یه روز خاتمی تصیمم گرفت نامزد بشه. همه فامیل و آشنا و دوست و رفیق و همکار و طرفدار و کلی خدم و حشم رو جمع کرد و رفت خونه ایران خانوم واسه خواستگاری. از اون طرف فامیل ایران خانوم نشسته بودن، هرچی پیرمرد و جناب سرهنگ و آقاجون و خان عمو و اره و عوره …