مکارتیسم ایرانی و تبعید ناقدان به کره

اکبر گنجی
اکبر گنجی

در دوران انقلاب 1357 ایران، لیبرالیسم توسط بسیاری به دشنام تبدیل شده بود. مهدی بازرگان و دولتش را نماد لیبرالیسم قلمداد کرده و می گفتند: “لیبرالیسم، جاده صاف کن امپریالیسم”. با سرکوب مارکسیست ها و فروپاشی اتحادجماهیر شوروی سوسیالیستی، گروه دیگری “مارکسیسم” یا “مارکسیسم-ـ لنینیسم” یا “ضد امپریالیست ها” را به دشنام تبدیل ساختند. کارنامه ی جمهوری اسلامی نیز موجب شده است تا کسانی همین برخورد را با اسلام روا داشته و دشنامی به نام “اسلامیست” برساخته و بر سر متفاوت های مذهبی می کوبند. در تمامی این موارد، “برخورد ایدئولوژیک”، جایگزین رویکرد تحلیلی- نقدی شده است. فقط اردوگاه تغییر کرده است: “از اردوگاه شوروی تا اردوگاه آمریکا و اسرائیل”.

اخیراً شاهد یک نوع برخورد ایدئولوژیک جدید هستیم که در بهترین حالت باید آن را “ مکارتیسم ایرانی ” یا “ مقدس سازی آمریکا ” به شمار آورد. در این رویکرد، هرگونه نقدی از سیاست های دولت آمریکا- حتی تکرار نقدهایی که زمامداران آمریکایی بیان کرده اند- “آمریکا ستیزی”، “غرب ستیزی”، “نگاه ضد امپریالیستی” و “مارکسیسم-ـ لنینیسم” قلمداد می شود. در واقع، “آمریکا ستیزی” به عنوان یک دشنام به کار می رود. دشنامی طرد کننده، یعنی به ناقدان عملکرد دولت آمریکا تکلیف می کنند که به سرعت آمریکا را ترک گفته و به کشورهایی چون کره ی شمالی و کوبا رفته و در آنجا زندگی کنند.

“مکارتیسم ایرانی” نیز شکارچی است. اگر سناتور جوزف مک کارتی(1957-ـ 1908) به دنبال شکار مخالفان بود و با برچسب کمونیست ناقدان را طرد و اخراج می کرد(از جمله بنگرید به فیلم “شب به خیر و موفق باشید” جورج کلونی در این زمینه)، اینان نیز بر این باورند که دانشگاه ها و جامعه ی آمریکا جای ناقدان سیاست خارجی دولت آمریکا نیست. اگر فرصتی برای مکارتیسم ایرانی فراهم می گشت، شاید تراژدی انقلاب فرهنگی ایران را در دانشگاه های آمریکا تکرار می کرد. گویی “مک کارتیسم ایرانی” نوعی ابلهی در کار آمریکاییان می بیند که اجازه داده اند ریچارد فالک در پرینستون، نوآم چامسکی در ام.آی. تی، ریچارد رورتی در استنفورد، هوارد زین در دانشگاه بوستون، کرنل وست در دانشگاه پرینستون، جان میرشایمر و استفن والت در دانشگاه هاروارد(نویسندگان کتاب لابی اسرائیل و سیاست خارجی ایالات متحده ی آمریکا) و… تدریس کنند؟

 

مراحل بحث تحلیلی

“مکارتیسم ایرانی”، هیچ گاه وارد بحثی تحلیلی درباره ی مدعیاتی چون “آمریکاستیزی” و “غرب ستیزی” نشده است. برای یک بحث تحلیلی، می بایست حداقل:

در گام اول معنای دقیق اصطلاح ها و تعبیرها را روشن کرد. به گفته ی ویتگنشتاین، واژه معنایی جز “ کاربرد ” ندارد. پس در اولین گام باید نشان داد که اصطلاح هایی چون “آمریکا ستیزی” و “غرب ستیزی” به چه معنایی به کار می رود . به عنوان مثال، جامعه شناسان، “غرب” و “بقیه” را به عنوان برساخته های تاریخی و زبانی به کار می برند، نه یک منطقه ی جغرافیایی. اما نه امر واحدی به نام “غرب” وجود خارجی دارد و نه “بقیه”. در “غرب” نه تنها انواع “تفاوت ها” وجود دارد، بلکه در درون آن انواع “دیگران” ساخته شده است.

در گام دوم باید نشان داد که آن معنا “ موجه ” است. ممکن است کسی مدعی شود که هرکس رنگ زرد را دوست ندارد یا از مار افعی خوشش نمی آید، غرب ستیز و آمریکا ستیز است. یعنی آن شخص، این اصطلاح ها را در این معنا به کار می برد. اما آیا این کاربرد موجه است؟ آیا هر کس رنگ زرد را دوست ندارد یا از مار افعی خوشش نمی آید، غرب ستیز و آمریکا ستیز است؟

در گام سوم، باید با شواهد و قرائن قوی نشان داده شود که فرد یا گروهی که “غرب ستیز” و “آمریکا ستیز” قلمداد می شوند، به همان معنای موجه در حال ستیز با غرب و آمریکا هستند.

معنا، صدق و کذب، استدلال و نقادی(و نقدپذیر بودن مدعا)، سخن را تحلیلی می کنند. کار از “فهم عرفی” آغاز می شود، اما رویکرد تحلیلی خود را اسیر فهم عرفی نمی سازد. به تعبیر یکی از متفکران، نیازمند دو امر هستیم: “ ویرانگری نقادانه و منطقی ” و “ بازسازی هرمنوتیکی صبورانه “. اگر بخواهیم معنای چیزی(به عنوان مثال جنبش حقوق مدنی) را بفهمیم، “باید شرایط پدیداری تاریخی آن را بازسازی کنیم و آن را در شبکه ی پیچیده ی زندگی اجتماعی و سیاسی اش قرار دهیم”.

معانی غرب ستیزی و آمریکا ستیزی

ابتدأ باید نشان داد که “ستیز” به چه معنایی به کار می رود؟ به عنوان مثال اصطلاح “دین ستیز” را در نظر بگیرید. آیا فردی که دین را به پرسش می گیرد، “دین ستیز” است؟ آیا کسی که باورهای دینی را نقد می کند “دین ستیز” است؟ آیا فرد خداناباور “دین ستیز” است؟ آیا بلشویک ها که سال ها با خشونت تمام عیار به دنبال نابودی دین بودند، “دین ستیز” نبودند؟ “زن ستیز” نیز اصطلاح دیگری است که می تواند ما را قادر به فهم کاربرد مفهوم “ستیز” نماید. چه فرد، گروه یا دولتی “زن ستیز” است؟ تا حدی که من می فهمم، غرب ستیزی و آمریکا ستیزی به دو معنای “قوی” و “ضعیف” به کار رفته و می رود.

غرب ستیز- آمریکا ستیز- به معنای قوی - به فرد یا گروهی اطلاق می گردد که به دنبال نابودی غرب - آمریکا است(مانند نابودی برج های دوقلو در 11 سپتامبر).

غرب ستیز- آمریکا ستیز- به معنای ضعیف - به فرد یا گروهی اطلاق می شود که غرب- آمریکا را عامل همه ی مسائل و مشکلات جهان انسانی قلمداد می کند. به تعبیر دیگر، غرب- آمریکا را مرکز و منشأ همه ی بدی ها و شرور عالم انسانی به شمار می آورد.

ممکن است فرد یا گروهی همین مدعیات را درباره ی اسلام و ایران یا یهود و اسرائیل بیان کنند. یعنی بگویند:

اسلام- ایران باید نابود شود. یهود- اسرائیل باید نابود شود.

اسلام - ایران عامل همه ی مسائل و مشکلات جهان انسانی است. اسلام- ایران مرکز و منشأ همه ی بدیها و شرور عالم انسانی است. یهود- اسرائیل عامل همه ی مسائل و مشکلات جهان انسانی است. یهود- اسرائیل مرکز و منشأ همه ی بدیها و شرور عالم انسانی است.

ممکن است کسانی این اصطلاحات را به معنای دیگری به کار برند. در این صورت، باید معنای مورد نظر خود را توضیح داده و موجه بودن آن معنا را هم روشن سازند.

 

مقدس سازی غرب و آمریکا

آیا انتقاد از سیاست خارجی دولت ایران، به معنای ایران ستیزی است؟ آیا انتقاد از دولت ایران به معنای ایران ستیزی است؟ آیا انتقاد از سیاست خارجی دولت آمریکا، به معنای آمریکا ستیزی است؟ آیا انتقاد از دولت آمریکا به معنای آمریکا ستیزی است؟

آیا مخالفت با سیاست خارجی دولت ایران، به معنای ایران ستیزی است؟ آیا مخالفت با دولت ایران به معنای ایران ستیزی است؟ آیا مخالفت با سیاست خارجی دولت آمریکا، به معنای آمریکا ستیزی است؟ آیا مخالفت با دولت آمریکا به معنای آمریکا ستیزی است؟

آیا نشان دادن “ منافع ” دولت ایران در دیگر کشورها به معنای ایران ستیزی است؟ آیا نشان دادن “ منافع ” دولت آمریکا در دیگر کشورها به معنای آمریکا ستیزی است؟ مگر دولت ها در سطح روابط بین الملل به دنبال “منافع ملی” کشور خود نیستند؟

مقدس سازان غرب- آمریکا، هرگونه انتقاد یا مخالفتی با وجهی از عملکرد دولت های غربی- خصوصاً دولت آمریکا- را غرب ستیزی و آمریکا ستیزی قلمداد می کنند. در واقع گفتمان ها- شیوه ی خاص بازنمایی “آمریکا”، “بقیه” و مناسبات میان آن ها- این شرایط را پدید می آورند تا موضوع به نحو خاصی ساخته شود. ضمن آن که یک گفتمان خاص، سایر شیوه های ساخته شدن موضوع را محدود می سازد. کلیشه سازی، بخش مهمی از کار است. پیچیدگی ها و تفاوت های جهان واقع، ساده و به “ یک تفاوت ” فروکاسته می شوند. یک سویه ی پاک، خوب، جذاب، متمدن و انتقادناکردنی ساخته می شود که در برابرش سویه ی ناپاک، بد، نفرت انگیز، نامتمدن و مرکز همه ی پلیدی ها قرار دارد. بدین ترتیب، دو اردوگاه می سازند: اردوگاه دوستان آمریکا و اردوگاه دشمنان آمریکا یا آمریکاستیزان.

افرادی که “آمریکا ستیزی” را به عنوان دشنام به کار می برند، توجه ندارند که یکی از مهمترین ویژگی های فرهنگ آمریکایی، نقدپذیری بالای آن است. بهترین نقدها بر جامعه و سیاست و دولت آمریکا، توسط خود آمریکائیان بیان شده است. لازم نیست به مارکسیست های آمریکا رجوع شود. باهمادگرایانی چون مایکل والزر، مایکل سندل و مک اینتایر ناقدینی جدی بوده و هستند. لیبرال ها نیز از جدی ترین ناقدان دولت آمریکا و عملکرد آن بوده اند.

آمریکا جامعه ای چند فرهنگی و مهاجرپذیر است. متفکری چون ادوارد سعید(2003- 1935) به کرسی ممتاز دانشگاه کلمبیا دست می یابد و هیچ کس به این فکر نمی افتد که به خاطر نگرش ناقدانه اش باید از آمریکا یا دانشگاه کلمبیا اخراج شود. اما “مکارتیسم ایرانی” مدعی است که نمی توان از آزادی های جامعه ی آمریکا استفاده کرد و در عین حال، از همین جامعه و دولت اش انتقاد نمود.

 

نقدپذیری و نقدناپذیری

مطابق فلسفه ی علم کارل پوپر، ما همیشه با “مسأله”(نظری یا عملی) آغاز می کنیم. در گام بعد، راه حلی موقتی و نقدپذیر(ابطال پذیر) عرضه می داریم. اگر حدس موقتی ما از پس نقد بر نیاید، ابطال شده و از دور خارج می شود. اما اگر از آزمون نقد سربلند برون آید، به بقای خود ادامه می دهد. بقایی که موجودیتی جز نقدپذیری ندارد. کانت در مقدمه ی چاپ اول نقد عقل محض نوشت:

“عصر ما، تا به درجه ای زیاد، عصر نقد است، و همه ی باورهای ما باید تسلیم نقد شوند. دین در قداستش، و دولت در شکوه فرمانفرمایی اش، نمی توانند بی آن که خودشان را در معرض بدگمانی قرار دهند، خودشان را از قضاوت عقل معاف بدارند”.

ملاک های نقد : شاید نقد فاقد “منظر” وجود نداشته باشد. روشنفکر قلمرو عمومی که به دنبال تقرب به حقیقت از راه نقد، و کاهش درد و رنج مردم به روش های غیر خشونت آمیز و اخلاقی است، از منظر “برابری”، “تبعیض زدایی”، “عدالت”، “حقوق بشر”، “دموکراسی”؛ دولت و دین و سرمایه داری افسار گسیخته را نقد می کند.

بدین ترتیب، باورها و تحلیل ها باید صادق (منطبق با واقع، حقیقت) باشند و رویه ها و سیاست ها و نظام هاتی سیاسی نیز باید عادلانه باشند. متفکران لیبرال، رویه های سیاسی و کارکرد نهادهای اجتماعی-اقتصادی و قضایی جامعه ی آمریکا را عمدتا بر مبنای اصول عدالت (اصل اولویت آزادی های برابر، اصل فرصت منصفانه برابر و اصل تفاوت) مورد نقد قرار می دهند. از همین دیدگاه، نابرابری های اقتصادی (که تاثیر عمیقی بر توانمندسازی های اخلاقی و عقلی افراد دارد و منشاء نابرابری های بسیاری در عرصه زندگی - مانند مشارکت سیاسی، آموزش، بهداشت،…است) از سوی فیلسوفانی مانند جاشوا کوهن، رونالد دورکین، ویل کملیکا و… که متعلق به سنت لیبرالیسم برابری خواه هستند به طور جدی به نقد کشیده است.

عدالت جهانی یا عدالت در سطح روابط بین الملل نیز موضوع بحث جدی لیبرال ها بوده است. جان راولز در قانون ملل، توماس پوگه در فقر جهانی و حقوق بشر، چارلز بیتز در نظریه سیاسی و روابط بین الملل، دیوید میلردر مسئولیت ملی و عدالت جهانی ، آمارتیا سن در نظریه عدالت و مارتا نوسبام در مرزهای عدالت به نقد اخلاقی(هنجاری) نظم کنونی در جهان پرداخته اند.

اگر “برابری” همه ی آدمیان- مستقل از جنسیت و ملیت و قومیت و مذهب- ایده ای مدرن و اخلاقی است، دیگر نمی توان یک بام و دو هوایی بود و برخی از انسان ها را از حقوق اساسی شان محروم کرد. باید به این نوع تبعیض ها اعتراض کرد. در اعتراض نمی توان یک بام و دو هوایی بود.

اگر آمریکا کشوری دموکراتیک است- که هست- دگراندیشی و دگرباشی ارکان زیست دموکراتیک اند. دگراندیشان دموکراسی ها را می سازند و دموکراسی ها ضمن استقبال از دگراندیشان، حقوق آنان را پاس می دارند. جامعه ی آمریکا این امکان را فراهم آورده تا فرد سیاه پوستی با پدر کنیایی رئیس جمهور این کشور شود، اما “مک کارتیسم ایرانی” به دنبال تبعید ناقدان به کره ی شمالی و کوبا است.

آیا بیان این انتقاد که چرا دولت آمریکا به عضویت دیوان بین المللی کیفری، کنوانسیون رفع کلیه ی اشکال تبعیض جنسی، ان.پی.تی، پیمان کیوتو و… نیامده است، “امریکا ستیزی” است؟ پیتر سینگر به همه ی این موارد انتقاد وارد آورده و می نویسد عدم عضویت آمریکا- به عنوان بزرگترین تولید کننده ی گازهای گلخانه ای- در پیمان کیوتو آن “را از نظر اخلاقی مشخصاً در موضع نامطبوعی قرار می دهد” [۱]. درباره ی عدم عضویت آمریکا در دیوان بین المللی کیفری می گوید: “آمریکا برای شهروندان خود یک استاندارد قائل است و برای شهروندان دیگر کشورها استانداردی دیگر”[۲].

به برخی از گزارش های دولت فدرال آمریکا بنگرید: آیا این گزارش ها “آمریکا ستیزی” است؟

مطابق گزارش پنتاگون، تجاوز به زنان در نیروهای مسلح آمریکا افزایش یافته و ارتش در مهار آن موفق نبوده است.

دولت آمریکا دارای بیشترین زندانی (در اول ژانویه 1996، تقریباً 61 میلیون زندانی در زندانهای آمریکا به سر می بردند، و 83 میلیون نفر دیگر به قید ضمانت یا عفو مشروط آزاد بودند. بدین ترتیب، در مجموع 45 میلیون نفر) در میان دولت های جهان است. به گزارش مرکز مطالعات بین المللی زندان های جهان، تعداد زندانیان آمریکا در پایان سال 2011 به دو میلیون دویست و شصت و شش هزار و هشتصد و سی و دو تن رسید. در ضمن میزان زندانی از 600 زندانی در هر 100 هزار نفر جمعیت در سال 1996 به 730 زندانی در هر 100 هزار نفر جمعیت در سال 2011 افزایش یافته است.

دولت آمریکا بیش از هر دولت دیگری در شش دهه ی گذشته به کشورهای دیگر حمله ی نظامی کرده است. تهاجم نظامی به عراق و اشغال آن کشور مبتنی بر دروغ سازی های آگاهانه بوده است.

دولت فدرال آمریکا با حدود 15 و نیم تریلیون دلار بدهی تا آخر سال 2011، بدهکارترین دولت جهان است. شاخص نابرابری(ضریب جینی) آمریکا از جوامع غربی، در وضعیت وخیم تری قرار دارد.

به تعبیر دیگر، آیا گزارش فعالیت های اقتصادی، سیاسی(داخلی و خارجی)، فرهنگی، اجتماعی و نظامی دولت آمریکا، و تحلیل آنها، “آمریکا ستیزی” است؟

فرید زکریا- هندی الاصل- می نویسد:

“امروزه در آمریکا دولت را به دیده ی یک هیولا می نگرند که از فرط بزرگی نمی تواند حرکت کند، گرفتار گذشته ی خود است، و نمی تواند به مشکلات آینده واکنش نشان دهد. آیا تعجبی دارد که جوانان با هوش و پر انرژی خود را از آن کنار می کشند…این است معضل اصلی امروز آمریکا. آمریکاییها معتقدند که هیچ کنترلی بر دولتشان ندارند “[۳].

پل استار- استاد جامعه شناسی دانشگاه پرینستون- به عنوان یک لیبرال، رادیکال ترین نقد ها را از دولت آمریکا به عمل می آورد. دروغ گویی های آن را افشا کرده و سپس نتیجه می گیرد:

“اکنون هیچ چیز به اندازه ی مفهوم بی پایان “جنگ با تروریسم” آزادی های آمریکا را این چنین در معرض مخاطره قرار نداده است…مثلاً، مدعی اختیاری ذاتی در مورد زندانی کردن شهروندان شده است که به تشخیص او دشمنان شناخته می شوند، بی آن که حکمی قانونی بگیرند، اجازه دهد تفهیم اتهام شوند، یا از سایر تأمین ها در مقابل مجازات های نادرست تضمین شده به موجب سند حقوق فردی تبعیت شود. همچنین مدعی اختیاری ذاتی، بازهم بدون حکم قانونی، برای انجام تجسس شهروندانی شد که از طرف مقامات مشکوک تلقی می شدند. در دوره ی این دولت، حکومت درگیر رفتار غیر انسانی با زندانیانی شده است که در حد شکنجه است، و هنگامی که کنگره چنان رفتاری را ممنوع کرد، بوش آن قانون را امضا کرد، اما گفت که آن را طوری تفسیر می کند که با امتیازات ویژه ی اجرایی و “محدودیت های قانون اساسی بر قوه ی قضائیه” سازگار باشد…از این دیدگاه، رئیس جمهور برای امنیت کشور هر کاری لازم باشد می تواند انجام دهد- کشور را به جنگ بکشاند، دشمنان را زندانی کند، در بازجویی ها از شکنجه استفاده کند- و اگر کنگره مخالف باشد، می تواند اعتبار مالی آن را قطع کند”[۴].

اوباما در آخرین روز سال 2011 مصوبه ی بازداشت نامحدود افراد مظنون به تروریسم را امضا کرد و بدین ترتیب به قانون تبدیل شد.

آمارتیاسن- استاد دانشگاه هاروارد و برنده ی جایزه ی نوبل اقتصاد 1998- در کتاب هویت و خشونت(2006)، در فصل “غرب و ضد غرب” به عملکرد “امپریالیسم غرب” پرداخته و به نقش مخرب کنونی دولت های غربی در جهان هم اشاره می نماید. می نویسد:

“ایالات متحد به تنهایی مسئول نیمی از اسلحه ی به فروش رفته در بازار جهانی است، و دو سوم صادراتش راهی کشورهای در حال توسعه، از جمله در آفریقا، می شود…به نقش غرب در تضعیف “حقوق و آزادی های فردی” در سایر کشورها، از جمله کشورهای آفریقایی نیز توجه شود”[۵].

شاید این استاد هندی الاصل- همسر سابق مارتا نسبام- را هم به دلیل آمریکا ستیزی باید به کشورش بازگردانند.مطابق گزارش موسسه ی بین المللی پژوهش های صلح استکهلم، تجارت اسلحه طی 5 سال گذشته رشدی 22 درصدی داشته و درصد بالایی از درآمد آمریکا ناشی از صادرات سلاح های جنگی است. مطابق گزارش گروه موسوم به “اقدام علیه خشونت مسلحانه”، غیر نظامیان بیش از سه چهارم کشته شدگان این نوع تسلیحات را تشکیل می دهند.

آمارتیاسن یک متفکر درجه اول لیبرال و از نظریه پردازان مهم است. همه می دانند که فیلسوف لیبرالی چون مارتا نسبام نظریه ی برابری اش، همان نظریه ی برابری آمارتیاسن- یعنی نظریه ی توانمندی/قابلیت ها capabilities theory – است. نسبام حتی بر این گمان است که این نظریه را می توان جایگزین نظریه ی حقوق بشر کرد. برای این که : “مفهوم قابلیتها هم روشن تر است و هم از نظر میان- فرهنگی جذابتر”.

سیمور هرش طی کتابی وضعیت زندان ابوغریب را به تصویر کشیده است، چطور است که او را هم به دلیل آمریکا ستیزی تبعید نمایند؟ تحقیقات مفصلی روی قتل عام “می لای” در ویتنام صورت گرفته و گزارش آن به صورت کتاب منتشر شده است. آیا این هم یکی از موارد آمریکا ستیزی است؟

هیلاری پاتنم- فیلسوف لیبرال آمریکایی- نوشته است: “اینکه فوکو می گوید نهاد زندان نهاد چندان خوبی نیست بی گفت و گو حرف حقی است- می توانم اضافه کنم: مخصوصاً به آن وجهی که امروزه در ایالات متحد از آن استفاده یا بهتر است بگویم سوء استفاده می شود “[۶].

 احتمالاً “مکارتیسم ایرانی” این فیلسوف لیبرال آمریکایی را به دلیل بیان این مدعا در قرن 21، “آمریکا ستیز” قلمداد خواهد کرد.

اگر “مک کارتیسم ایرانی” در آمریکا قدرت می یافت، با اساتید دانشگاه ها و دگراندیشان و ناقدان دولت آمریکا چه می کرد؟ به گفته ی پی یر بوردیو، زمامداران دولت های بزرگ به کسی نیاز دارند که : “سلطه را عقلانی سازی کند و به سازوکارهایی که موقعیت آن ها را تضمین و مشروع می کند تداوم ببخشد”. به نظر او، برخی به نام “جامعه شناس” چنین تکلیفی را انجام می دهند، در صورتی که جامعه شناس از طریق برملاساختن سازوکارهای سلطه گری دولت های بزرگ، به رهایی مردم تحت ستم یاری می رساند. حقوق بشر و دموکراسی برای همه ی ابنای بشر است. “مکارتیسم ایرانی” هیچ گاه از متحدان دولت آمریکا- حتی اگر به “ جنایات جنگی ” توسط سازمان ملل محکوم شده باشند، انتقاد نمی کند. “ روشنفکر قلمرو عمومی ” ناقد سلطه، قدرت متراکم، نابرابری و تبعیض است، نه خادم دولت ها و “ پادوی سیاسی ” موجه ساز اعمال سلطه گرانه ی قدرت ها.

 

پاورقی ها:

۱- پیتر سینگر، یک جهان، اخلاق جهانی شدن، ترجمه ی محمد آزاده، نشر نی، ص 84.

۲- پیتر سینگر، یک جهان، اخلاق جهانی شدن، ص 178.

۳- فرید زکریا، آینده ی آزادی، اولویت لیبرالیسم بر دموکراسی، ترجمه ی امیر حسین نوروزی، طرح نو، ص 210.

۴ پل استار، قدرت آزادی، نیروی راستین لیبرالیسم، ترجمه ی فریدون مجلسی، نشر ثالث، صص 317- 316.

۵- آمارتیاسن، هویت و خشونت، توهم تقدیر، ترجمه ی فریدون مجلسی، انتشارات آشتیان، صص 127- 126.

۶- هیلاری پاتنم، اخلاق و هستی شناسی، برگردان مسعود علیا، صراط، ص 130.