را از برابر چهره ات برندارم!”

چون این بشینید، جوابم داد: “من فراته آلبریگو هستم؛ همان مرده میوه های باغ اهریمنیم که در اینجا آنچه را که کاشتم میدروم.”

بدو گفتم: “شگفتا! پس تو اکنون مرده ای؟” و او به من گفت: “از آنچه در دنیای بالا بر سر تنم آمده، به کلی بی خبرم، زیرا این “تولومئا” را این خاصیت است که به کرات روح کسان پیش از آنکه با دست آتروپوس راهی شده باشد. بدان فرو افتد.

و برای اینکه اشکهای یخ بسته را مشتاقانه تر از چهره ام بزدایی، بدان که چون روح مرتکب گناهی از آنگونه شود.

که من کردم، تن او با دست شیطانی از وی ستانده می شود، و از آن پس این شیطان چنین تنی را اداره می کند چنین تنی را اداره می کند تا آنکه دوران مقدر زندگانیش به سر رسد.

. روح او بدین لجه فرو می افتد؛ و شاید هنوز هم در آن بالا تن خاکی این روحی که خود در پشت سر من یخ زده است در برابر مردمان باشد.

اگر تو تازه بدینجا آمده باشی باید حقیقت امر را بهتر از من بدانی، زیرا ان روح که می بینی روح “سر برانکادوریا” ست، و اکنون سالی چند است که وی در این زندان به سر می برد.”

گفتمش: “پندارم که مرا ریشخند می کنی، زیرا “برانکادوریا” هنوز زنده است، و میخورد و میپوشد و میخوابد و جامه بر تن می کند.”

گفت: “هنوز “میکله تسانکه” در آن طبقه بالا به گودال پر از قطران جوشنده بدچنگالان فرو نیفتاده بود.

که این روح شیطانی را در تن خاکی خویش نهاد و خود بدینجا آمد. و یکی دیگر از نزدیکان وی که در گناهش سهیم بود نیز چنین کرد.

اما اکنون دیگر دست پیش آر و دیدگان مرا بگشای.” و من دیدگان او را نگشودم، و این نزاکتی بود که با او بی نزاکت باشم.

آه، ای جنوایی ها، ای مردمی که از جمله فضایل بیگانه اید و با جمله رذائل آشنا، چرا هنوز از صفحه زمین بر نیفتاده اید؟

آخر نه من در قالب تبهکارترین روح سرزمین رومانیا یکی از شما را دیدم که روح او به بادافره کردارش در کوچیتو غوطه می خورد، در حالی که هنوز جسمش در روی زمین زنده بود؟